لیلا شکل کاملی از من است

[ad_1]

ماهنامه همشهری 24 – حبیبه جعفریان: اولین باری که همه جرئتم را جمع کردم و برای کاری (برای یک کتاب) با لیلا حاتمی تماس گرفتم، با عجیب ترین جواب نه ای که در طول سال های روزنامه نگاری ام شنیده بودم مواجه شدم. برایم نوشته بود (چون بهش ای میل زده بودم) الان دلش نمی خواهد این کار را بکند. ولی اضافه کرده بود چنین سوال هایی اگر بعد از نیم ساعت گفت و گو ازم پرسیده می شد و نه این طوری توی ای میل شاید همکاری می کردم ولی در این حالت طفره رفتن برایم راحت تر شد. از جواب نه‌اش به وجد آمدم. با خودم فکر کردم این آدم واقعا همان قدر که فکر می کردم دیوانه است.

در ادامه اش نوشته بود مطلب زیبای شما را درباره خودم خواندم و متاسفم که به نویسنده باذوقی مثل شما نه می گویم. در آن مطلب هم چیزهای لزوما خوبی درباره اش ننوشته بودم. چیزهایی که آدمیزاد از آنها خوشش بیاید (نوشته بودم شبیه زن های سادومازوخیست و مالیخولیایی ای است که فقط داستایفسکی بلد بود بسازد).

آیا دارم با نوشتن این جمله از مرزی عبور می کنم؟ یا روی لبه تیغ راه می روم یا با دم شیر بازی می کنم؟ واقعا معلوم نیست. قضیه این است که وقتی سر و کارتان با آدم هایی است که شبیه آدمیزاد نیستند هیچ وقت تکلیفتان معلوم نیست. هیچ وقت هیچی به همین سادگی نیست. هیچ کلمه ای لزوما آنی که همیشه بوده یا می توانسته باشد نیست.

 

 لیلا شکل کاملی از من است

قضیه این است که با این آدم ها همیشه ممکن است رودست بخورید. ترسش در همین است. و لذتش هم، لحظاتی در مصاحبه بود که فکر می کردم گند زدم و سکوت طولانی می شد و بعد ناگهان با صراحتی کمیاب پاداش می گرفتم و یک جاهایی که خودم به تصور خودم داشتم تحلیل های مشعشعی می گفتم، کاملا حوصله اش سر می رفت و می دیدی که گرچه هست ولی حضور ندارد آنجا.

 

آنجا یک مبل قهوه ای مخمل و از مدافتاده بود وسط اتاقی بزرگ با پنجره ای بدون پرده رو به نورگیری دلگیر و میز گریمی که نور تند چراغ هایش توی چشم لیلا بود. سر صحنه «بمب»، فیلم پیمان معادی. جایی که تلاش  کردم در فاصله زمان هایی که او باید جلوی دوربین می رفت باهاش مصاحبه کنم. این کار آن قدر شاق به‌م آمد که فکر کردم دیگر با خودم چنین معامله ای نمی کنم و آن قدر ملالی را که بیخ خرم را گرفته بود از سرم پراند که فکر کردم… بله! دقیقا همین فکر را کردم که جهان جای خیلی کسالت باری می شد اگر همه آدم ها شبیه آدمیزاد بودند.

آیا دارم با نوشتن این جمله در توصیف گفت و گو با لیلا حاتمی از مرزی عبور می کنم؟ یا روی لبه تیغ راه می روم یا با دم شیر بازی می کنم؟ واقعا معلوم نیست. این را وقتی سوال های عمیقم را برای اینکه گیرش بیاندازم رو می کردم و او با جمله هایی که از فرط سادگی، مبهم بودند جوابم را می داد و باعث می شد هم زمان احساس حماقت و شجاعت کنم دوباره و بیشتر فهمیدم.

ریسکش بالاست. در این شک نکنید. جانتان را به لبتان می رسانند این آدم ها. ولی در این هم شک نکنید که با آنها چیزی کسالت بار نیست. چون همه چیز غیرمنتظره است. این راه وقتی داشتم نطق طولانی ای می کردم درباره ور دیوانه اش و او لبخند زد، مطمئن شدم. از همان لبخندهایی که معلوم نیست بعد از آنها چه چیزی انتظار ما را می کشد؟ یک فاجعه؟ یک جشن؟ یک قدردانی؟ یک طوفان؟ کی می داند؟ وقتی سر و کارتان با آدم هایی است که شبیه آدمیزاد نیستند هیچ وقت تکلیفتان معلوم نیست. هیچ وقت هیچی به همین سادگی نیست. باید نشست و تا آخرش را دید. ترسش در همین است و لذتش هم.

شاید بی ربط باشد آدم مصاحبه را از یک جنس خیلی شخصی شروع کند ولی از طرفی شاید این حسی باشد که خیلی های دیگر هم نسبت به شما داشته باشند. این که شما آدمی هستید که خیلی خودش است. گاهی با خودم فکر می کنم دلیل این که آدم ها محتاط اند درباره شما، حالا اگر نخواهیم بگوییم از تان یک ترسی دارند [او لبخند می زند] همین است. حالا درباره این که آیا واقعا این طوری هست و این خودش یعنی چی، می توانیم صحبت کنیم. ولی چنین خصوصیتی وقتی آدم بازیگر است اصلا چه تاثیری توی کارش دارد؟ چقدر ممکن است کمک کند؟ چقدر ممکن است…


به ضررش تمام شود؟

آره، یعنی کار را سخت کند برایش.

سخت که نه. فکر می کنم گاهی اوقات شاید به ضرر نقش باشد. نه این که کار را سخت کند. به هر حال آدم در یک قالبی فرو می رود و فقط همان را می تواند اجرا کند و این خیلی وقت ها به نفع کار نیست ولی نمی توانید از این شکل دربیایید انگار. اما فوایدش فکر می کنم بیشتر است چون معمولا نقش ها هدفشان این است که اعتماد تماشاچی را جلب کنند. و به خودشان نزدیک کنند. معمولا به همین سرراست است. خب بله، پیش می آید که نقش از این پیچیده تر یا جالب تر باشد اما آن نادر است و در نتیجه من در حرفه ام بیشتر از فواید این خصوصیتم بهره مند شده ام.

یعنی بشتر وقت ها این کمک کرده به باورپذیربودن نقشی که بازی کرده اید؟


بله.

و آن مواردی که گفتید ممکن است به ضرر نقش تمام شود؟


خب یک کمی آدم سرراست می شود دیگر. انگار یک خط دارد. در حالی که خیلی وقت ها آدم دوست دارد یک شخصیت جالب تر یا متفاوتی را ببیند که این قدر آسان به‌ش نرسد. البته منظورم این نیست که همیشه این طور بوده که می شده آسان به ش رسید اما یک وقت هایی خودم هم دلم می خواست که یک پیچیدگی ای هم در کار می بود. نمی گویم اصلا نیست ولی بیشتر از اینی که الان هست یا تا به حال بوده.

البته وقتی مشخصا داریم درباره شما صحبت می کنیم. به نظرم آن خود، خود پیچیده ای است. برای همین فکر می کنم این، اثرات خودش را به نقش هم می تواند بدهد و تا الان هم داده.


[لبخند می زند] به هر حال خوب است که آدم تسلط داشته باشد به هر دو شکل. یا به چند تا شکل.

 

لیلا شکل کاملی از من است

درواقع هر وقت آن نقش یا کاراکتر از جنسی بوده که باعث شده سایه روشن ها و زاویه هایی از این کاراکتری که «لیلا حاتمی» هست، رو شود و فرصت پیدا کند که بیاید بیرون، نتیجه هیجان انگیز و فراموش نشدنی بوده است.


خیلی ممنون. فکر کنم دیگر ته کشیده باشد [می خندد]. دیگر چیزی ندارم برای رو کردن.

مطمئنم این طور نیست. و به نظرم رگ خواب خودش شاهدی بر همین است.


شما خیلی به من لطف دارید. یادم است اولین باری که چیزی را خواندم و خیلی لذت بردم به معنای واقعی کلمه، متنی بود که شما راجع به من نوشته بودید. فکر می کنم مقدمه یک چیزی بود. به هر حال من یک پاراگراف هایی را به دقت به خاطردارم و خیلی برایم جالب بود که از طرف یکی این قدر خوب فهمیده شدم.

من هم یادم است که از تحلیل که داشتم می یکردم درباره شما خیلی مطمئن بودم! به این معنی که به نظرم می آمد اینها چیزهایی اند که در عین این ک عجیب یا نادرند، خیلی…


آشکارند.

بله، دقیقا. و کمی برایم عجیب بود که بقیه آنها را نبینند. جوهرش فکر می کنم یکجور متناقض بودن و غیرقابل پیش بینی بودن است. و فکر می کنم یک آدم هایی مثل آقای مهرجویی یا آقای نعمت الله درواقع کسانی بوده اند که این را خوب دیده اند و درک کرده اند. یعنی این قدر خودشان آدم های…


در عمق رونده.

بله، و پیچیده ای هستند که می تواند جوهر نقش و بازیگر را و این را که اینها چه نسبتی از چه جنسی و چقدر با هم دارند بیرون بکشند. درواقع یک کارگردان هایی هستند که نفس قرار گرفتن اسم شما و آنها کنار هم می تواند آن اتفاق را رقم بزند. اصلا مهم نیست که درباره چیست یا بقیه کی هستند… خودش اصلا خوب است به خودی خود. و چیزی انتظارت را می کشد که تاثیرگذار و لذت بخش است. فکر می کنم درباره آقای نعمت الله به جز همه اینها این هم هست که او یک ور… چطور بگویم،  همانی که در شما هم هست، یک ور دیوانه ای دارد!


یعله [لبخند می زند]! من می خواستم بگویم «وحشی». حالا مال شما بدتر است یا مال من، نمی دانم!

خب این خصوصیتی است که خیلی همه چیز را هیجان انگیز می کند.


بله. مودبانه اش می شود «بکر». اوووم… بکر نمی شود. مودبانه اش می شود چی؟ مثلا «غیرکنترل شده» یا «رها». همه شان تعابیر تکراری ای هستند البته. کار کردن با آقای نعمت الله لذت بخش است. چون…ویژگی ای دارد که… یعنی می دانید چرا آدم این قدر مشتاق است برای کارکردن با او؟ برای این که توی آن از خودت خرج نمی کنی. یعنی از ذخیره ات نمی دهی. او یک چیزی برای تو می آورد و تو از آن پخش می کنی و می پراکنی به اطراف. فکر می کنم این است که بازیگر این قدر دوست دارد باهاش کار کند. درواقع ذخیره خودت سر جاش می ماند.

کمی خودخواهانه هم هست این موضوع. نیست؟


نه. درواقع امنیت خیلی زیادی برای آدم دارد. یک چیزی برایتان می آورد که ازش بر می دارید پخش می کنید و همه هم خوششان می آید. درواقع از حساب او خرج می کنید و بقیه را هم خیلی خوشحال و راضی می کنید. چی بهتر از این؟ یعنی خودت هم غافلگیر می شوی. و یک چیز جدیدی از خودت می بینی. چیزی از تو از دست نمی رود. یک چیزی به ت اضافه می شود. البته این خیلی جمله لوس ننری است که در حرفه ما زیاد استفاده شده ولی درباره آقای نعمت الله واقعیت عینی دارد. علنا و رسما این شکلی می شود.

حس من ولی این است که در رگ خواب، مثلا نسبت به بی پولی یا بوتیک، این ویژگی انگار آن پشت هاست. خیلی در لایه های جلوی دید و دم دست نیست. منظوم همان ور دیوانه است. درواقع در وهله اول شاید آدم فکر کند که این فیلم به اندازه کافی نعمت الله وار نیست.


من نمی توانم این را این طوری قضاوت کنم ولی همین طوری که فیلم را می بینم… نمی دانم، شاید مال تصویرهایش هم هست که انگار یک پرده حریری روی همه چیز هست. شاید مال موضوع است. همه اش هم یک زنی را می بینی.

یک چیز غمگینی همه اش توی قاب ها هست.


ولی غمگینِ بد نیست. غمگین لذت بخش است.

یک تحلیلی که درباره «رگ خواب» می شود این است که این فیلم یکی از بهترین عاشقانه های سینمای ایران است. کمی عجیب نیست؟


فکر می کنم درواقع درباره بلایی است که سر آدمی که عاشق می شود می آید. منظورشان این بوده [می خندد].

این در حالتی است که فکر کنیم اصلا عاشق بودن در نفس خودش یک عمل کاملا خودآزارانه و خودویرانگرانه است. شاید هم همین جور است ولی آن غمگینِ لذت بخش که شما گفتید آیا ربطی به این دارد؟


به نظر من… حالا شاید این به ضرر فروش فیلم باشد ولی اگر قرار باشد من در یک تعبیری معرفی کنم این فیلم را، نمی گویم یک فیلم عشقی. قطعا نمی گویم. اصلا موضوعش به نظرم این نیست.

موضوعش چیست؟ شما وقتی مواجه شدید با این فیلمنامه چی توجهتان را جلب کرد؟


موضوعش نابود شدن یک آدم است. حالا در اثر عشق نابود شده. مثلا. می توانست در اثر یک تصادف نابود شود. یک فیلم دیگر می شود در آن صورت. ولی دارم می گویم که این است موضوع فیلم.

دقیقا. ولی مثلا در بی پولی که آن هم یک جورهایی قصه نابودشدن یک آدم است…


آدم داریم دیگر تا آدم! بالاخره من باید یک کمی نازتر می بودم [از ته دل می خندد]!

قطعا همین طور است! ولی مثلا آنجا یک کاراکتری داشتیم مثل سیامک انصاری و خودِ آن جمع که شاید همینطوری کمکی به چیزی نمی کردی ولی «به وضوح» دیوانه وار بود…


همین طور است. خب موضوع نابودی فرق می کرد آنجا.

 

لیلا شکل کاملی از من است

آره. «رگ خواب» خیلی خالص و فقط، نابودی است. بدون آن ورِ «به وضوح» دیوانه وار یا «مشنگ». یعنی تو اجازه نفس کشیدن هم پیدا نمی کنی. تباهی. و دیگر هیچ.


راست می گویید. در این یک باری هست. نمی دانم. خیلی خوب است دیگر. مدل قنشگی است. من خودم این را خیلی د وست دارم. همین که نابودی خالص است [لبخند می زند]. از این مدل خیلی خوشم می آید.

آره، توی بازی تان هم هست. یعنی بازی شما یک رکنی بود در این قاب ها. و کاملا تکمیلشان می کرد و به خوردشان می رفت.


بله، با هم منطبق بود. یک هدف داشت [مکث می کند]. فیلم عشقی به نظر من «بوتیک» است. یک بار هم بیشتر ندیدم، ولی هر بار که یادش می افتم فکر می کنم این عشقی ترین فیلمی بوده که من دیده ام. برای این که… خیلی بدم می آید این کلمه را به شکل مجرد به کار ببرم ولی الان دیگر هیچ گریزی ازش نییست. مجبورم؛ عشق، یک عامل توش چاخان پاخان دارد دیگر، خب؟ نه به این معنی که واقعیت ندارد یا رویش نمی توانی حساب کنی.

نه، اصلا توی وجودش هست، خب؟ جزو ماهیتش است. یک حالت ایده آل ندارد. برای همین فیلم های عشقی ای که حالت ایده آل دارند اصلا حوصله مرا سر می برند. در حالی که من جمله های «بوتیک» را هنوز یادم است. شکل نزدیک شدن این دو تا شخصیت به هم به نظر من خیلی واقعی بود. یعنی تنها توصیفی که می توانم ب کنیم این است که عشقی بود. چیزهایی که پسره ناراحت می شد ازش چیزهایی که خوشش می آمد ازش. چیزهایی که ما به وجود می آمدیم بابتش.

 

اصلا همه اش سر تا ته. حالا ممکن است یکی این را ببیند بگوید این که اصلا عشقی توش نبود. خیلی کم بود. یا اینها فقط از هم خوششان آمده بود. یا مثلا می خواست فقط از وضع خودش فرار کند. ولی به نظر من همین است اصلا. مثلا یادم است آنجایی که منتظر نشسته اند توی دندان پزشکی به‌ش می گوید «تو عروسی دوست داری؟» اصلا از این عشقی تر می شود؟

یا آنجایی که داشت درباره زخم پیشانی اش رسما دروغ می گفت که توی اسکی این طوری شده و پسره معلوم بود که این را می داند ولی باز با یک محبت و همراهی ای نگاهش می کرد.


آره، که یعنی دارم باورت می کنم. به نظر من همه اش همین است دیگر. یا آن عروسکی که می سوزاند. این برای من یک فیلم عشقی است. حالا نمی دانم چند درصد یا چقدر عشق توی این فیلم وجود دارد ولی این را توش به معنای خیلی شدیدی حس می کنم. البته من فیلم زیاد ندیده ام ها! ولی «بوتیک» همان موقع مرا خیلی گرفت. و همان موقع همه اش این توی سرم می آمد.

 

گرچه که در «رگ خواب» هم آن چیزی که ما اولش می بینیم که به واسطه آن بتوانیم بعدا بفهمیم این زن چرا آن طور نابود می شود درواقع خیلی موفق است. و کاملا تمام مراحل اسیرشدن این زن توش تشریح می شود. و آدم باهاش همراه می شود ولی موضوع فیلم نیست. مقدمه اش است. موضوع فیلم همان نابودی است.

«رگ خواب» در هیچ لحظه ای عصبانی تان نمی کرد؟


(مکث می کند] الان یاد عصبانیت نیستم. نه. ولی در هیچ لحظه ای حوصله ام سر نمی رفت. یعنی می توانم بگویم که هیچ صحنه یا حتی نمایی نبود که من نخواهم که بگیریم. حتی می توانست اینسرت شکستن تخم مرغ باشد توی ماهی تابه. می توانست فقط این باشد که از دم گاز حرکت کنم بروم در یخچال را باز کنم.

همه اش به یک اندازه اهمیت داشت و کلیدی بود.


همه اش. همه اش را با علاقه انجام می دادم.

آره، کاملا معلوم است توی بازی تان. ریتم بازی به همین دلیل یکدست است. بازیگر در تمام لحظات در یک سطح از قدرت و قوت خودش است.


آها! یک جا ذوق زده نشده یک جا حوصله اش سر برود.

نه، خیلی یکدست و باقدرت است در تمام طول فیلم. شاید به خاطر همین است که این قدر عمیقا با آن قاب های غمیگن شاعرانه…


من واقعا آن موقع خیلی حواسم نبود که غمگینِ شاعرانه است یا چی؟ اما می خواهم بگویم که سرگرم کننده است قرار گرفتن در همه پلان های ایشان [مکث طولانی]. اگر بخواهم کمی واقعتی تر بگویم این است که شما وقتی پشت صحنه اید و یک فاصله ای می افتد تا گرفتن و دبواره از این وضع می روید توی آن وضع، همیشه این ور برای آدم ملموس تر است. یعنی زندگی ای که داشته پشت صحنه می کرده حاضرتر و واقعی تر است تا وقتی که ناگهان می رود آن تو و می روی توی آن ست می نشینی و قرار می گیری.

مثلا خیلی فیلم های حسابی هست که توش هستی و وقتی می روی به خودت می گویی [با تشر] «خجالت بکش! داشتم آن بیرون چه کار می کردم؟ حواست را بده به اینجا دیگر!» اما این، این طوری نیست.

این این طوری است که تو وقتی می آیی توش اصلا می گویی: «آنجا کجا بود که ما بودیم؟ اینجا باحال تر است!» شکل بدش این است که تو اصلا حوصله نداشته باشی آن تو باشی. شکل خوبش این است که می آیی آنجا و می بینی که خب این دنیا خیلی فرق دارد با آن بیرون. خیلی جدی است. خیلی درست است همه چیز. و من سعی می کنم خودم را متمرکز کنم توی این وضع. اما توی «رگ خواب»، با حمید نعمت الله فکر می کنم به این شکل است که تو اصلا لازم نیست خودت را مجبور کنی که بیایی به یک وضع بهتر. اصلا این وضع برای تو جالب تر می شود وقتی می آیی توش.

 

 لیلا شکل کاملی از من است

من دقیقا به وضوح می توانم مثال بزنم که ما داریم یک صحنه ای را می گیریم که توی بیمارستانیم و دو تا خانم اند با هم حرف می زنند. من می روم از دم یخچال این کمپوت گیلاس را بر می دارم، او می گوید بده به من.

 

بعد می آیم می روم توی جام. قبلش وقتی من منتظر بودم توی اتاق بغل که صدایم کنند برای گرفتن این صحنه، داشتیم پیتزا می خوردیم. از یک جای خوب جدید گرفته بودند. بعد یادم است که وقتی آمدم تو، جلوی دوربین، یک لحظه عصبانی شدم که «اه! آنجا اصلا کجا بود که من توش بوم؟» می دانید؟ یعنی فقط داشتم از اینجا می آمدم آنجا. حتی به آن زیر پتو و گریه و اینها هم نرسیده بود هنوز. فقط همان تکه راه رفتن. و همه اینها بدون اینکه لازم باشد تو خودت را… یعنی خودش به شکل خیلی خودکار اتفاق می افتد.

فکر کنم آن چیزی که گفتید درباره این که این آدم به عنوان کارگردان به تو احساس امنیت می دهد و یک چیزی برای تو می آورد و تو از آن پخش می کنی و می پراکنی به اطراف، اینجا اثرش معلوم است دیگر.


بله، دقیقا.

هیچ وقت به این فکر کرده اید که اگر بازیگر نمی شدید چه کار می کردید؟

نمی دانم، مسیرم هیچ وقت به جای جدی ای نرفت. ولی فکر می کنم قطعا اگر این کار را نمی کردم، یک کار دیگر می کردم. بیکار نمی بودم. اما این که چه کار می کردیم، نمی دانم. مثلا من داشتم مهندس می شدم دیگر. ولی فکر نمی کنم که می شدم. فکر کنم در همان مسیر هم هی می رفتم سمت ادبیات.

اتفاقا می خواستم درباره ترجمه آن دو فیلمنامه، «گرترود» و «شب افتتاح»، ازتان بپرسم.


البته هیچ کدام آنها به ابتکار خودم نبوده. صفی یزدانیان به من پیشنهاد داد. صفی به من گفت این را ترجمه کن و کردم. جان کاساوتیس را اصلا نمی شناختم. «گرترود» هم پیشنهاد آقای بابک احمدی بود. من مجری ام کلا [می خندد]!

چون این انتخاب ها معنی دارند. وقتی داشتید این کار را می کردید حواستان به این بود؟


بعله دیگر! در این حد آگاهی دارم [می خندد]!

منظورم پرت نبودن بود. کلمه درستش را الان نمی دانم. اتفاقا خودآگاهی همیشه هم چیز خوبی نیست.


بله، می فهمم. بعضی وقت ها اصلا شاید بهتر است آدم نداند و آگاه نباشد.

ولی دیگر ترجمه نکردید.

عمل ترجمه کردن را همیشه علی می گفت که خیل شغل مناسبی است در کنار بازیگری. چون در بازیگری حوصله آدم خیلی سر می رود. مدام باید منتظر باشی تا یک کاری پیش بیاید. می گفت خوب است این کار را بکنی. و سرت گرم می شود. نه این که کار پیش پاافتاده ای باشد که فقط سرگرمی است ولی کار مناسبی است که اگر کسی عرضه و تسلط بر آن داشته باشد ترکیب خوبی است با بازیگری.

آیا اصولا از آن آدم هایی هستید که زود حوصله شان از هر چیزی سر می رود؟


خب به هر حال خیلی سخت است که شما همه اش در انتظار باشید. یعنی چیزی به شما بستگی ندارد. اولش سخت است بعدش هم آدم عادت می کند به این وضعیت. و همان تنبلی معروف هنرپیشگی. کمی مثل یک ترمز بزرگ است در زندگی.

این که همه چیز جای دیگری خارج از وجود آدم شکل می گیرد.

بله، اصلا این شغل. بعدش هم که دیگر خیلی عادی می شود و آدم انگار همه دریافت کننده هایش را خاموش می کند یا خاموش می شود و کاملا به این حالت می روی که در اختیار باشی. و خیلی هم انگار خوشت می آید از این وضع. و ناراحتت نمی کند دیگر.

انگار آدم خودش دیگر مسئولیتی ندارد بابت چیزی.

دقیقا. دیگر مسئولیتی نداری. خیلی خوب چیزی گفتید. بعد هم این که خیلی هم مقبولید و محبوبید و شغلی هم دارید و شاید به خاطر همین جاافتادن در این موقعیت، آدم به این وضع عادت می کند.

برای خودتان این وجه قضیه به همین روشنی ای که الان داشتید برای من می گفتید کی آشکار شد؟


خب اولش که هنوز به این مرحله نرسیده اید فقط یک چیزی هست که کسالت بار است. مثل بچه که بودید و با پدر و مادرتان باید می رفتید مهمانی و تحمل آن ساعت خیلی سخت بود. ولی الان شاید آدم خودش می شود فاعل ماجرا. یعنی آن اول با پدر و مادرت می رفتی و تحمل می کردی. دلت می خواست کارهای دیگری بکنی. حس می کردی وقتت دارد گرفته می شود. نه این که حتی به‌ت بد بگذرد. نه. کند پیش می رفت زمان. الان نه. الان ممکن است خودت با پای خودت بروی مهمانی و همان جا بمانی [می خندد].

 

لیلا شکل کاملی از من است

الان این طوری شده برایتان؟

بله دیگر.

و این خوب است یا بد است؟

خب بد است! به نظرم بد است و فکر نمی کنم همه بازیگرها این طوری بی مسئولیت باشند ولی من به هر حال این طوری ام و فکر می کنم که…

البته بعضی ها هم اسم این را می گذارند سخت گیری. نمی گذارند بی مسئولیت بودن. منظورم این است که بازیگر می گوید فیلمنامه هایی که می آیند بد است. چیزی که من می خواهم پیدا نمی شود. کار بود ولی نقش من نبود.


نه، من این را همچنان یک جور انفعال می بینم. این که شما را یک کسی انتخاب می کند و به کار می گیرد به جای این که خودتان یک کاری را به دست بگیرید. بله، نهایتا به زور که شما را نمی برند ولی تفاوتش مثل تفاوت این است که شما باید بلند شوید یک غذایی درست کنید یا این که می گویند این و این و این را داریم، شما کدام را میل دارید. در هر صورت آدم در یک وضعیت انفعال قرار دارد و این سستی و تنبلی می آورد. و من خودم را که به خاطر می آورم در جوانی و نوجوانی، این شکلی نبودم. فکر نمی کنم این قدر پَسیو بودم. هی بدتر و بدتر شدم

حرفه آن را تشدید کرد؟

ترکیب حرف و سن با هم است. ولی فکر می کنم حرفه خیلی غالب می کند خودش را به آدم. من مثلا دارم توی خیابان رانندگی می کنم و در لحظه اصلا نمی دانم دو دقیقه بعد کجا باید بروم؟ شوخی می کنم با دوستم. می گویم من هنرپیشه ام. من را می برند. یعنی تا این حد می تواند تاثیر بگذارد توی زندگی شما. که شما همه اش دارید بُرده می شوید. در نتیجه اگر یک مسیری را بلدم به شکل اتوماتیک، که بلدم و می روم وگرنه انگار این ذهن اصلا خاموش می شود. ازش کار نمی کشی و تعطیل می شود. به این شکل. یعنی برات برنامه می ریزند. اداره ات می کنند.

دارم فکر می کنم از طرفی این وضع می تواند خیلی شیرین باشد. این که همیشه یکی به جای تو تصمیم بگیرد و انتخاب کند.


آره دیگر. لم بدهی و.. [می خندد].

چون انتخاب یا تصمیم خیلی وقت ها پروسه رنج آوری است.

خیلی. و برای همین آدمیزاد تمایل دارد به آن وضع. و فرو می رود هرچه بیشتر در آن.

و این که گفتید الان مثل این است که آدم به مرحله ای رسیده که دیگر خودش با پای خودش می رود مهمانی یعنی این که…

یعنی این که وا می دهی دیگر. فکر می کنم به این مرز رسیده ام من.

بی خیال شده اید؟

آره، دیگر بی طاقت نیستم. دیگر به‌م فشار نمی آید. لحظات سخت و طولانی نمی گذرد.

قبلا می گذشت؟

بله.

و برای همین «شب افتتاح» یا «گرترود» ترجمه می کردید؟

بله.

و خب چرا دیگر نکردید؟ که این ذهن خاموش نشود به قول خودتان.

اولا که برام کار سختی بود. یعنی واقعا به‌م فشار می آمد. اصلا کلافه کننده بود.

کارهای ساده تری را بعد از این امتحان نکردید؟ برای غلبه بر آن انفعال؟

چرا، ولی خب این یک کار قشنگ است. یعنی برای آدم وجهه ای به بار می آورد. چیز کمی نیست که آدم یک کتابی به اسم خودش چاپ کند. تاثیر دارد و ماندگاری خوشایندی دارد. ولی برای من سخت بود.

آیا این همان ور تاریک یا ترسناک بازیگری است؟ اصلا به چنین چیزی درباره بازیگری قایلید؟


یعنی یک چیز منفی ای داشته باشد؟ نه! الان به عنوان یک «آدم» از خودم راضی نیستم [مکث]. نمی دانم شاید این است. نه! این چیز منفی ای نیست. هر کسی در حد توان خودش یک کاری می کند دیگر.

خب این را همه مان خیلی از زبان بازیگرها خوانده ایم، در همه جای دنیا. اینکه آزاردهنده است که تو مدام باید منتظر باشی و منشا اثر نیستی. من لزوما هم اسمش را نمی گذارم ور تاریک. آن وجهی که شاید کمتر به دست بیاید یا آدم ها به ش توجه نشان داده باشند یا اصلا آن را دیده باشند.


آن ورِ… تاریک نگوییم به‌ش [مکث]. فریب. ولی نه به معنی گول خوردن. نه به این معنی که کسی ما را فریب می دهد ولی نهایتا آدم می تواند که اشتباه بشود. می دانید؟ ولی این اصلا به این معنی نیست که بازیگر تاثیر ندارد توی فیلم. بازیگر خود فیلم است. همه چیز است. اما نقشش را خودش هم گم می کند. بعد یک انتظار دیگری از خودش شاید دارد… نمی دانم. خلاصه اش خیلی جالب است به نظرم این کار [می خندد].

 

لیلا شکل کاملی از من است

آره، فکر می کنم مثل هر کار خلاقه دیگری احتمالا یک ور تسلی بخش هم دارد برای آدم.


به هر حال هر مشغولیتی این حالت را با خودش دارد.

البته هر مشغولیتی این وجه را ندارد که تو آدم دیگری شوی و بروی در یک دنیای دیگر. انگار که یک زندگی موازی و دوگانه داری.


این که در یک زندگی دیگری زندگی می کنی، خیلی خوش می گذرد. درست است.

یعنی این طوری بوده که به وضوح یک وقت هایی حال خوبی نداشته باشید و این خوبتان کرده باشد؟


ببینید درست است که یک زندگی دیگری می کنی ولی درواقع هم زندگی دیگری نمی کنی. برای این که یک محیط کار داری که صبح می آیی و شب می روی. مثل هر آدم دیگری که سر هر کار روتین دیگری می رود. ولی می توانی مثلا لباس های مختلف را تجربه کنی، فرقش این است. یا مثلا همکارهای متنوعی داشته باشی که اخلاق هایشان خیلی شبیه هم است [می خندد]. یعنی خیلی هم در نهایت متنوع نیست نسبت به کسی که می رود یک شرکتی کار می کند. اما اگر بخواهم خیلی درست و دقیق حرف بزنم این طوری است که می روی سر کار، سرت گرم است. این طوری نیست که چون یک نقش دیگری داری زندگی دیگری می کنی.

یعنی این تعبیر خیلی فانتزی ای از بازیگری است؟


آخر آن کار را که واقعا نمی کنی. ولی چیزی که هست این است که تو صبح می روی، شب می ایی و در طول روز مشغولی.

خود این هم جالب است که شما درباره بازیگری مثل یک کار خیلی عادی صحبت می کنید.


خیلی، قسمت ملموس بازیگری این است.

از همان اول برایتان این طوری بود؟

نه، یادم است که از همان اول این جوری نبود. به هر حال موقع بازی آدم از نظر احساسی فاصله می گیرد با دور و برش. مثل موقعی که شما از یک چیزی خیلی غصه دارید، و دیگر آن خیابان ها ممکن است شکل لحظه قبل را نداشته باشد. مثل وقتی که درد شدیدی در زندگی تان برایتان پیش می آید، از اطرافیانتان فاصله می گیرید. شما به یک جای دیگری رفته اید و آنها جای دیگری هستند. این اتفاق وقتی که بازیگر فیلمی و آن فیلم برایت مهم است می افتد. یعنی آدم فاصله می گیرد از دور و برش و آن خیابان ها.

پس هنوز هم بعد از بیست سال این لحظه ها وجود دارند.


بله، ولی ربطی به آن حرفه ندارد. به احساس آدم ربط دارد. یعنی شروعش از درون خود آدم است. به عمق هر چیز که می روی این اتفاق می افتد. من به خوبی یادم است که مثلا در میرداماد راه می رفتیم که «لیلا» را بگیریم، ولی دیگر میرداماد برای من میرداماد نبود. یک جای دیگری بود. ولی خب این صادق است درباره عشق به هر چیز [مکث]. درباره هر احساس شدیدی.

«لیلا» واقعا چنان ترکیب پیچیده و نقش عجیبی بود و آن قدر لایه های گوناگونی داشت که بعدها هم، در پخته ترین کاراکترها، شما انگار یک جوری دوباره به «لیلا» بر می گردید. به نظرم آن خصوصیاتی که در شمایل بازیگری شما کلیدی است همه اش در «لیلا» هست. انگار که از همان دوباره چیزهایی می آید مثلا در «سعادت آباد»، حتی در «نارنجی پوش» که من خیلی دوستش داشتم، و در «رگ خواب».


آره، خودم هم همین حس را دارم. البته توی «سعادت آباد» همه اش مال لباسم است که خیلی هم حرص می خورم بابت این، چون خیلی شبیه لباس «لیلا» بود. هم لباس، هم مدل روسری بستن. این که می گویید خب به این دلیل است که فیلم «لیلا» شکل کاملی از من است. هرچه داشتم و نداشتم آنجا هست. برای همین در جاهای دیگر هم می آید. ولی این که آدم الان در «رگ خواب»، یک فیلم پرتره این شکلی را دوباره بعد از بیست سال (بیست سال شد؟!) بازی کند و هیچ فرقی نکند، خیل هنر کرده [از ته دل می خندد]! خیلی خوشحالم از این موضوع. می خواهم بگویم من هم همه اش یاد آن فیلم می افتم.

برای همین داشتم فکر می کردم مسیر شما در بازیگری بیشتر از اینکه رسیدن از نقطه «آ» به «ب» باشد، یک دایره است. و زنی که ما می بینیم انگار حرکتی پاندولی دارد بین خودویرانگری (خودآزاری) و خودشیفتگی؛ دارم خیلی کلمه های اکستریمی به کار می برم البته.


فکر می کنم این دو تا خیلی به هم نزدیک هستند. حالا در «لیلا» بیشتر از آن شکل است که برای این که خودش لذت ببرد آن کارها را می کند. اما در «رگ خواب» نه، نمی خواهد لذت ببرد. به نظر من اینجا هیچ لذتی درش نیست، در ویرانی اش نیست. واقعا منفعل کامل است. یعنی توی این شرایط قرار می گیرد. چون «لیلا» یک پاسخی می دهد.

 

لیلا شکل کاملی از من است

و یک بی نیازی ای در آن شخصیت هست. انگار که خودش را والاتر از آن می داند که حسودی کند یا چیزی بخواهد.


آره، به این شکل یعنی تلافی می کند. اما در «رگ خواب» اصلا آن اتفاق نمی افتد. مجالش پیش نمی آید. برای همین است که آدم وقتی یک بازیگری را که توی فیلمی خیلی خوب بوده توی یک فیلم بد می بیند، می خورد توی ذوقش. برای این که شمایلی از آن آدم در سر شما شکل گرفته که یک بعد یکهو این طوری خراب می شود.

ولی این هم از آن چیزهای کمی کلی و تکراری است که آدم مدام در نقد یک بازیگر می شنود. که این آدم دارد خودش را تکرار می کند.


می دانید، این اتفاق به نظر من اجتناب ناپذیر است.

در این بیست سالی که کار کرده اید خودتان چقدر حواستان به این مسئله بوده است؟ چقدر مهم بوده است؟


چیزی که برایم مهم بود [مکث] هیچ وقت به تکرار خودم یا این که دوری کنم از این کار فکر نکردم. آن چیزی که دوست نداشتم اتفاق بیفتد این است که آدم در یک قالبی فقط برود و همان را مدام اجرا کند. این را دوست نداشتم. یعنی دوست نداشتم نقشی که به م می دهند همیشه یک شکل باشد. مثلا این که همیشه به شما نقش آدم مثبت بدهند. همیشه نقش آدم فداکار بدهند. کلیشه همین است دیگر.

درباره شما مثلا تا یک جایی معصومیت بود.

بله، قطعا آن هیچ وقت جدا نمی شود و همیشه هست اما می شود آدم همه اش یک مدل فیلم را بازی نکند. شاید به جای نقش باید بگویم نوع فیلم. این که تو فقط یک مدل کار نکنی. یک سبک فیلم را بازی نکنی. من این مد نظرم بود. اما اینکه یک کس دیگری بشوم و از این فیلم به آن فیلم متفاوت باشم، نه. منظورم سبک فیلم است. این که یک فیلمی باشد سوپرتجاری، یک فیلمی باشد خیلی کلیشه ای و تو بتوانی بروی و بازیگرش باشی، این برای من خوب و جالب است.

من فیلم «من» را هم دوست داشتم.

البته خودم هنوز فکر می کنم که به من نمی آید. یک چیزهایی را فیزیک یک آدمی اجازه نمی دهد. مثلا شاید یک فک پهن تری می خواهد برای این که شما دزد باشید. اصلا نباید از خودت دور شوی. حتی شاید با چهار قدم دور شدن هم، آدم اشتباه شود. شاید بهتر است نزدیک تر باشی و آن کار را بکنی. از طرفی هم «من» آن قدر فیلم آبستره و انتزاعی و هنری ای شده برای خودش که نمی توانم آن را به عنوان یک مثال بگویم.

می خواهم بگویم به همان نسبت که شاید یک فیلم سوپرتجاری به عنوان یک انتخاب غیرمنتظره می تواند امکانی به یک بازیگر برای اجرای دیگر یا متفاوتی بدهد فیلمی مثل «من» هم با خیلی خاص بودنش ممکن است این فضا را به شما داده باشد.


آره، ولی به همین دلیل فکر نمی کنم مثال خوبی باشد. ولی مثلا… اصلا چی شد که من این را گفتم؟ فکر کنم باید دوباره خودم را اصلاح کنم. ببینید من فکر می کنم یا به یک آدمی یک چیزی می آید یا نمی آید. و این آمدن و نیامدن خیلی به فیزیک آن آدم بستگی دارد. شما نمی توانید بازی بهتری داشته باشید بدون این که فیزیک آن نقش را داشته باشید… لااقل من بلد نیستم… ولی چیزی که خوشم می آید این است که همیشه یک سبکی را انتخاب نکنی برای کار کردن.

درباره «من» یکی از آن لحظه هایی که احساس کردم این نقش به چیزی در خود شما متصل می شود، پایان فیلم بود. آن لحظه ای که آن کسی که اصلا نمی بینمش به کاراکتر می گوید: «چرا نمی تونی مثل همه بری زندگیت رو بکنی؟» آن لحظه ای که تو حدس می زنی که این آدم دارد این کارها را می کند، شاید فقط چون می خواهد سرگرم شود و البته یک کار عجیبی که شما می کنید مدل گریه کردنتان است که یک جور گریه نکردن است ولی غم عالم هم درش هست. در «من» هم نمای آخر این طوری بود. در آن لحظه و آن قاب احساسم این بود که این نقش را کسی جز شما نباید بازی می کرد.

خودم هم آن جا خیلی آرامم می کند. البته این را همین جا بگویم که سهیل بیرقی واقعا خیلی خوب «من» را نگاه و اصلاح می کرد. نه فقط موقع فیلمبرداری، اصلا از قبل، حتی قبل از این که تمرین کنیم، اینها را حواسش بود. حفظ بود دقیقا که چه چیزهایی را نمی خواهد که من داشته باشم. این خیلی به من احساس آرامش می داد.

 

 لیلا شکل کاملی از من است

 

چون همین که میبینی که آن کسی که دارد کار را پیش می برد، می داند چه کار دارد می کند… اصلا کاری که شاید شما قبول ندارید، ولی خودش قبول دارد، به آدم خیلی احساس امنیت می دهد.

 

کنترل سهیل خیلی مهم بود. مقدار آگاهی ای که از من به خودم می داد. ولی به هر حال احساس می کردم شاید اصلا جور دیگری این را بزی می کردم، خب؟ صد در صد به دل من نمی نشست. اما جایی که به دلم می نشیند، آنجاست. همان لحظه ای که گفتید. آره، آنجا واقعا نزدیک شده.

خیلی زیاد. جوری بود که به خاطرش تمام لحظات دیگری را که در طول فیلم احساس می کردی بازی از آن یکدستی خودش بیرون بوده یادت می رفت.


البته این را بگویم که خیلی چیزها باز همیشه بستگی به جمله ها دارد، و به صحنه… آن صحنه خودش هم از آنهایی است که ربطی به بقیه فیلم ندارد. یعنی در آن ماجرایی نیست. بساطی نیست. معرفی فضایی نیست. اینها هم تاثیر دارد. البته من وقتی گفتم «دزد»، یاد «سالاد فصل» افتاده بودم ها! چون به نظر خودم این قدر به من نمی آید این نقش که…

همین! درباره «سالاد فصل» یا «آب و آتش» کاملا این را می فهمم.


حالا در «آب و آتش» خیلی با آقای جیرانی اختلاف سلیقه داشتیم در شکل نزدیکی مان به موضوع و بازی. او اصلا موافق من نبود. خیلی دوست داشت یک چیز خیلی نمایشی ای باشد. من این قدر و به این شکل سلیقه ام نبود. دوست نداشتم. فکر می کردم می تواند مدل دیگری باشد.

در «سالاد فصل» چطور؟


در «سالاد فصل» نمی دانم… اصلا یک دزد فرانسوی شد [می خندد]!  خیلی یک جوری بود! همه چیزش با هم. بیشتر فیزیکش من را اذیت می کرد. یادم است با مهرداد [میرکیانی] خیلی تلاش کردیم که برای من یک فک پهن درست کنیم. چون من همه اش قبل از شروع فیلمبرداری از این موضوع زجر می کشیدم. دو تا دندان سازی هم رفتیم اما آن قدر بد ساخته شد، اصلا ترسناک شد.

 

می خواهم بگویم یک اقتداری را هر کاری کنی نمی آید توی تنت. که البته اگر یک خصوصیت خیلی در تو عمیق باشد، احتیاج نیست که حتما به شکل فیزیکی آن را داشته باشی. خب من ندارم آن را. بخشی اش را می شود با فیزیک جبران کرد. بخش زیادی اش با تمرین است. ولی به هر حال خیلی چیزها را مجموعه آن چیزی که آدم هست پا نمی دهد که درست شود. هدف من هم این نبوده.

 

در جست و جوی نقش متفاوت نیستم. چون به طور مجرد وجود ندارد. اصلا این یک چیز بی ربطی است که آدم ها می گویند. باید در یک مجموعه ای باشد. یک مجموعه ای فرق دارد با یک مجموعه دیگر. و برای من جالب بوده که در فیلم هایی با سبک های مختلف حضور داشته باشم. ولی همه اش به یک شکل [با یک حالت تمام کننده و مطمئن این را می گوید و می خندد].

خب این به خودی خود اصلا چیز بدی نیست.


یعنی دوست دارم و می توانم در یک تئاتری که شاید شما خیلی ازش مشمئز شوید، یک حرکت خیلی تئاترال بکنم. بدم نمی آید [مکث]. حالا شاید الان کمتر دوست داشته باشم ولی واقعا تا چند سال پیش خیلی مشتاقانه دوست  داشتم.
 
الان دلیلش چیست که کمتر دوست دارید؟ همان قضیه سن؟


شاید. شاید الان هم اگر یک کارگردان فوق العاده تئاتر جلوم بیاید من هم به وجود بیایم. ولی همین طوری به خودی خود شوری ندارم. ولی از من دور نیست.

اتفاقا سر نمایش «اسم» پیگیر بودم و به عنوان آدمی که کارهای شما را دنبال می کند، خیلی کنجکاو و هیجان زده بودم که ببینم این اتفاق می افتد یا نه.


این باز از آن چیزهایی بود که من ظرفیت نقش را نداشتم. اولا که لیلی چقدر خوب بازی کرد. بخش زیادی اش شاید به خاطر این بود که خودش صاحب نمایش بود. البته فکر می کنم که نه! یعنی آن قدر می توانست پذیرای این نقش باشد که… من بازی به این قشنگی از او در جای دیگری ندیده بودم. خیلی! خیلی خوب بود. به هر حال من فکر می کنم که نقش هم باید ظرفیت شما را داشته باشد، یا اگر نقش ظرفیت ندارد، تو ظرفیت داشته باشی. و خب این از آن مواردی بود که من نداشتم.

پیش آمده که فکر کنید این نقش را قبول می کنم از لج خودم. برای این که خودم هم غافلگیر شوم. این طوری شده تا به حال؟


آره، خیلی وقت ها آدم به خاطر چیزهای عجیب و غریبی یک انتخاب هایی می کند. خیلی عناصر مختلفی تاثیر دارد در انتخاب نقش. عناصر بی ربط منظورم است. بله، این طوری هست.

 

لیلا شکل کاملی از من است

و ممکن است بتوانید اسم ببرید؟

خیلی راحت نیستم که اسم ببرم ولی می توانم به طور کلی بگویم که یک وقتی خودم برای این که یک چیزی را برای خودم مسخره کنم و تصویر خودم را به گند بکشم [همان طور که دارد شکلات کیت کتش را مزمزه می کند این را می گوید] بگویم که این کار را می کنم ولی در عین حال توی یک چارچوب.

یعنی تصویری را که آن بیرون ازتان وجود دارد به گند بکشید؟


نه، تصویری که خودم از خودم دارم. این که به هر حال تو همیشه یک حالتی داری. یک جاهای می روی. توی یک مجالسی نمی روی. یک رفتاری داری دیگر. و ممکن است ناگهان به خودت بگویی چقدر رفتارم یکنواخت است! این چه شکل محترمی است که من برای خودم ساخته ام. یا اینکه چرا من «این» را اصلا ساختم؟ آره… مثلا من در «مربای شیرین» واقعا با این که آگاه بودم که این نقش، نقش من نیست ولی این را هم داشتم که این تصویر را بشکن! این که چرا این قدر باید سینما جدی و زیبا باشد؟ چرا عکس باید این قدر قشنگ باشد؟

 

چرا این قدر نگاه من باید خوشگل باشد؟ چرا این نور باید قشنگ باشد؟ چیزی که همیشه از بچگی ام سلیقه ایم بوده و باهام بوده که حتی وقتی دوربین نیست زندگی را همین جوری تصور می کنم و می بینم. خیابان را، آدم ها را، و بعد ناگهان بخواهی اینها برایت عوض شود. نمی گویم آن فیلم را به این دلیل انتخاب کردم ولی توی مسیرش هی به خودم گفتم آخر اینش را چه کار کنم؟ این وجهش را نمی توانم. بعد فکر کردم اصلا به همین دلیل می کنم. چرا این قدر این برایت سخت است؟ منتها ممکن است از این تصویرت خوشت نیاید و دیگر نکنی.

ولی در همان لحظه ای که این کار را می کنی یک احساس گشایشی به آدم می دهد. نه؟
اوووم… نمی دانم این گشایش چقدر خوب است. یا اینکه آدم به ناچار این دلیل را برای خودش درست می کند. چون کار سختی است فکر می کنی خب این سود را برایم دارد پس اشکالی ندارد که دارم این کار را با خودم می کنم. فکر می کنم یک ترکیبی از همه اینها باشد.

آیا شده که بیشتر از یک بار این اتفاق بیفتد؟


این مدلی نه. و به این خاطر نه. ولی باز جاهای مختلف دلایل مختلفی داشته که مثلا یک کاری را کردم یا راحت تر کاری را پذیرفتم که اگر در یک مقطع دیگری می بودم نمی پذیرفتم. یک وقت هایی هم یک کارهایی را نکردم به یک دلایل احمقانه ای.

مثلا چی؟

مثلا موقعی که طرف داشته به من پیشنهاد کار می داده احساس کردم بغل دستش یک کسی نشسته و جلوی او لحنش کمی عوض شده و همان موقع پرونده را بستم و گفتم من این کار را نمی کنم و بعد دیدم چه بیخود! حالا فرض کن جلوی او می خواست نشان بدهد که با تو خودمانی است. حالا این چه اشکالی داشت مگر؟ یعنی می خواهم بگویم که این عوامل خیلی باعث شده که من یک فیلمی را بازی بکنم یا نکنم.

فکر کنم اینهایی که گفتید مشخصا بروزهایی از همان قضیه است که یکی خیلی خودش است. همان چیزی که آدم ها را محتاط می کند یا می ترساند. ولی به نظرم خیلی باارزش است.


البته اگر یک نقش خیلی خوب بود قطعا آدم اذیت نمی شد. ولی می خواهم بگویم به طور کلی ممکن بود اگر این اتفاق نمی افتاد من آن فیلم را بازی می کردم.

می دانید چرا می گویم با ارزش؟ فکر می کنم چیزهایی همین قدر به چشم نیامدنی کاراکتر می سازند از یک بازیگر. و این به نظرم روی آن تصویر نهایی است که من از آن آدم روی پرده می بینم تاثیر دارد.


بله، کاملا تاثیر دارد. و حواشی هم همیشه مهم اند. این کار همه اش روابط آدم هاست با همدیگر. تعداد آدم ها زیاد است.

و این می تواند کار را سخت کند؟


سخت؟ نه. کارهایی که متکی به ارتباط گرفتن هستند همیشه برایم مسئله بوده. یعنی جالب بوده.

یعنی آدمی هستید که استقبال می کنید از معاشرت؟


بی جهت نه اما وقتی که قرار است اتفاق بیفتد، حضور دارم. در یک مواجهه حضور دارم.

جمله پیچیده ای بود!


[می خندد] به خودی خود پیش قدم نمی شوم اما اگر قرار است مثلا یک صحنه ای را بازی کنم، حضور دارم.

یعنی برایش مایه می گذارید؟

سعی می کنم وجود داشته باشم دیگر. بله. فکر می کنم که [مکث طولانی] رابطه شاید همیشه برایم مهم بود. شاید آن موقع هم که می خواستم مهندس شوم، به این فکر می کردم که آهنگ خوش دارد آیا؟

چیِ خوشی؟

آهنگِ خوشی. شاید همیشه برایم مهم بوده که کسی دیگر وقتی من را در آن حالت می بیند، آیا می گوید به‌به؟

از چی خیلی می ترسید؟

از خیلی چیزها. از همه چیزهای بد. ولی همین جوری ترس خاصی ذهنم را مشغول نمی کند که مدام به ش فکر کنم. همین چیزهای عادی که همه نگرانش هستند و می ترسند.

 

لیلا شکل کاملی از من است

صبح که بیدار می شوید، اولین کاری که برای خودتان می کنید؟

یک لیوان آب می نوشم [با خنده]… الان راستش را بخواهید مدتی است از روتین ام خارج شده ام.

به خاطر فیلمبرداری از روتین خارج شده اید؟

نه، ولی فیلمبرداری هم کم و بیش از نظم خارجم کرده.

خود این سوییچ شدن از شب کاری به روزکاری خیلی از آدم انرژی می گیرد.


ولی بعد از چند شب که عادت می کنی، شب کاری لذت بخش است. به خاطر این که انگار دوبار زندگی می کنی، هم با روزکارها زندگی می کنی، هم با شب کارها. بعد هم شب دنیا خلوت تر است.

وقت هایی که به هر دلیلی ذهنتان درگیر یا تحت فشار است، کار خاصی می کنید؟


وقتی که بیتاب می شود آدم؟

بعضی ها می روند ساعت ها راه می روند. بعضی ها با موسیقی یک کاریش می کنند.


هر وقتی آدم یک کاری می کند. من بیشتر وقت ها فکر کنم کاری نمی کنم.

موسیقی هیچ وقت چیز کلیدی ای بوده برایتان؟


بله، تا یک موقعی خیلی کلیدی بود و بعد از یک موقعی به بعد فقط سکوت بود. هیچ چیزی نه گذاشتم توی ضبط، نه وقتی خودم تنها هستم آهنگ پخش می کنم. فوقش رادیو می گیرم، اگر خیلی بخواهم صدایی باشد.

و آن موقعی که کلیدی بود؟

همه چیز های موزیکال برایم جالب بود. مثلا «داستان وست ساید» یک فیلم برجسته زندگی ام بوده که آن را زیاد دیده ام و همه دیالوگ هایش را حفظ بودم. یا «اشک ها و لبخندها» و همه فیلم های کلاسیک موزیکال. در یک برهه ای علاقه شدیدی به مایکل جکسون داشتم [می خندد]. البته خیلی کوچک بودم. فکر کنم پنجم دبستان بودم که بقالی کوچه مان ویدئوی بتاماکسش را به من داد.

چی شد که بقالی آن ویدئو را به شما داد؟

نمی دانم، مراوده فیلمی داشتیم. شیر به مان می داد. فیلم هم می داد. ما هیچ وقت به او فیلم ندادیم، او به ما می داد.

این همان بقالی ای بود که وقتی ازش بستنی می خریدید، روتان نمی شد پولش را بدهید؟


نه… [می خندد]! آن در ایتالیا بود. این بقالی در حسین  آباد بود که الان می شود بالای میدان هروی. آن موقع هیچی نبود، واقعا همسایه ما یک گاوداری بود و یک کوچه پایین تر، این بقالی. همین و بس.

و از یک موقعی سکوت شد اصلا؟

بله. دیگر از وقتی ممنوع شد، واقعا ممنوع شد.

یعنی چی ممنوع شد؟

ممنوع بود دیگر، نه؟ توی دهه 60. فکر می کنم یکی از دلایلش این بود. چون من حوصله دردسر و کار خلاف نداشتم. کیف ها را می گشتند توی مدرسه. من هم که همیشه دنبال همین راه راست و راحت بودم.

چیزی در ظاهرتان هست که دوستش نداشته باشید یا فکر کنید که اگر می شد، تغییرش می دادید؟


در حال حاضر، نه.

الان ولی یادم آمد که در یکی از گفت و گوهایتان با آقای معززی نیا صحبت این شده بود که یک بار سر تدوین یکی از فیلم هایتان بودید و گفتید: «چرا من فکر کردم با این قیافه باید بازیگر شوم؟»


راست می گویید؟ واقعا چنین چیزی گفتم [می خندد]؟!

 

لیلا شکل کاملی از من است

یادتان نیست کی و کجا بوده؟

الان یک چیز گنگی یادم است. ولی این را خوب یادم هست که وقتی خودم را در «آب و آتش» یا «سالاد فصل» می دیدم این حس را داشتم.

درباره خلق و خویتان چطور؟ منظورم این است که چیزی باشد که دلتان بخواهد آن طوری نباشد.


به شکل جدی نه. ولی خیلی چیزها هست که ناراحتم می کند اما مدام به ش فکر نمی کنم. درگیرش نیستم. مثلا [مکث طولانی] اگر بخواهم خیلی فکر کنم… چقدر از خودم راضی ام [می خندد]! مثلا این که… خب خیلی بهتر شدم از قبل ولی شاید این حالت پرخاشم، که پرخاش نیست ها! تند بودنم، یکهو جواب دادنم… دوست داشتم با متانت بیشتری می بود وقتی از چیزی ناراضی ام. این ریختی نبود.

که ولی یک بخشی از همان کاراکتر خاص شماست.


آره، ولی یک وقت هایی که یک نفر جدی آزرده می شود، نه، دوست ندارم. ولی اگر طرف جنبه داشته باشد بله! خیلی خوب است [مکث می کند]. پدرم هم این طور بود گاهی. و این ناراحتم می کرد. آن حالت های دادزدن و از کوره در رفتن ها… ولی خیلی برایم  آدم درستی بود. آدم کاملی بود از نظر من.

یعنی با وجود این کامل به نظر می آمدند؟

نه، از آن حرکات ناگهانی اش خوشم نمی آمد. ولی ایراد بزرگی نبود. یک ضعفی بود دیگر. هر آدمی دارد.

این را می دانید که بعضی ها حمید نعمت الله را با پدرتان مقایسه می کنند؟ از این جهت که یک آدمی است که خیلی جهان خودش را دارد و به چند دلیل دیگر! در مصاحبه ای دیدم که حامد بهداد هم این را به آقای نعمت الله می گوید. و او هم چیزی نمی گوید. خب چی بگوید؟ ولی می خواستم بپرسم خودتان آیا چنین حسی دارید در کارکردن با آقای نعمت الله؟


فکر می کنم آره. داشتم همیشه. شاید الان که حمید نعمت الله را بیشتر می شناسم و فاصله ام از بابام بیشتر شده سخت تر می توانم بدانم ولی قبلا که به بابام نزدیک تر بودم و از ایشان دورتر، شباهت را بیشتر حس می کردم. [صدایش می کنند که برود جلوی دوربین. و او همان طور که بلند می شود می گوید: «دیگه زمان خوشی ما به سر رسید» و لبخند می زند. بعد قبل اینکه برود یواشکی بهم می گوید «حوصله تان سر نرود اینجا!»]

[ad_2]

لینک منبع

بهترین سریال های علمی تخیلی از نگاه منتقدین

[ad_1]

وب سایت روزیاتو: داستان ها و فیلم های علمی تخیلی مدت زمان زیادی است که در دنیای ما وجود دارند به طوری که اولین سریال های این ژانر را می توان «منطقه ی گرگ و میش» (The Twilight Zone) و نسخه ی سریالی «پیشتازان فضا» (Star Trek) دانست که چندین دهه قبل ساخته و پخش شده اند. از آن زمان تاکنون این سبک از سریال های تلویزیونی هر ساله محبوب تر شده و شبکه های تلویزیونی و شرکت های فیلمسازی نیز سرمایه گذاری های بیشتری را در این حوزه انجام داده اند.

در سال های اخیر شبکه های تلویزیونی با ساخت سریال های علمی تخیلی مانند «پرونده های محرمانه» (The X-Files)، «گمشدگان» (Lost) و «چیزهای عجیب» (Stranger Things) تماشاگران این ژانر تلویزیونی را سرگرم کرده و باعث شده اند که ژانر علمی تخیلی بیش از پیش محبوبیت پیدا کند.

در ادامه ی این مطلب قصد داریم بهترین سریال های تلویزیونی ژانر علمی تخیلی از دیدگاه منتقدان را معرفی کنیم. لازم به ذکر است که در این فهرست فیلم های ابرقهرمانی که بر اساس کتاب های کمیک ساخته شده اند و یا سریال های بسیار قدیمی این ژانر را نیاورده ایم. اگر از طرفداران این ژانر هستید با ادامه ی مطلب همراه باشید.

۱۸- سریال «پیشتازان فضا: نسل آینده»- سال های ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۴

 

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

سریال «پیشتازان فضا: نسل آینده» (Star Trek: The Next Generation) داستان ماجراجویی تیمی سوار بر یک کشتی فضایی را روایت می کند که به رهبری شخصی به نام جین لوک پیکارد که برای شناسایی حیات در دیگر نقاط کهکشان ماموریت دارند. بسیاری از جوامع فضایی خصومت ها را کنار گذاشته و بر علیه گروه های شرور دیگر متحد شده اند. آن ها برای نجات بشریت باید یک معمای پیچیده را حل کنند و بعد از موفقیت در ماموریت خود و نجات نسل انسان ماموریت های جدیدی دریافت می کنند. ادامه ی داستان سریال بر روی پیدا کردن زندگی های جدید و روابط اجتماعی و سیاسی جوامع انسانی با دیگر موجودات فضایی متمرکز است. ساخت این سریال در سال ۱۹۹۴ و بعد از روی آنتن رفتن ۷ فصل به پایان رسید.

 

۱۷- سریال «خانه ی عروسکی»- سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۰

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

سریال «خانه ی عروسکی» (Dollhouse) داستان یک شرکت خیالی را روایت می کند که کارمندان خود را به افراد اجاره می دهد تا برای کارهای خود از آن ها استفاده کنند. یکی از این افراد که به آن ها «عروسک» گفته می شود «اکو» نام دارد که خاطرات گذشته ی او پاک شده و برای هر ماموریت شخصیت ها و خاطرات جدیدی برای وی تعریف می شود. افرادی مانند اکو سال هاست که برای شرکت خود کار کرده و از این راه درآمدهای هنگفتی را نصیب آن کرده اند. اما اکو برخلاف دیگر عروسک ها، علی رغم پاک شدن حافظه اش، مقداری از خاطرات واقعی گذشته خود را به یاد می آورد. این موضوع باعث به وجود آمدن مشکلاتی در شرکت مورد نظر شده که ادامه ی داستان فیلم را شامل می شود. ساخت این سریال بعد از دو فصل کنسل شد.

 

۱۶- سریال «جهش کوانتومی»- سال ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۳

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین

سریال «جهش کوانتومی» (Quantum Leap) داستان یک دانشمند نابغه به نام سم بکت را روایت می کند که در نتیجه ی یک آزمایش سفر در زمان ناموفق در گذشته گرفتار شده است و برای بازگشت به دنیای خودش تلاش می کند. وی سعی می کند اتفاقات ناگوار گذشته را با کمک ارتباطش با یک دریاسالار از طریق هولوگرام در زمان حال تغییر دهد. اگر چه وی تغییرات بسیار کوچکی را در دنیای گذشته انجام می دهد اما عواقب آن ها بسیار شدیدتر از آن چیزی است که در ابتدا فکر می کرد. پخش این سریال بعد از ۵ فصل در سال ۱۹۹۳ به پایان رسید.

 

۱۵- سریال «The OA»- سال ۲۰۱۶ تاکنون

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

این سریال داستان یک دختر جوان به نام پریری جانسون را روایت می کند که بعد از ۷ سال گم شدن نزد والدین ناتنی خود باز می گردد. بعد از بازگشت وی خود را «The OA» می نامد و علی رغم این که در گذشته نابینا بوده است اکنون به راحتی می بیند اما زخم های زیادی بر پشت خود دارد. جانسون از گفتن ماجرای گم شدن و اتفاقات عجیبی که برایش افتاده است خودداری می کند و خیلی سریع تیمی از دوستان قدیمی و همسایگان جوان خود که همگی دانش آموز دبیرستانی هستند را تشکیل داده و داستان خود را برای آنان تعریف می کند و از آن ها می خواهد که برای نجات افرادی که مانند او گم شده اند به وی کمک کنند. فصل اول این سریال پخش شده و فصل دوم نیز در مراحل تولید به سر می برد.

 

۱۴- سریال «قهرمانان»- سال ۲۰۰۶ تا ۲۰۱۰

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

سریال «قهرمانان» (Heroes) داستان افرادی را روایت می کند که رفته رفته در می یابند استعدادها و توانایی های فوق بشری دارند. این توانایی ها باعث به وجود آمدن واکنش هایی در آنان شده و شخصیت و روابط شخصی و عاطفی آنان را تحت تاثیر قرار می دهد. در ادامه برخی برای بررسی این توانایی ها وارد عرصه می شوند و برخی دیگر نیز برای کنترل این افراد و توانایی های آنان ماموریت پیدا می کنند. هر کدام از این قهرمانان باید برای نجات دنیا از توانایی ها و قابلیت های خارق العاده ی خود استفاده نمایند. پخش این سریال بعد از ۴ فصل به پایان رسید.

 

۱۳- سریال «۱۰۰»- سال ۲۰۱۴ تاکنون

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

سریال «۱۰۰» (The 100) داستان انسان هایی را روایت می کند که ۹۷ سال بعد از نابود شدن زمین به دلیل یک انفجار اتمی در یک سفینه ی فضایی بزرگ در مدار زمین زندگی می کنند. به دلیل تمام شدن ذخایر آب و غذا کشمکشی بین این افراد وجود دارد و در نهایت تصمیم گرفته می شود که ۱۰۰ نوجوان خطاکار را به زمین بفرستند تا ببینند که آیا شرایط در روی کره زمین برای حیات دوباره مساعد شده است یا خیر. نوجوانان مذکور هر کدام به دلایلی محکوم شده و برای این ماموریت با هم به زمین منتقل می شوند. آن ها که هیچ اطلاعاتی در مورد زمین ندارند با گروه ها و قبایل وحشی متعددی روبرو می گردند که از انفجار اتمی جان سالم به در برده و برای بقا در روی زمین از هیچ جنایتی فروگذار نمی کنند. ادامه ی داستان سریال به تلاش های این ۱۰۰ نفر برای زنده ماندن و روابط آن ها با گروه های متخاصم می پردازد که هر یک برای بدست گرفتن رهبری در روی زمین و بدست آوردن قدرت و منابع بیشتر تلاش می کنند. تاکنون ۴ فصل از این سریال پخش شده و فصل پنجم نیز در راه خواهد بود.

۱۲- سریال «Firefly»- سال ۲۰۰۲ تا ۲۰۰۳

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

داستان سریال «Firefly» در سال ۲۵۱۷ در فضا رخ می دهد. در این زمان امکان سفر با سرعتی فراتر از سرعت نور فراهم شده و افراد بسیاری از زمین برای سکونت در فضا رهسپار شده اند. آن ها در این راه بسیاری از سیاره ها و قمرهای کهکشانی را تغییر داده و برای زندگی کردن شبیه زمین ساخته اند.در این میان موجودات فضایی بر این سیستم سیاره ای جدید حاکم شده و جز در مورد سیاره های دوردست بر دیگر سیاره ها و قمرهای مرکزی این سیستم جدید حکومت می کنند. در سیاره های دوردست ساکنان از آزادی و استقلال بسیار بیشتری برخوردارند اما امکانات زیادی برای زندگی نداشته و به سبک دوران گذشته زندگی می کنند. همچنین برخی از انسان ها زندگی بیابان نشینی را انتخاب کرده و انسان خوار شده اند. ادامه ی سریال داستان گروهی از انسان های آزاد را برای متحد کردن جامعه ی بشری نشان می دهد. این سریال تنها بعد از یک فصل و ۱۱ قسمت پخش شده کنسل شد.

 

۱۱- سریال «پرونده های محرمانه»- سال ۱۹۹۳ تاکنون

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

سریال «پرونده های محرمانه» (The X Files) داستان دو مامور ویژه ی اف بی آی را روایت می کند که برای پیگیری پرونده های جنایی حل نشده با هم همکاری می کنند. یکی از این دو به قدرت های فرازمینی اعتقاد داشته و بر این باور است که موجودات فضایی خواهر او را در کودکی ربوده اند به همین دلیل برخی از اوقات ارتباط خود را با واقعیت از دست می دهد اما استعداد فوق العاده ای در حل کردن معماهای جنایی دارد. دیگری یک پزشک است که بسیار منطقی بوده و در مواردی که همکارش ارتباط خود با واقعیت را از دست می دهد به وی کمک می کند اما رفته رفته در می یابد که بسیاری از پرونده ها را نمی توان با روش علمی و منطقی حل کرد بنابر این این دو تیمی موفق را در این زمینه تشکیل می دهند. تا کنون ۱۰ فصل از این سریال پخش شده و قرار است فصل یازدهم آن نیز در سال جاری به روی آنتن برود.

 

۱۰- سریال «حس هشتم»- سال ۲۰۱۵ تا ۲۰۱۷

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین

سریال «حس هشتم» (Sense 8) داستان هشت غریبه را روایت می کند که هر کدام از یک فرهنگ متفاوت بوده و از نقطه ای از جهان آمده اند. یک زن بعد از مرگ وحشتناک خود با این هشت نفر ارتباط برقرار کرده و باعث می شود که این افراد از راه دور با هم ارتباط برقرار کرده و دانش، مهارت و حتی زبان های همدیگر را درک کنند. این هشت نفر همزمان که با مسائل روزمره ی خود دست و پنجه نرم می کنند در تلاشند که راز ارتباط ذهنی شان با هم را کشف کنند. در این میان شخصی که با زن مقتول در ارتباط بوده است سعی می کند به آن ها کمک کند در حالی که یک گروه قصد دارند این هشت نفر را از بین ببرند. این سریال بعد از پخش دو فصل علی رغم استقبال نسبتاً مناسب تماشاگران و منتقدین کنسل شد.

 

۹- سریال «فرینج»- سال ۲۰۰۸ تا ۲۰۱۳

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

سریال «فرینج» (Fringe) داستان یک تیم تحقیقاتی فدرال را روایت می کند که در زمینه ی تحقیق بر روی پرونده های فراطبیعی و غیر متعارف فعالیت دارند. در ادامه این تیم که برخی از اعضای آن از بیماری های روانی رنج می برند در می یابد که ممکن است جهان ها ی موازی نیز وجود داشته باشد. در نهایت در هر یک از پرونده ها، آن ها با استفاده از علوم موسوم به «علوم حاشیه» راز اتفاقات عجیب را کشف می کنند. پخش این سریال در سال ۲۰۱۳ و بعد از پخش ۵ فصل به پایان رسید.

 

۸- سریال «وست ورلد»- سال ۲۰۱۶ تاکنون

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین

داستان سریال «وست ورلد» (Westworld) در یک دنیای داستانی به نام وست ورلد اتفاق می افتد یک پارک سرگرمی با تم غرب وحشی است که توسط آدم های ماشینی انسان را سرگرم می کنند. این پارک برای مشتریان ثروتمندی طراحی شده است که دوست دارند هر کاری را در این فضای داستانی و تخیلی انجام دهند بدون این که آدم های ماشینی از در انتقام و جبران بربیایند. هر کدام از این آدم های ماشینی شخصیتی داشته و نقشی را بر عهده دارد. در ادامه نقشه ها به شکل تعیین شده پیش نرفته و اشکالاتی در عملکرد آدم های ماشینی پیش می آید که داستان سریال را تشکیل می دهد. فصل اول این سریال در ۱۰ قسمت با استقبال تماشاگران مواجه شده و فصل دوم آن نیز سال آینده پخش خواهد شد.

 

۷- سریال «یتیم سیاه»- سال ۲۰۱۳ تا ۲۰۱۷

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

سریال «یتیم سیاه» (Orphan Black) داستان یک دختر به نام سارا منینگ را روایت می کند که به ناگاه شاهد قتل زنی می شود که همزاد اوست. بعد از مرگ این زن سارا در می یابد که وی مامور پلیس بوده و بت نام دارد. وی سپس در می یابد که وی نوعی کپی بوده و در واقع همزادهای بسیاری مانند او در سراسر آمریکای شمالی و اروپا وجود دارند که محصول یک برنامه ی غیرقانونی تولید همزادها از راه تقسیم سلولی هستند و یک نفر قصد همه ی آن ها و سارا را به قتل برساند. وی همراه با برخی از دوستان و همزادهایش برای پی بردن به حقیقت تلاش می کند. این سریال در پنج فصل تولید شده و فصل پنجم آخرین فصل آن خواهد بود.

 

۶- سریال «چیزهای عجیب»- سال ۲۰۱۶ تاکنون

 

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

داستان سریال «چیزهای عجیب» (Stranger Things) در یک شهر خیالی به نام هاوکینز و در دهه ی ۱۹۸۰ رخ می دهد که در آن پلیس، مادر نگران و دوستان یک پسر نوجوان بعد از ناپدید شدن او سعی می کنند از راز گم شدنش اطلاع پیدا کنند. در ادامه یک دختر عجیب و غریب در ماموریتشان به آن ها کمک می کند که در نتیجه یک سری اتفاقات ماوراء الطبیعه رخ داده و زندگی هر کدام از این افراد تحت تاثیر قرار می گیرد. در ادامه مشخص می شود که در یک آزمایشگاه در شهر آزمایش هایی بر روی انسان ها انجام می شود که در ادامه درگیری هایی را در پی دارد. فصل اول این سریال در هشت اپیزود پخش شده و قرار است فصل دوم آن نیز در ۹ اپیزود در اکتبر امسال پخش گردد.

 

۵- سریال «انسان ها»- سال ۲۰۱۵ تاکنون

 

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

سریال «انسان ها» (Humans) داستان مردی به نام جو هاوکینز را روایت می کند که بعد از دوری احساسی از همسرش و بدون اطلاع او یک ربات به شکل زن را برای انجام کارهای خانه و مراقبت از فرزند خردسالش استخدام می کند. همسر واقعی جو بعد از بازگشت به خانه در می یابد که این ربات جای وی را گرفته است. این موضوع درگیری هایی را بین این زن و شوهرش ایجاد می کند. در ادامه با فلش بک هایی حقایقی در مورد این ربات مشخص می شود که داستان او و دیگر ربات ها باعث پیش رفتن داستان می شود. تاکنون دو فصل از این سریال پخش شده و فصل سوم نیز سال آینده روی آنتن خواهد رفت.

 

۴- سریال «آینه سیاه»- از سال ۲۰۱۱ تاکنون

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

سریال «آینه سیاه» (Black Mirror) در مورد ضررهای دنیای دیجیتال و رسانه های اجتماعی است که زندگی انسان را تهدید کرده و هر اپیزود آن داستان مجزایی دارد و تاثیر تکنولوژی های جدید و پیشرفته بر آینده ی بشریت را به تصویر می کشد. تاکنون سه فصل از این سریال پخش شده و قرار است دستکم یک فصل دیگر نیز از این سریال ساخته شود.

 

۳- سریال «دکتر هو»- سال ۲۰۰۵ تاکنون

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

سریال «دکتر هو» (Doctor Who) برای اولین بار در سال ۱۹۶۳ توسط تلویزیون بی بی سی پخش شد و تا سال ۲۰۰۵ پخش آن یا سریال های جدا شده از آن تا سال ۲۰۰۵ ادامه داشت و از سال ۲۰۰۵ تاکنون نیز سریالی با همین عنوان در حال پخش است و داستان فردی به نام «دکتر» را روایت می کند که با یک سفینه ی سفر در زمان از یک سیاره فرار کرده و با استفاده از این سفینه ی خود به هر کجا در هر زمانی که بخواهد می رود. وی به ندرت تنهایی سفر می کند و همواره کسان دیگری را نیز با خود همراه می نماید. دکتر ناشناس به زمین علاقه ی بسیاری پیدا می کند و سعی دارد که از زمین و ساکنانش در برابر انسان های شرور و کسانی که قصد دارند تاریخ را تغییر دهند محافظت کند. از سال ۲۰۰۵ تاکنون ۱۰ فصل از این سریال پخش شده و باید منتظر فصل های بعدی نیز باشیم.

 

۲- سریال «گمشدگان»- سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۱۰

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین 

سریال «گمشدگان» (Lost) داستان مسافران یک پرواز را روایت می کند که هواپیمای آن ها در یک جزیره ی استوایی ناشناخته سقوط می کند و یک پزشک در این جزیره ی به ظاهر غیرقابل سکونت رهبری بازماندگان را بر عهده می گیرد. در حالی که آن ها برای نجات یافتن تلاش می کنند تهدیدات بسیاری از قبیل حیوانات و ساکنان خونخوار جزیره بر سر راه آن ها قرار می گیرند. آن ها در ادامه ی تلاش های خود افراد دیگری را نیز که قبل از آن ها در اثر رخدادهای طبیعی در این جزیره گرفتار شده اند پیدا می کنند. در ادامه اختلافاتی بین اعضای گروه پیش می آید و با حل کردن هر مشکل، پیچیدگی های دیگری نمایان می شود. ادامه ی سریال به کشمکش های این افراد برای نجات و مشکلاتی که بر سر راهشان ایجاد می شود اختصاص دارد. سریال «گمشدگان» بعد از پخش ۶ فصل در سال ۲۰۱۰ به پایان رسید.

 

۱- سریال «Battlestar Galactica»- سال ۲۰۰۴ تا ۲۰۰۹

نگاهی جامع به بهترین سریال های علمی تخیلی تاریخ تلویزیون از دیدگاه منتقدین

سری جدید این سریال که قسمت های اولیه آن در سال ۱۹۷۸ تولید و پخش شده بود بار دیگر در سال ۲۰۰۴ با همین نام با ادامه ی داستان های فصول قبلی ادامه یافت. فصل جدید داستان انسان هایی که از نابودی دوازده جامعه ی کوبول به وسیله ی انفجار اتمی زنده مانده اند را روایت می کند که در چندین کشتی فضایی همراه با یک سفینه ی جنگی غول پیکر به بقا ادامه می دهند در حالی که دشمنان در تعقیب آنان بوده و قصد دارند نسل انسان را به طور کلی محو کنند. بازماندگان سراسر کهکشان را جستجو می کنند که جامعه ی انسانی سیزدهم را پیدا نموده و از نابودی رهایی پیدا کنند. همزمان با این جستجو آن ها باید هر از چندگاهی با نیروهای متخاصم که سیلون نام دارند مقابله نمایند. پخش این بخش از سریال بعد از ۴ فصل به پایان رسید.

[ad_2]

لینک منبع

لوييس بونوئل از زبان ژان- كلود كرير

[ad_1]

روزنامه اعتماد – بهار سرلك: ژان-كلودكرير، فيلمنامه‌نويس، رمان‌نويس و نمايشنامه‌نويس فرانسوي با نوشتن بيش از ١٤٠ فيلمنامه و تعدادي رمان و نمايشنامه، همچنين اقتباس سينمايي آثار مارسل پروست و ميلان كوندرا، همكاري با برخي از بزرگ‌ترين مولفان سينما همچون ژان- لوك گدار و لويي مال، امضاي خود را بر سينما گذاشته است. او نخستين رمانش«The Lizard» را در سال ١٩٥٧ نوشت و پس از ملاقات با ژاك تاتي وارد سينما شد و فيلم‌هاي اين كارگردان را در قالب رمان نوشت. همين همكاري مسير او را به لوييس بونوئل، فيلمساز سوررئاليست اسپانيايي رساند. با همكاري ١٩ ساله‌اش با بونوئل و ساخت شش فيلم با او از جمله «خاطرات يك كلفت» (١٩٦٤)، «زيباي روز» (١٩٦٧)، «جذابيت پنهان بورژوازي» (١٩٧٢)، «ميل مبهم هوس» (١٩٧٧)، بحث‌برانگيزترين فيلمنامه‌هاي خود را خلق كرد.

 

من و بونوئل مثل راهبه‌ها كار مي كرديم

ژان- كلود كرير يكي از دوستان نزديك عباس كيارستمي نيز بود كه در فيلم «كپي برابر اصل» كيارستمي در نقش كوتاهي جلوي دوربين او رفت. كرير بعد از درگذشت كيارستمي در يادداشتي درباره اين كارگردان بزرگ سينماي ايران نوشت: «عباس كيارستمي به داد ما رسيد وقتي كه اروپا از سينماي مولف نااميد شده بود، سينماي شخصي و بلند پرواز، سينمايي كه در رديف ساير هنرها قرار مي‌گرفت. فيلم‌هايش را بارها و بارها ديديم و هر بار شگفت‌زده شديم و لب به تحسين گشوديم. عباس از كشور و فرهنگ ديگري مي‌آمد اما آشنا مي‌نمود. عباس چشمان ما را گشود و قوت و اميد را به ما بازگرداند. سينماي او از جاي ديگري مي‌آمد اما چه فرم، چه محتوايش بلافاصله مسحورمان كرد. آخرين ميوه تمدني كهن بود.

 

سينماي او سينمايي نو بود. فيلم‌هايش به ما مي‌گفت كه سينما نمرده و نبايد سوگوار بود، كه سينما هنوز تسليم بازار نشده، كه سينما هنوز به دام ميان‌مايگي نيفتاده، كه نگاه كنيد، ببينيد كه در ايران به معناي حقيقي كلمه فيلم مي‌سازيم، كه بي‌آنكه دنباله رو شما باشيم دريچه‌هاي جديد مي‌گشاييم، كه زبان و ريتم جديد ابداع مي‌كنيم، كه ترس به دل راه ندهيد، كه ما در كنار شماييم. ممنون عباس كه چنين به فريادرسي آمدي. ممنون براي عشقت به سينما و ايران. آرام بگير كه زين آمدنت زمين بهره برد.»

كولين كلسي، خبرنگار نشريه «Interview Magazine» در ژوئن سال ٢٠١٥ با اين نويسنده فرانسوي به گفت‌وگو نشست. كرير در اين گفت‌وگو درباره همكاري با بونوئل و سينماي او و تفاوت نوشتن رمان با فيلمنامه صحبت كرده است.

كارتان را با رمان‌نويسي شروع كرديد اما در دوران كودكي‌تان فكر مي‌كرديد وقتي بزرگ شويد در سينما مشغول كار مي‌شويد؟

قبل از اينكه رماني بنويسم طرفدار سينما بودم. از زماني كه ١٠ سال داشتم علاقه شديدي به سينما داشتم. اما وقتي رماني منتشر مي‌كني، در اولويت قرار دادن رمان‌نويسي راحت‌تر است. كم‌هزينه‌تر است و ناشر مي‌تواند خطر كند و رمان نويسنده‌اي جوان را منتشر كند. خطر توليد كارگرداني جوان خيلي دشوار‌تر است.

به خاطر داريد نخستين فيلمي كه ديديد و خلاقيت شما را تحت تاثير قرار داد، چه بود؟

دو فيلم امريكايي بود اما دقيقا يادم نمي‌آيد كدام يكي را اول ديدم. يكي از آنها «سفيدبرفي» بود و ديگري كه‌گري كوپر در آن بازي مي‌كرد، «آنتوني ادورس» بود كه اين روزها كاملا فراموش شده است. هنوز هم تصاويري از آن را به خاطر مي‌آورم. اينها نخستين فيلم‌هايي بود كه ديدم.

شما در كارگرداني فيلم كوتاه «سالگردتان مبارك» (١٩٦٣) سهيم بوديد كه در نهايت جايزه اسكار را به دست آورد. حتما گرفتن اين جايزه در ابتداي حرفه‌تان يك غافلگيري به شمار مي‌رفت.

مي‌دانيد وقتي به دفتر رفتم، تهيه‌كننده از شدت خوشحالي بالا و پايين مي‌پريد و مي‌گفت: «اسكار را گرفتيم! اسكار را گرفتيم!» پرسيدم: «خب اسكار چي هست؟» اصلا نمي‌دانستم.

ادامه ندادن كارگرداني، انتخابي آگاهانه بود؟

وسوسه شده بودم كارگردان بشوم و به نسل موج نو تعلق داشته باشم. همه دوستانم كارگردان شده بودند. اما من تا آن موقع دو كتاب منتشر كرده بودم؛ احساس مي‌كردم مي‌توانم در تئاتر هم كار كنم. لحظه‌اي كه كارگردان فيلم هستي، ديگر تو را نويسنده نمي‌دانند. نشان كوچك يا ستاره‌ «كارگرداني» به شانه‌ات وصل شده است. فقط مي‌تواني فيلم بسازي. من در نخستين قرني كه زبان‌هاي جديد، مثل سينما، راديو و تلويزيون اختراع شدند، به دنيا آمدم، فكر مي‌كنم شما هم در همين دوره به دنيا آمديد. وقتي ٢٢ يا ٢٣ ساله بودم، جذب اين شيوه‌هاي نگارشي جديد شدم.

 

من و بونوئل مثل راهبه‌ها كار مي كرديم 

 

بعد از اينكه ٣٠ ساله شدم، وقتي كه بايد تصميم مي‌گرفتم مي‌خواهم فيلمي بسازم يا نه، تصميم گرفتم فيلمنامه‌نويس باشم. بنابراين مي‌توانستم كتاب بنويسم و در حوزه‌هاي ديگري هم كار كنم كه همين اتفاق هم افتاد. اما البته من هميشه با كارگردان‌ها خيلي نزديك كار مي‌كردم و بايد تكنيك‌هاي فيلم را مي‌دانستم؛ واقعا اين آگاهي لازم است. ما روبه‌روي كارگردان مي‌نشينيم و كار مي‌كنيم. اگر كارگردان از تكنيك بگويد و تو نسبت به حرف‌هاي او بي‌اعتنا باشي و سر از حرف‌هاي او درنياوري، پس ديگر او به تو احتياجي ندارد. فيلمنامه‌نويس و كارگردان بايد در يك سطح باشند.

براي‌تان مهم است همان تصوري را كه كارگردان دارد، داشته باشيد؟

من هميشه اين كار را مي‌كنم، چرا كه مي‌بينم كارگردان روبه‌روي من نشسته است. اغلب اوقات اين امر امكان‌پذير نيست. البته، يك فيلمنامه‌نويس مثل هر نويسنده‌اي بايد زماني طولاني را در خلوت بگذراند. خلوت بهترين دوست و بهترين دشمن هر نويسنده‌اي است. اما به هر اندازه‌اي كه امكانش باشد دوست دارم روبه‌روي كارگردان كار كنم. وقتي ايده‌اي يا هر چيزي را پيشنهاد مي‌دهم تا واكنش لحظه‌اي او را در صورتش ببينم، اگر بگويد: «آره. خب جالب است. » به اين معني نيست كه او از اين ايده خوشش آمده است.

 

اگر چيزي نگويد اما به من نگاه كند، كمي به طرفم خم شود و بگويد: «خب، بعد؟» در همان زمان مي‌دانم كه او به اين ايده علاقه‌مند شده است. اين واكنش ارزشمند است چرا كه مي‌دانم او كسي است كه مي‌خواهد فيلم را بسازد. اكثر اوقات فيلمنامه‌نويس بايد حدس بزند فيلمي كه كارگردان مي‌خواهد بسازد دقيقا چه نوع فيلمي است. گاهي خود كارگردان هم نمي‌داند. بايد به او كمك كني راه درست را پيدا كند. اين موضوع در كار با بونوئل روي داد. ابتداي كار او به دنبال شيوه‌هاي مختلف كارگرداني بود و در نهايت وقتي راه درست را پيدا كرديم، درستي آن را احساس كرديم.

نخستين‌بار چه زماني يكديگر را ديديد؟

سال ١٩٦٣ در جشنواره فيلم كن. با هم ناهار خورديم و… دو موردي كه وجود دارد اين است كه من دو فيلمنامه نوشته بودم كه فكاهي، تقريبا بدون كلام، و به سبك اسلپ‌استيك امريكايي و سوررئاليسم است. رازي كه در ميان است اين است كه علاوه بر پيوندي محكم ميان اسلپ‌استيك امريكايي و سوررئاليسم؛ اين دو دقيقا در يك دوره پديدار شدند و غالبا از منابع مشتركي الهام گرفته‌اند. مستندي هم درباره حيوانات نوشته‌ام. از طرفي بونوئل هم هنگام تحصيل حشره‌شناسي خوانده بود.

 

تا آخر عمرش مي‌توانست اسم حشرات را به لاتين بگويد. اين دو مورد پيوندي ميان ما دو نفر بود. ناهار خوشمزه‌اي خورديم. بعد بدون اينكه به جشنواره بروم به پاريس بازگشتم. يك هفته بعد، تهيه‌كننده‌ام به من زنگ زد و گفت: «چمدانت را ببند. تا دو روز ديگر به مسافرت مي‌روي»؛ لحظه خارق‌العاده‌اي بود.

 
مقصد كجا بود، اسپانيا يا مكزيك؟

در آن زمان اسپانيا. نيمي از كار را در اسپانيا و نيمي از آن را در مكزيك انجام داديم و يك يا دو بار هم در پاريس كار كرديم. لوييس مشتاق بود در آن زمان به اسپانيا برگردد اما چون گذرنامه مكزيكي داشت در مكزيك ماند. در مكزيك لوكيشن زيبايي داشتيم، خيلي دنج بود و در اسپانيا صومعه قديمي زيبايي در كوهستان با راهبه‌هايي در آن، محل فيلمبرداري‌مان بود. كار كردن با بونوئل مثل زندگي كردن با بونوئل است. به همسر، دوستان، بازديدكننده‌ و هيچ چيز ديگري مشغول نمي‌شديم؛ مثل دو راهبه كار مي‌كرديم. هفته‌هاي متوالي كاملا روي كار متمركز مي‌شديم. اين قانون مطلق كار ما بود.

 
درباره قانون سه ثانيه‌‌اي در زماني كه فكر‌هاي‌تان را روي هم مي‌گذاشتيد، خوانده‌ام. شما سه ثانيه وقت داشتيد كه به ايده‌اي بله يا خير بگوييد.

بله؛ راي مخالف. زماني كه ديگري مي‌گفت: «نه.» ديگر حق بحث كردن نداشتي. سنتي سوررئاليستي بود. بونوئل به دنبال نخستين واكنش غريزي شريكش بدون هيچ‌گونه استدلالي بود. وقتي شروع به دليل‌تراشي مي‌كنيد مي‌توانيد هر چيزي را توجيه كنيد. اما وقتي واكنشي لحظه‌اي و غريزي نشان مي‌دهيد، نمي‌توانيد توجيه كنيد. نمي‌توانيد تقلب كنيد. گاهي سعي مي‌كردم تقلب كنم: مثلا وقتي به نه فكر مي‌كردم مي‌گفتم بله. اما او مي‌فهميد. شيوه جالبي از كار كردن بود: به ديگري اعتماد مي‌كني. اگر اعتماد نمي‌كني بنابراين دليلي براي همكاري نداريد. اما ما ١٩ سال با يكديگر كار كرديم.

 

من و بونوئل مثل راهبه‌ها كار مي كرديم

منتقدان نقدهاي زيادي با هدف رمزگشايي فيلم‌هاي بونوئل نوشته‌اند. البته نمادگرايي در فيلم‌هاي او در جريان است اما من گاهي فكر مي‌كنم فهم سوررئاليسم بونوئل بيشتر غريزي است تا اثري كه بخواهد تحليل شود.

بونوئل از واژه «فهم» متنفر بود. هميشه مي‌گفت: «در فيلم‌هاي من چيزي نيست كه فهميده شود.» چيزهايي براي ديدن و گوش دادن به آنها هست، اما چيزي براي فهميدن نيست. البته داستاني هست؛ شخصيت‌هايي هستند. اما با تحليل اينكه اينها چه معنايي مي‌دهند، باخته‌اي. وقتت را از دست داده‌اي. بايد از زمانت براي هر كاري به جز فهميدن استفاده كني… .

فكر مي‌كنيد دقت و ظرافت شما در داستان‌سرايي زمينه را براي سوررئاليسم و رازآلودي فراهم كرده است؟

نمي‌دانم، اما وقتي ١٤ ساله بودم بيانيه‌هاي سوررئاليست‌ها را مي‌خواندم، براي خواندن اين مطالب خيلي جوان بودم. اما نوشته‌ها من را تحت تاثير قرار داد. بعد به تدريج بيشتر از طريق نگاه سوررئاليست‌ها به زندگي علاقه‌مند شدم تا نگاه كلاسيك‌ها. شايد اين يكي از پيوندهايي بود كه بين من و بونوئل وجود داشت. اما حالا همه‌چيز را تحسين مي‌‎‌كنم. امسال ٨٤ ساله مي‌شوم و خيلي دوست دارم به شكسپير و راسين برگردم، به كلاسيك‌ها. گاهي، البته اغلب اوقات، مي‌بيني كارهاي شكسپير يا راسين عناصري از مكتب سوررئاليست در خود دارد. اما بونوئل به‌شدت جذب رمان‌نويس‌هاي روس بود، مخصوصا داستايوفسكي و او را خيلي دوست داشت.

سير كارتان را چطور توصيف مي‌كنيد؟ دفتر يادداشتي داريد؟ مي‌توانم تصور كنم هميشه در حال مشاهده كردن هستيد، ديالوگ‌ها؛ چطور حرف زدن مردم را يادداشت مي‌كنيد.

بستگي به سوژه دارد. وقتي كتابي را مي‌نويسي تنها هستي و به خلوت، تمركز و نوعي سكوت احتياج داري. اما وقتي با كارگرداني كار مي‌كنم، دوست دارم پياده‌روي كنم، در بالكن كافه‌اي بنشينم، مشاهده كنم، به مردم نگاه كنم. همه‌چيز از زندگي مي‌آيد شكي در اين باره نيست. وقتي براي نخستين‌بار ژاك تاتي را ملاقات كردم، – نمي‌دانم ترجمه دقيقش چه مي‌شود- كتاب «des lecons du regard»، «آموزش نگاه كردن» را از او گرفتم. يك فيلمساز يا يك عكاس يا نقاش، مثل بقيه به اطرافش نگاه نمي‌كند.

 

آنها نگاه ديگري دارند. براي مثال من دوست نزديك جوليان اشنابل (نقاش و فيلمساز امريكايي) هستم. او در خانه من در پاريس زندگي مي‌كند، من در خانه او در نيويورك زندگي مي‌كنم. وقتي با هم براي بازديد از نمايشگاهي مي‌رويم، مثلا پارسال براي ديدن نمايشگاه ون گوگ در پاريس رفته بوديم، او با نوع نگاه يك نقاش به تابلو نگاه مي‌كند. او به من ياد مي‌دهد. او به من چيزهايي را ياد مي‌دهد كه هرگز و به هيچ‌وجه بهشان فكر نكرده بودم. نمونه‌اش وقتي كه جلوي نقاشي ژست مي‌گيري، نگاهي كه نقاش به تو مي‌كند همان نگاه عكاس به تو نيست. او به دنبال چيز ديگري است. خيلي جالب است. دو ساعت بي‌حركت جلوي نقاشي بزرگ نشستن، تجربه‌اي واقعي است. او چيزهايي در تو پيدا مي‌كند كه خودت آنها را انكار مي‌كني.

و اشنابل يك فيلمساز هم هست.

و فيلمساز خوبي هم هست. خب، ما با همديگر پروژه‌اي داشتيم اما نمي‌دانستيم زمانش چه وقت است. اين روزها خيلي سرمان شلوغ است، هر دوي‌مان.

گفته بوديد وقتي فيلمنامه‌اي خوب است، درون فيلم «مخفي» مي‌شود. چرا؟

در برهه‌اي فيلمنامه بايد ناپديد شود. مثل كرم ابريشم قبل از تبديل شدن به پروانه. كرم ابريشم (همان فيلمنامه) دربردارنده كل فيلم مي‌شود، تمامي عناصرش، اما پرواز نمي‌كند. تو به او قابليت پرواز را مي‌دهي. كاري آشكار است. به همين خاطر است كه دوست دارم بعد از تمام شدن فيلمبرداري به اتاق تدوين بروم. من فيلمي را كه خودم ننوشته باشم، فيلمبرداري نمي‌كنم، با نوشتن فيلم است كه كار را مي‌شناسم و بعد از بحران فيلمبرداري، خودت را در اتاق ساكت تدوين مي‌بيني. بعد نگاه كاملا متفاوتي از فيلم به دست مي‌آوري.

تا به حال فيلمنامه‌اي نوشته‌ايد كه فيلم آن ساخته نشده و آرزو مي‌كرديد ساخته شده باشد؟

البته. خيلي چيزهايي كه دوست داشتم بنويسم- زن‌هايي كه دوست داشتم عاشق‌شان باشم. اما زندگي من كامل است. اين موضوعي است كه مي‌توانم بگويم. (مخصوصا) وقتي به اينكه زندگي‌ام به چه شكل بود فكر مي‌كنم- من در خانواده‌اي خيلي كوچك و فقير به دنيا آمدم. همه روياهاي كودكي‌ام به ثمر رسيدند، چه روياي سفر كردن يا روياي نوشتن داستان. بنابراين وقتي فردا بميرم، خوشحال مي‌ميرم. اما فردا نمي‌ميرم! (مي‌خندد.)

[ad_2]

لینک منبع

کیوان ساکت: کاری می‌کنند که از کشور برویم؟!

[ad_1]

روزنامه شهروند – علی نامجو: مدت زیادی از پیروزی روحانی در دوازدهمین دوره انتخابات ریاست‌جمهوری نمی‌گذرد، اما حجم مطالبات از رئیس‌جمهوری بسیار بالاست. در ایام منتهی به انتخابات، هنرمندان چه در عرصه موسیقی و چه در زمینه‌های دیگر، حمایت همه‌جانبه‌ای از حسن روحانی داشتند و با حضور گسترده خود پای صندوق‌های رأی اعلام کردند که ادامه فعالیت رئیس دولت را به سود هنر این سرزمین می‌دانند.

 

یکی از اساتید برجسته موسیقی ایران معتقد است به دلیل مشکلات عدیده به‌جامانده از دولت دهم، اهالی هنر در چهار‌سال نخست ریاست حسن روحانی اجازه دادند رئیس‌جمهوری به مسائل مهمتری رسیدگی کند، اما حالا زمانی فرا رسیده که رئیس دولت به مسائل کلان هنری و درخواست‌های هنرمندان رسیدگی کند. کیوان ساکت، استاد صاحب‌نام موسیقی و نوازنده مشهور تار و سه‌تار صراحتا از وضع موجود انتقاد می‌کند و البته نوک پیکان انتقادات خود را به سمت متولیان هنر و مدیران ارشد وزارت ارشاد نشانه می‌رود. کیوان ساکت از برخورد کارمندان ادارات زیر مجموعه ارشاد در شهرستان‌ها گلایه دارد و معتقد است این افراد صلاحیت صدور مجوز برای اساتیدی چون او و همسنگانش را ندارند. گفت‌وگوی صریح و بی‌پرده ما با این استاد موسیقی را در ادامه می‌خوانید:

 

فرق است میان این ٤‌سال و آن ٤ سال

پای حرف‌هایم می‌ایستم

موضوع مورد بحث در گفت‌وگوی ما ابتدا به لغو کنسرت‌ها برمی‌گردد. می‌خواهیم این مسأله را کمی بسط دهیم. اساسا محدودیت‌های موسیقی جدی در ایران چگونه است؟ یک هنرمند در این مملکت می‌تواند آزادانه راهش را انتخاب کند و ادامه دهد یا با موانع مختلفی دست‌به‌گریبان است؟

در این سال‌ها سعی کرده‌ام هنرمندی مستقل باشم و تا جایی که می‌توانم حرفم را بزنم، از این‌رو آماده هستم برای این‌که بحث را آغاز کنیم. اگر مسأله، اداره ارشاد و فرهنگ اسلامی است که تا حالا این نهاد، رشدی را موجب نشده و تنها چیزی که به دنبال داشته، افزایش نارضایتی میان هنرمندان بوده است. نمی‌دانم دلیل این کار چیست. من نمی‌خواهم اسمی از افراد شاغل در ارشاد ببرم، چون همه دوستان من هستند. من عمر خود را در راه موسیقی صرف کرده‌ام. کتاب‌هایی که نوشته‌ام توسط هنرجویان رشته‌های مختلف و نه‌تنها تار و سه‌تار نواخته می‌شود. سال‌هاست برنامه‌های آموزشی من از رادیو فرهنگ به گوش هنردوستان می‌رسد. هر روز برنامه من مبنی‌بر آموزش لطایف، ظرایف، ردیف موسیقی ایرانی، آهنگسازی، جمله‌پردازی، بداهه‌نوازی، فرم‌شناسی و… از رادیو پخش می‌شود. آیا کارمند جزء اداره ارشاد یک شهرستان صلاحیت موسیقایی بیشتری از ما اساتید موسیقی دارد؟ ما موسیقیدانان هستیم که فرهنگ‌سازی می‌کنیم.

 

درواقع یک عده خاص هستیم که تعدادمان در حوزه فرهنگ‌سازی شاید کمتر از انگشتان دو دست باشد. البته هنرمندان تفاوتی با یکدیگر ندارند. نمی‌خواهم بگویم که ما تافته جدا بافته هستیم، ولی وظیفه فرهنگ‌سازی در جامعه بر دوش ما است. این بدبختی ما است که افراد، جایگاه خودشان را نمی‌دانند. مثل این‌که عضو تازه متولدشده یک خانواده برای عضو بزرگتر مثل پدربزرگ خانواده تعیین تکلیف کند! من مایل هستم که این صحبت‌ها را منعکس کنید و من هم با شهامت تمام پشت حرف‌هایم هستم. همواره بوده‌ام، هستم و خواهم بود. منظور من این است که این افراد چرا به خودشان اجازه می‌دهند با ما که فرهنگ ایران را رقم می‌زنیم، این‌گونه سخن بگویند؟ با آقای لطفی هم همین رفتار را انجام دادند.

این میزها بی‌وفا هستند

فکر می‌کنید چرا این اتفاق رخ می‌دهد و کارمندان ادارات شهرستان‌ها با شما چنین برخوردهایی دارند؟

این موضوع برای من هم سوال است. چه کسی به خودش این اجازه را می‌دهد؟ من متاسفم که متولیان موسیقی با هنرمندان خود، این‌گونه برخورد می‌کنند. تنها دو هفته قبل از کنسرت خیلی لطف می‌کنند، بر سر من منت می‌گذارند و به ما مجوز می‌دهند! می‌خواهم بگویم که درواقع من باید مجوز بدهم که مسئولان اداره ارشاد در فلان شهرستان اجازه پیدا کنند به آن‌جا بروند و در مورد موسیقی اظهارنظر کنند. آقایان و خانم‌ها بدانند که این میزها به کسی وفا نکرده است. نام کمترین هنرمندان هم در تاریخ باقی خواهد ماند، ولی از شما فقط ممکن است یک تأثیر بسیار بد به جا بماند. می‌خواهم این صحبت‌ها نوشته شود. مدیر برنامه‌ام می‌گفت، مسئولان گفته‌اند «به آقای ساکت نگویید ولی ما سه روز زودتر مجوز شما را می‌دهیم!» درحالی‌که من و امثال من که هنرمندان سرشناس این مرز و بوم هستیم باید صلاحیت افراد را تایید کنیم. هنرمندان این سرزمین، انسان‌های نازنینی هستند که با تمام دشواری‌ها، سختی‌ها و بی‌حرمتی‌هایی که صورت می‌گیرد، کار می‌کنند.

 

توهین‌های زیادی در عرصه هنر به ما می‌شود و حتی ما را تهدید می‌کنند، ولی با این حال پا پس نمی‌کشیم. ممکن است یک گروه تکفیری بیاید بمب‌گذاری کند، ولی کجا یک متولی هنری جرأت دارد کنسرت کسی را تعطیل کند یا اصلا کسی را در ممکلت خودش مورد تهدید قرار دهد؟ اینها اتفاقاتی است که برای هنرمندان یک سرزمین و البته بنده رخ می‌دهد. باید تاکید کنم که من خودم را تنها نمی‌بینم. اگر صحبتی می‌کنم به نمایندگی از تمام کسانی است که کنسرت‌های‌شان لغو شده، مورد بی‌مهری، بی‌حرمتی، کم‌لطفی و… واقع شده‌اند و حقوق‌شان نادیده گرفته شده، در حق‌شان اجحاف شده و حقوق‌شان چه مادی و چه معنوی پایمال شده است.

 

در کجای دنیا، صدا و سیمای یک مملکت آثار هنری را پخش می‌کند، ولی اصلا نسبت به هنرمندان و حقوق معنوی و مادی آنها، هیچ تعهدی را در خودش احساس نمی‌کند؟ در کجای دنیا این اتفاق رخ می‌دهد؟ در کجای دنیا می‌بینید چنین برخوردی با هنرمندان سرشناس عرصه هنر و کسانی که فرهنگ‌ساز هستند و تاریخ هنر و موسیقی را رقم می‌زنند، صورت می‌گیرد؟ حتی با کسانی که فرهنگ را رقم نمی‌زنند هم در همان کشورهای خارجی چنین برخوردی صورت نمی‌گیرد!

کارشناسان ارشاد شهرستان چه کسانی هستند؟

اگر موافق باشید بحث را تطبیقی پیش ببریم و شرایط شما را با هنرمندان دیگر کشورها مقایسه کنیم. شما اجراهای مختلف و بزرگی در سالن‌های مهم جهان داشته‌اید. ما در ایران یک روند دریافت مجوز داریم. می‌خواهیم بدانیم در خارج از کشور، ماجرا به چه صورت است؟

مطمئنا پاسخ من برای شما بسیار تعجب‌آور است. ما در خارج از ایران می‌رویم و فقط تاریخ اجرای کنسرت را مشخص می‌کنیم. با وجود سالن‌های بسیار، ما باید از مدت‌ها قبل برای دریافت سالن اقدام و اعلام آمادگی کنیم. تنها مسأله‌ای که وجود دارد همین است و بس. یعنی کسی نمی‌آید به شما بگوید «آلبوم تصویری کار خود را بیاور!» ما می‌خواستیم کنسرتی در کرج که مرکز استان البرز محسوب می‌شود، اجرا کنیم. اول ما را به اداره‌کل فرستادند. در اداره‌کل گفتند «باید به اداره شهر کرج و به دفتر موسیقی آن‌جا بروید» ولی دیدیم اصلا دفتر موسیقی ندارند! یک دفتر کوچک بود که هیچ شباهتی به دفتر ارشاد تهران نداشت. دفتر کوچکی بود که دونفر آن‌جا به‌عنوان کارمند و مسئول بایگانی نشسته بودند تا پاسخ تماس‌های تلفنی را بدهند. گفتیم «چه کنیم؟»

 

بیست برگه به ما دادند و گفتند که «باید پر شود.» گفتند «تصویر کار را هم باید بیاورید و نام کسانی که می‌خواهند اجرا کنند را هم ارایه دهید.» گفتیم «روندش چقدر طول می‌کشد؟» گفتند «بعد از تکمیل مدارک حداقل ١٠روز کارشناسی موسیقی زمان می‌برد.» نکته این‌جا بود که کارشناسی کار توسط چه‌کسی صورت بگیرد؟ بنا شد کار توسط خانمی که ایشان را هیچ‌گاه در عرصه موسیقی ندیده بودیم، کارشناسی شود. من یکی از آدم‌های شناخته‌شده این مملکت هستم، اما برخی از کارمندان جزء ادارات موسیقی حتی نمی‌دانستند که قرار است کارهای مجوز چه هنرمندی را پیگیری کنند، با این حال می‌خواستند صلاحیت ما را تشخیص دهند! ١٠روز کارشناسی و ١٠روز امور مربوط به حراست طول می‌کشید که می‌شود بیست روز. درحالی‌که دو هفته دیگر کنسرت ما باید برگزار می‌شد.

 

فرق است میان این ٤‌سال و آن ٤ سال 

 

همان‌طور که می‌دانید تا زمان دریافت مجوز هم ما حق تبلیغ نداریم، درحالی‌که من می‌خواهم سالنم پر شود، اما سالن ما به حسرت پر می‌شود. من به این روند اعتراض دارم. این افراد چه حقی دارند برای من کیوان ساکت، کارشناسی کنند؟ هر کسی که حتی در یک مدرسه کوچک کار می‌کند، قابل احترام است، ولی ما اصلا کاری به این موضوع نداریم. هرکسی حق صحبت دارد و حق شهروندی او است که صحبت کند. این مسائل اصلا مهم نیست، اما آنها در چه سطحی از موسیقی هستند که به خودشان اجازه می‌دهند راجع به من چنین اظهارنظر و کارشناسی کنند؟ مشکل من این است که مجوز را دیر می‌دهند، ولی در عوض مامور مسلح برای محافظت از من می‌فرستند!

 

مانع‌تراشان در فکر مطرح‌کردن خویش‌اند

برخی از هنرمندان معتقدند رفتارها و برخوردهای مدیران و کارمندان ادارات ارشاد در شهرهای مختلف با یکدیگر متفاوت است و اعتقاد دارند این تفاوت گاهی‌اوقات درد را بیشتر می‌کند. نظر شما در این‌باره چیست؟

اگر ماجرا قانونی است که ما که ایالتی نیستیم. ما یک کشور هستیم و یک قانون واحد داریم. اگر قانونی وجود دارد باید به ماده قانونی استناد کنیم. صحبت دوستان هنرمند کاملا درست است. اگر وزارتخانه کل یک چیزی می‌گوید، یک کارمند جزء یک شهرستان کوچک نمی‌تواند آن را زیر پا بگذارد. سوالی که من از مسئولان و متولیان هنر در این مملکت دارم این است که مجوز‌دادن برای کنسرت‌های موسیقی به چه دلیل انجام می‌شود؟ اجازه دهید خودم به این مسأله پاسخ دهم. چند دلیل بیشتر به ذهن من نمی‌رسد. یکی این‌که در مرحله نخست، مسائلی خلاف امنیت ملی، شئون فرهنگی جمهوری اسلامی، شئون فرهنگی جامعه، شأن مسائل و اعتقادات مردم انجام نشود. یعنی کاری خلاف امنیت ملی، خلاف شأن جامعه، خلاف عرف و… صورت نگیرد.

 

دوم این‌که یک فرهنگ‌سازی غلط انجام نشود و اگر با فرهنگ ایرانی و اسلامی تجانس داشته باشد، انجام شود و غیرمتجانس آن مجال رشد پیدا نکند. اگر این مسائل مدنظرشان باشد، اولا سوال من این است کسانی که در ارشاد هستند، از لحاظ تجربه و از نظر تسلطی که باید بر امور هنری داشته باشند، آیا صلاحیت لازم را دارند که بتوانند سره را از ناسره تشخیص دهند؟ کسانی که در شورای موسیقی هستند حداقل آنهایی که در تهران حضور دارند، جز یک نفر، بقیه‌شان اصولا آدم‌هایی هستند که در طول زندگی‌شان اصلا کار اجرایی نکرده‌اند یا اگر کار اجرایی انجام داده‌اند این‌قدر انگشت‌شمار و کوچک بوده که به حساب نمی‌آید. آنها از دانشجویان موسیقی هم کمتر کار اجرایی کرده‌اند. در این میان افرادی در شهرستان‌ها هستند که می‌خواهند با مانع‌تراشی، خودشان را مطرح کنند.

کاری می‌کنند که از کشور برویم؟!

گفته می‌شود حتی کارهایی که در ژانر موسیقی ملل قرار می‌گیرد و ممکن است در کشوری مثل انگلستان اقبال عمومی نداشته باشد، اگر از رادیو پخش شود، پولش مستقیما به حساب صاحب اثر واریز می‌شود…

بله، دقیقا همین‌طور است. با این حال، حرف ما این است که می‌خواهیم حقوق معنوی‌مان را رعایت کنند، اما این اتفاق رخ نمی‌دهد که بسیار دردناک است. تاکید من بر این مسأله است. متاسفانه با آدم‌های دیگر مانند دانشجوها و حتی شاگردان هنر بهتر از استادان ما رفتار می‌شود. کسانی که راجع به مجوزها با ما بحث می‌کنند، صلاحیت ندارند حتی در مورد موسیقی صحبت کنند. آنها به خودشان اجازه می‌دهند که به هنرمند بگویند «ما دو هفته زودتر مجوز شما را صادر می‌کنیم.» شما چه کسی هستید که می‌خواهید مجوز من را زودتر بدهید؟ این حرفی بوده که اداره ارشاد اصفهان به من زده است. اگر این‌گونه است پس چرا فلان شخص به من زنگ می‌زند و می‌گوید «هر وقت فکر مجوز هستی، اصلا زنگ هم نزن و فقط به من پیامک بده» ولی از آن طرف کارمند ایشان منت بر سر مدیر برنامه من می‌گذارد و می‌گوید «ما دو هفته زودتر مجوز نمی‌دهیم، ولی به آقای ساکت سه روز زودتر مجوز می‌دهیم.»

 

مگر من نباید تبلیغ انجام دهم و مردم را برای کنسرتم جمع کنم؟ من جز این‌که حرکات ضدفرهنگی تمام و کمالی از آنها متصورم، هیچ ایده دیگری ندارم. آنها می‌خواهند کنسرت هنرمندان برگزار نشود. این تفکر، تفکری است که می‌خواهد کنسرت هنرمند موفق نباشد و مردم به کنسرتش نروند وگرنه چه دلیلی دارد که تنها دو هفته زودتر مجوز بدهند؟ چرا همین الان که برای برگزاری کنسرت تقاضا می‌دهم، جواب را نمی‌گویند؟ مگر امثال من یا هنرمندان دیگر شناخته‌شده نیستند؟ مگر نخستین بار است که کنسرت برگزار می‌کنیم؟ چرا کاری می‌کنند که همه از این کشور بروند؟ چرا کاری می‌کنند که فرار مغزها رخ دهد. این اتفاق، اتفاق ناخوشایندی است. من مراتب نارضایتی، رنجوری و دلگیری خودم از تمام متولیان هنری که این گونه حقوق معنوی هنرمندان را نادیده می‌گیرند و رفتارشان توهین به هنر و شخصیت هنری هنرمندان است را اعلام می‌کنم. ما از دولت آقای روحانی انتظار نداشتیم که متولیان جزء اینچنین با ما رفتار کنند.

 

فرق است میان این ٤‌سال و آن ٤ سال

منتظر ورود روحانی به مقوله فرهنگیم

فکر می‌کنید چرا کار دریافت مجوز حتی برای هنرمندانی چون شما سخت و دشوار است؟

نکته مهم دیگری در این میان وجود دارد که نباید از آن غافل شد. اگر هدف این است که چیزی خلاف شأن جمهوری اسلامی، خلاف شأن فرهنگ ایران و اسلام، خلاف امنیت ملی، خلاف شئونات جامعه اسلامی و ایرانی به دست مردم نرسد، شما چرا سنگ جلوی پای هنرمندان نام‌آشنا می‌اندازید؟ شما به پمپ‌بنزین‌ها بروید و ببینید که همه‌نوع سی‌دی مستهجن و غیرمجاز را در این اماکن و حتی سر چهارراه‌ها و سر گذرها می‌فروشند. به خیابان انقلاب بروید و ببینید که این اتفاق واقعا رخ می‌دهد. به‌طور مثال خیلی‌ها هستند که مجوز ارشاد نمی‌گیرند و به حوزه هنری می‌روند. حوزه با آنها از نظر مالی به توافق نمی‌رسد، اما آنها به صداوسیما می‌روند و رسانه ملی، کارشان را صدبار پخش می‌کند. این‌جا یک بام و دو هوا هم نیست، بلکه یک بام و سه هواست!

 

بنابراین اصلا مجوز دادن نه به من کیوان ساکت یا هنرمندانی که تاثیرگذار و پیشکسوت هستند، بلکه اصلا به همه معنی پیدا نمی‌کند. به همین دلایلی که عرض کردم، این کار وجاهت ندارد. یکی این‌که شورای مجوز اصولا خودش به صورت مصداقی، صلاحیت این کار را ندارد و من رسما این حرف را می‌زنم. به جز یک یا دونفرشان که به‌هرحال آنها را می‌شناسیم، بقیه اصلا چیزی برای ارایه ندارند. ما از دولت آقای روحانی انتظار داریم جدی‌تر وارد این مقوله شود. این موضوع الان مشکل ما هنرمندان است. آقای روحانی در چهار‌سال نخست حضورش به دلیل این‌که یک دولت و یک مملکت سرشار از مشکل و دغدغه به او رسیده بود، چندان مورد انتقاد اهالی هنر قرار نداشت.

 

اگر ما در گذشته به دولت آقای روحانی خرده نمی‌گرفتیم، به این خاطر بود که این دولت به قدری مشکل داشت که می‌دانستیم باید به امورات مهمتری از هنر و به‌طور ویژه موسیقی رسیدگی کند. در چهار‌سال نخست دولت آقای روحانی، گرانی بود، تورم بود، برجام بود، تحریم‌ها بود، کارشکنی‌ها بود، اختلاس حیرت‌انگیز مدیران و دزدی‌های آدم‌های دولت قبل بود و به همین دلیل ما گفتیم «آقای روحانی اینها را برطرف کند و بعد به هنر و فرهنگ برسد.» الان که بخش زیادی از مشکلات به قول خودشان برطرف شده، ما انتظار داریم دولت آقای روحانی به‌طور جدی وارد مسأله فرهنگ شود. دولت فعلی و درواقع هیچ‌کدام از دولت‌ها تاکنون به هنرمندان کمکی نکرده‌اند؛ مگر به هنرمندان قلم به مزد! مگر به هنرمندانی که چیزهایی را که برخی مدیران نالایق به آنها دیکته می‌کنند، انعکاس می‌دهند.

آقای صالحی امیری در جلسه معارفه‌شان در تالار وحدت صحبت‌هایی را مطرح کردند مبنی بر این‌که هنرمندان نام‌آشنا و پیشکسوت ما اساسا خودشان مسائل موردنظر متولیان امر را در کارهای‌شان لحاظ می‌کنند. به نظرتان این سخنان در ساحت عمل چقدر اجرایی می‌شود؟

می‌بینیم که در عمل چنین اتفاقی رخ نداده است. به‌نظرم ماجرای اصلی تفاوت در نگرش‌هاست. ما در تهران حداقل در کمیته ارزشیابی و جلسه‌ای که هر سه‌شنبه برگزار می‌شود یکی، دو نفر داریم که ما هم آنها را می‌شناسیم و می‌دانیم که آن دونفر معمولا به هنرمندان پیشکسوت، احترام خاص خود را می‌گذارند و همیشه می‌گویند که «شما نگران نباشید و ما این کار را انجام خواهیم داد.» مسأله‌ای که وجود دارد این است که ما در تهران منتظر رفتارهای متفاوتی بودیم، اما در تهران هم این اتفاق نیفتاد. من چند هفته پیش با وحید تاج کنسرت داشتم، اما این‌قدر مجوز ما را دیر دادند که تمام برنامه‌های‌مان تحت‌الشعاع قرار گرفت. برای چه این کار را می‌کنند؟ مگر نه این‌که بارهاوبارها مدیران مختلف گفته‌اند «کیوان ساکت، مجوز نمی‌خواهد.» پس اگر مجوز نمی‌خواهد چرا مجوز تبلیغ را به ما نمی‌دهید یا دیر می‌دهید؟

[ad_2]

لینک منبع

«همینگوی» هرگز کهنه نخواهد شد

[ad_1]

هفته نامه کرگدن – محمد بادپر: ارنست همینگوی از آن دست نویسنده هایی است که نمی شود دوستش نداشت؛ نویسنده ای که صرفا نه متعلق به گروه روشنفکری است و نه متعلق به مردم عادی و نه حتی متعلق به داستان خوان های حرفه ای؛ او نویسنده ای است که زندگی سراسر اتفاقی داشته، اما با خواندن آثارش بیشتر از همه چیز آرامش را می بینیم. آرامشی در پی نگاهی انسان دوستانه که تو را دعوت می کند به لذت بردن از زندگی. این روزها احسان لامع در حال ترجمه نامه هایی از همینگوی است که در سال 2015 منتشر شده است. با او به همین خاطر و به دلیل سالگرد درگذشت همینگوی به گفت و گو نشستیم.

شما در حال ترجمه کتاب نامه های ارنست همینگوی هستید. این نامه ها بیشتر شامل چه موضوعاتی هستند؟

نامه های ارنست همینگوی که آخرین جلد آن در سال 2015 منتشر شده، حاصل سال ها زحمت اساتید دانشگاه کمبریج است. این مجموعه نامه ها اولین بار است که منتشر می شوند و از حدود نه سالگی، به خانواده و  دوستانش نوشته است. درواقع تمام ابعاد زندگی اش در این نامه ها انعکاس یافته می شود گفت شخصیت واقعی این نویسنده در پس واژه های نامه ها منعکس شده است.

 

 «همینگوی» هرگز کهنه نخواهدشد
به خوبی می توانیم بفهمیم که این فرد از همان دوران کودکی بسیار تلاشگر و زحمتکش بوده و پیش از آنکه نویسنده باشد، یک کشاورز تمام وقت بوده است. از همان کودکی در روستاهای دورافتاده در زمین های کشاورزی کار می کرده، به ماهیگیری و مطالعه مجله از همان کودکی علاقه شدیدی داشته و عاشق بوکس بوده است. از نامه هایش می فهمیم که چقدر مهربان بوده و رابطه بسیار خوبی با پدر و مادرش و کل خانواده داشته و شاید به همین خاطر است که اخلاق گرایی در تک تک آثارش موج می زند. حالا در مورد اخلاق گرایی در داستان هایش بعدا صحبت می کنم، الان به ذکر همین نکته اکتفا می کنم که او کودکی بسیار پرباری داشته است.

چطور این نامه ها تاکنون چاپ نشده بود؟

نامه های همینگوی حجم بسیار بالایی دارد. سال ها برای جمع آوری شان تلاش شده است. فقط خود نامه ها هم نیستند. گردآورندگان تفسیر و توضیح مفصلی راجع به رویدادها و مکان ها و شخصیت های داستان های همینگوی نوشته اند. به همین خاطر گردآوری این نامه ها سال های سال طول کشیده است. اولین مجموعه، کتابی که شامل نامه های نوشته شده در سال های 1907 تا 1922 است، به کوشش ساندرا اسپانیر، رابرت تراگدون و آلبرت دفازیو گردآوری و سال 2011 منتشر شد و دو جلد بعدی هم در سال های بعد منتشر شدند.

جلد اول کلا راجع به دوران کودکی اش و تجربه جنگ جهانی و رفتنش به پاریس است. جلد دوم نامه های سال های 1923 تا 1925 را در بر می گیرد و جلد سوم از سال های 1926 تا 1929. همچنین تصویری از کودکی تا سال های آخر عمر او در این مجموعه ها برای اولین بار منتشر شده است.

یکی از چیزهایی که درباره همینگوی کمتر به آن پرداخته شده است، تاثیر جنگ در آثار اوست. به خصوص این تاثیر در کتاب هایی مانند «وداع با اسلحه» و «زنگ ها برای که به صدا در می آیند» مشهود است. شما فکر می کنید چرا به این وجه از آثار او کمتر پرداخته شده است؟

چرا در امریکا و اروپا آثار پژوهشی بسیار زیادی در مورد همینگوی نوشته شده است. واقعا کار زیادی شده است، آن هم در حجم بسیار بالا. حتی چینی ها هم به تاثیر جنگ بر آثار همینگوی پرداخته اند، اما اگر منظورتان کشور خودمان باشد، بله حق با شماست و من خودم شخصا دلیل این کار را نمی دانم. نه تنها در زمینه جنگ، بلکه به بسیاری از ابعاد زندگی او پرداخته نشده است. حتی در دانشگاه های زبان و ادبیات انگلیسی هیچ مطالعه ای راجع به نویسندگان مطرح قرن بیست و یکم وجود ندارد و متاسفانه بیشتر آموزش ها کلاسیک هستند یا به خواندن یک یا دو داستان کوتاه اکتفامی شود. در حالی که موشکافی آثار همینگوی یچه به لحاظ نگارش خلاقانه و چه محتوایی می تواند سطح دانش دانشجویان را ارتقا دهد.

 

«همینگوی» هرگز کهنه نخواهدشد

همینگوی جایی می گوید: «زندگی چیزی جز آزادی و جست و جوی شادی نیست». به نظر شما او در آثارش هم به این حرف خود رسیده است یا صرفا از آن حرف های روشنفکری است؟


همینگوی اهل شعار نبود. دغدغه داشت. دغدغه آزادی و خوب زیستن. هر آنچه نوشته، ابتدا لمس کرده است. صرفا تخیل نبود. تجربه شخصی اش را در رمان هایش نوشته است. این آزادی و شادی را در زندگی تجربه کرده بود. با طبیعت زندگی می کرد، ورزش می کرد و… اما نظر شخصی من این است که این تفکر آزادی و جست و جوی شادی حاصل پیامدهای رقت بار جنگ بود. به نوعی فرافکنی  و فراموشی رویدادهای دردناک جنگی بود که او تجربه کرد.

این مسئله در اولین رمانش «خورشید همچنان می دمد» به شکل عالی منعکس شده است. به پاریس می رود، روزگارش را با دوستانش در خوشی می گذارند، بعد برای گردش و تفریح و تماشای گاوبازی به اسپانیا می رود. این ها همه برای شادی و آزاد بودن است. در وداع با اسلحه، بیزاری از جنگ و آزادی و آزاد بودن و جست و جوی شاید را تجربه کرده بود و صرفا شعار روشنفکری نبود.

به نظر می رسد بیشتر شخصیت های همینگوی در جست و جوی مداوم خود برای یافتن لذت و خوشی و همچنین در طلب آرمان های تازه هستند. پس از او خیلی نویسندگان سعی کردند از همینگوی تقلید کنند، اما موفق نبودند. رمز موفقیت همینگوی در چیست؟


در کل همینگوی انسان آرمان گرایی بود، اما آرمان های متفاوتی را هم دنبال می کرد. این که شخصیت های همینگوی در طلب لذت و خوشی بودند، درست نیست. شخصیت های داستان های مطرح همینگوی همگی یا درگیر جنگ هستند یا آرمان خود. این شخصیت ها گاه انقلابی هستند، گاه بیزار از جنگ، گاه سرخورده. مثلا هدف شخصیت داستان «داشتن و نداشتن» با هدف هایی که شخصیت های «وداع با اسلحه» یا «پیرمرد و دریا» دارند، همگی متفاوتند.

می توانم بگویم بزرگ ترین آرمان شخصیت های همینگوی انسان گرایی بود. این ارمان در «زنگ ها برای که به صدا در می آیند» بیداد می کند. شخصیت اصلی داستان به این نتیجه می رسد که کشتن چیزی به انسان نمی آموزد. شاید به جای خوشی بگویم عشق، بهتر است.

 

در اکثر داستان ها عشق بر همه چیز برتری دارد. در مورد تقلید دیگر نویسندگان از ارنست همینگوی و تلاش برای شبیه سازی باید یک چیزی را خدمتتان عرض کنم؛ در سوال قبل هم گفتم که بسیاری از محتویات و نوشته های آثار همینگوی برگرفته و نشأت گرفته از زندگی شخصی خودش بوده است. یعنی هر آنچه از سردی و گرمی روزگار چشیده بود، به جنگ رفته بود، زخمی شده بود، زندگی در پاریس و کوبا و مسافرت های مختلف و همچنین علاقه شدید به ماهیگیری و گاوبازی بن مایه اصلی آثارش هستند. البته استعداد او در نویسندگی هم در موفقیتش دخیل بود، اما اصل مطلب این است که همینگوی خودش بود.

 

«همینگوی» هرگز کهنه نخواهدشد

عده ای هم می گویند که او تحت تاثیر مارک تواین بوده است…


به نظر من این طور نیست. مارک تواین ابهام داشت و طنز. سبک و سیاق نوشته هایش نمی توانست بر همینگوی تاثیر بگذارد. همین است که می گویم همینگوی خودش بود. از کسی تقلید نمی کرد و قطعا علت عدم موفقیت دیگرانی که می خواستند مثل او باشند، همین بود که از خودشان دور بودند. در داستان نویسی جهان، همینگوی دستاوردهای ارزشمندی داشت و معتقدم تمام نسل ها همینگوی را خواهندخواند و هرگز کهنه نخواهدشد.

علاوه بر همه این ها، همینگوی وجدان بیداری داشت. این عذاب وجدان را می توانید رد داستان های بلند و کوتاهش به وضوح ببینید. این وجدان آگاه و رعایت اخلاق و ترسیم واقعیات زندگی به زبانی ساده و قابل فهم باعث شده که همه قشرها به خواندن آثار وی گرایش پیدا کنند. شما یوسا را ببینید؛ بیشتر قشر  کتابخوان و روشنفکر به سمتش گرایش دارند. همینگوی از نظر محتوا به نظرم بیشتر روسی است تا امریکایی. مثل داستایفسکی نوشته یا چخوف.

همینگوی خالق سبک تازه ای در رمان نویسی و روایت سازی است. عینیت گرایی و خلاصه نویسی هم دو ویژگی مهم سبک او هستند. شما در ترجمه آثار او، آیا به این موارد توجه بیشتری کردید یا سبک و سیاق خودتان را داشتید؟


ببینید، واقعیتی را خدمتتان عرض کنم. من وقتی رمان «خورشید همچنان می دمد» را ترجمه کردم، حدود بیست و سه، چهار سال بیشتر نداشتم. تبحرم آن قدر نبود که سبک نویسنده را تشخیص بدهم و بتوانم به آن نزدیک شوم. صرفا ترجمه کردم. این موضوع را در ترجمه «داشتن و نداشتن» جبران کردم و خیلی سعی کردم سبک نوشتاری همینگوی را رعایت کنم. عموما ما مترجم ها از لحاظ تئوری خوب بلد هستیم حرف بزنیم و در بسیاری از مواقع بر این باوریم که سبک نویسنده را فهمیده ایم و خوب هم رعایت کرده ایم؛ ولی این طور نیست. رسیدن به این مرحله، نیازمند سال ها و شاید، دو، سه دهه تجربه است. بسیاری از ما فقط ترجمه می کنیم. بعد از بیست سال ترجمه مداوم تازه می فهمیم ترجمه یعنی چه.

 

«همینگوی» هرگز کهنه نخواهدشد

گویا کتاب پیرمرد و دریا در ایران پانزده بار ترجمه شده است. به نظرتان این تعداد ترجمه از یک کتاب لازم است؟


به این مسئله یا شاید بگویم فاجعه، از دو بعد می شود نگاه کرد. در نگاه اول، گرایش اقتصادی ناشران به بازار کتاب است. یعنی برای بسیاری از ناشران نفس عمل مهم نیست. فقط دنبال کتابی هستند که در بازار بفروشد. این که این کار درست است یا غلط، من قضاوت نمی کنم، ولی باید بدانیم میلیون ها کتاب ارزشمند در دنیا وجود دارند که در کشور ما چاپ نشده اند، اما ناشرها سراغشان نمی روند و برای این کارشان هم ده ها توجیه دارند.

 

این که پیکان اتهام را به سمت ناشر گرفته ام، به خاطر این است که ترجمه ای مجدد، اکثرا پیشنهاد ناشران است، اما بعد مثبت قضیه این است که آگاهی از یک اثر معروف ترجمه بسیار ضعیفی در بازار هست. آن موقع می شود توجهی کرد که نیاز به ترجمه قوی تر است. اما نه به تعداد بی شمار و در زمانی که ترجمه قوی تری در بازار وجود دارد. مثال می زنم؛ ترجمه مجدد آثاری که در قدیم چاپ شده اند، به نظرم کار درستی است، چون نیاز به نگارش فارسی امروزی دارند.

 

من به شخصه زمانی دست به ترجمه اثر مجدد می زنم که باورم به دو چیز باشد؛ اینکه اثر ترجمه شده خیلی قدیمی و نایاب است یا ترجمه ای که از اثر شده، ضعیف باشد و صرفا یک ترحمه از آن اثر در بازار وجود داشته باشد، ولی گفتم تعدد ترجمه ها از یک اثر، صرفا جنبه اقتصادی و تجاری دارد؛ هم برای ناشر و هم برای مترجم.

برای احسان لامع که کتاب هایی از نویسندگان دیگر هم ترجمه کرده است، چه چیزی در همینگوی بیشتر از همه جذابیت دارد؟


من راستش آدم شخصیت پرستی هستم. شخصیت همینگوی در نظر من جذاب تر از داستان هایش است. این فرد در خانواده فقیری به دنیا نیامده و بزرگ نشده بود که از سر ناچاری و بدبختی کار کند. پدرش پزشک بود و صاحب ملک و املاک. هیچ فشار زندگی از بعد اقتصادی روی همینگوی نبود، ولی از همان کودکی از صبح تا غروب کار می کرد.

 

همین باعث پختگی زودهنگام او در زندگی شد. مهم تر از همه آدم بی ادعایی بود. با این که در بسیاری از کارها، به ویژه در نوشتن، بسیار موفق بود، اما خودش بود. روشنفکر بود، ولی هرگز ادا درنیاورد. خودش را عالم سیاسی و اقتصادی و ادبی و غیره جلوه نمی داد. به نظرم این مهم ترین بعد شخصیتی همینگوی است که باید الگو باشد. او با مشکلات دست و پنجه نرم می کرد.

اما در مورد جذابیت داستان هایش، چیزی که بیش از هر چیز در داستان های همینگوی موج می زند و من خیلی دوست دارم، اخلاق گرایی است. در تمام داستان هایش اخلاق حرف اول را می زند. انسان گرایی محور بعدی داستان های همینگوی است. یکی از مهم ترین دلایلی که همینگوی جهانی شده و در هر زمان جذابیت دارد و همگان داستان هایش را می خوانند، به نظر من نگاه ساده و رئالیستی و انسان دوستانه این نویسنده است. ببینید الان کمتر کسی فاکنر می خواند یا مثلا جویس، مگر در حد آکادمیک، چون پیچیدگی دارند؛ اما همینگوی ساده و زلال است.

 

«همینگوی» هرگز کهنه نخواهدشد

نثر همینگوی به اصطلاح نثری تمیز و پاکیزه است. این برای مترجم کار را راحت می کند؟


خیلی ها معتقدند نثر همینگوی ساده است. شاید این طور باشد، اما در پس این واژه های ساده، پیچیدگی های زیادی نهفته است. مترجم با این نثر دست و پنجه نرم می کند و گاه فریب می خورد، چون در پس این سادگی و پاکیزگی، ضرباهنگی نهفته است؛ ظرافت خوابیده است. پس کار مترجم راحت نیست. در آثاری که از همینگوی ترجمه شده و حتی ترجمه های خود من، فهم و درک مترجم بیشتر دخیل بوده است. مترجم هرچه فهمیده، نوشته است.

 

حتی مترجم های خوب ما هم در ترجمه این واژه های ساده به بیراهه رفته اند. به طور کلی ترجمه آثار همینگوی کار راحتی نیست. اگر نگاهت این باشد که الفاظ انگلیسی را به فارس برگردانی، بله کار راحتی است، اما فهم و درک عمیق آن کار سختی است و برگردان آن هم به نوعی کلنجار رفتن با واژه است.

خیلی ها کار خبرنگاری همینگوی را بسیار موثر در کار نویسندگی اش می دانند، اما خود و در مصاحبه ای گله می کند که خبرنگاری جوهره لازم نویسندگی را در وجودش خشک کرده و خبرها و گزارش هایی که می نوشته در داستان نویسی اش مشکل ایجاد کرده اند. آیا این مسئله در آثارش هم قابل شناسایی است؟


بی تردید کار و شغل انسان ها روی شخصیت، تفکر و رفتارشان تاثیر می گذارد. خب همینگوی سال ها خبرنگار بود، اما نگارش داستان هایش بوی روزنامه نویسی نمی دهد. سبک روزنامه نگاری و خبرنویسی در داستان هایش مشاهده نمی شود. من شخصا متوجه چنین ایرادی که خودش می گوید، نشدم.

و حرف آخر؟


جای آثار پژوهشی جهانی در کشور ما خالی است. من کاملا دغدغه اقتصادی ناشر و مترجم و نویسنده را درک می کنم، ولی به نظرم در ترجمه ادبیات نباید صرفا به ترجمه داستان اکتفا کرد. اگر همینگوی را مثال بزنیم، آثار بسیار زیادی در ابعاد مختلف زندگی همینگوی و نویسندگان بزرگ نوشته شده است. بهتر است به این موضوعات هم بپردازیم. ترجمه خاطرات و مقاله ها و نامه های نویسنده های بزرگ ماهیت و شخصیت گوناگون نویسنده ها را فاش می کند و به نظرم شناخت آن ها بسیار مهم است.

[ad_2]

لینک منبع

ناگفته های کارگردان مجموعه‌ی محبوب «دیرین دیرین»

[ad_1]

ماهنامه همشهری 24 – کیانوش وفایی: علی درخشی در دوره کارشناسی، گرافیک خوانده و سال 1370 کاریکاتور را با مجله طنز و کاریکاتور آغاز کرده و اواخر دهه 80 به انیمیشن رو آورده است. از آثار او می توان به مستند انیمیشن، حیات وحش، ترافیک، گزارش اوتی، شهر زندگی، کلاه نجات، آقا معلم و بچه ها، بر همگان واضح و مبرهن است که … مانی و نقاشی های سرگردان، بیمار و مجموعه پرطرفدار دیرین دیرین اشاره کرد.

او جوایز معتبری هم در زمینه کاریکاتور دریافت کرده است. درخشی می گوید ساخت مجموعه دیرین دیرین در این دو سال که از شروع سختش می گذرد، با افت و خیزهای زیاد و استرس هایش، بدون حضور هم گروهی هایش ممکن نبود. او و تیم سازنده، جذابیت قصه، رو به رشد بردن این پروژه با وجود محدودیت های بسیار، جذب مخاطب و پاسخگویی به سطح توقع بالای مردم را از اهداف های خود در ساخت این مجموعه می دانند.

 

ناگفته های کارگردان مجموعه‌ی محبوب «دیرین دیرین»

انیمیشن از جمله گونه های سینمایی و تلویزیونی پرطرفدار و مهم در جهان است اما تا چه اندازه در کشور ما با استقبال مخاطبان روبرو شده است؟

– تصور می کنم در ایران هم انیمیشن به شدت مورد استقبال مردم است؛ به ویژه این روزها در سینما هم بیشتر مورد توجه قرار می گیرد چرا که می بینیم سینمای ما به نوعی اصلا خیلی به دنبال ترغیب مخاطب نیست. در واقع ما یک ژانری پیدا کرده ایم که بیشتر ترجیح می دهد خودش را در جشنواره ها مطرح کند.

 

سینمای ما با سوبسید سرپا ایستاده است اما انیمیشن به این دلیل خیلی بیشتر از سینما مورد توجه قرار گرفته است، چون خیلی از ارگان ها به سمت انیمیشن آمده اند تا بتوانند حرف شان را بزنند. ما در بحث تبلیغات در شاخه های مختلف شاهد این هستیم که از این حوزه بسیار استفاده می شود و این موضوع نشانه ای است که مردم ما توجه بسیاری به انیمیشن نشان می دهند.

این هنر – صنعت در سینمای ما، به جز چند نمونه شاخص، آن چنان که باید موفق نبوده است. در مجموعه های تلویزیونی یا آیتم های اینترنتی تا چه اندازه مورد استقبال عموم قرار گرفته است؟

– بحث سینمایی کمی متفاوت است. ما در بخش انیمیشن و کارهای مجموعه ای یا کارهای کوتاه ضعف نویسندگی داریم. در بخش انیمیت، بخش های طراحی، کاراکتر و مسائل فنی پیشرفت خوبی داشته ایم و در بسیاری از اوقات از استانداردی جهانی برخورداریم اما متاسفانه در فیلمنامه نویسی به شدت ضعف داریم.

 

دلیل اولش این است که دانشگاه های ما شاید به این بخش خیلی توجه ندارند و نیازهای داخل کشور دیده نمی شود و نویسنده ها خلاقانه کار نمی کنند اما در بخش سینما این موضوع سخت تر هم خواهد بود.

در مجموعه کارهای کوتاه هم شاهد آثار خوب هستیم اما نوشتن یک فیلمنامه برای انیمیشن و فیلم سینمایی کمی چالش بیشتری دارد. این موضوع دلایل مختلفی هم دارد که یکی از آنها این است که انیمیشن محدودیت های بیشتری نسبت به فیلم های رئال دارد، مخصوصا که در ایران از نظر تکنیک دستمان باز نیست (به طور مثال تکنیک کاغذی برای فیلم سینمایی غیرممکن است انجام بدهیم) و در بخش موضوعی هم همین طور.

 

در واقع نویسندگان ما عادت ندارند یا به آنها اجازه داده نشده است که دغدغه های خودشان را دنبال کنند و همیشه باید کار سفارشی انجام بدهند تا بتوانند بودجه آن فیلم را تامین کنند اما در مقابل تلاش های خوبی هم شده است، مثل فیلم های تهران 1500 یا مبارک که امیدوارم این روند حفظ شود و هر روز بهتر شود.

 

ناگفته های کارگردان مجموعه‌ی محبوب «دیرین دیرین»

تلویزیون یکی از رسانه های مهم به شمار می رود که افراد بیشتری با آن ارتباط دارند و هر خوراک فرهنگی با دیدگاهش می تواند راهکاری موثر برای آنها به همراه داشته باشد. این موضوع را چگونه ارزیابی می کنید؟

– بله، تلویزیون آن قدر مهم است که شاید بتوان گفت رسانه اصلی پخش انیمیشن همیشه این رسانه بوده است اما متاسفانه در کشور ما مشکلاتی وجود دارد. من سیاست های تلویزیون را در حمایت از انیمیشن عادلانه نمی دانم. به طور مثل مرکز صبا را داریم که این رسانه از آن حمایت می کند و در آنجا سیاست هایی وجود دارد که مانع رشد خلاقیت می شود و می توانم به جرئت بگویم این موضوع به انیمیشن ایران صدمه زده است. این را هم بگویم که چند سالی است این مرکز با توجه به مدیرانی که انتخاب شده اند، موفق عمل کرده است اما در مقابل می بینیم که شبکه های استانی به طور مستقل انیمیشن سفارش می دهند.

به عقیده شما دلیل این که حوزه انیمیشن با داشتن نیروهای مستعد قدری را که باید ندیده چیست؟ آیا تنها حمایت مسئولان فرهنگی، سینمایی و تلویزیونی می تواند راهگشا باشد؟

– اگر بخواهم یک دلیل را بازگو کنم این است که خلاقیت در انیمیشن ما وجود ندارد که بخشی از آن به همان مسئله فیلمنامه بر می گردد. در بخش فنی پیشرفت های خوبی در زمینه نیروی انسانی و طراحی داشته ایم. شاید بخشی از این مشکل به مسئولان بر می گردد که محصولات سفارشی می خواهند و نتیجه آن همین می شود که داریم می بینیم؛ محصولاتی که الان برای بچه ها ساخته می شود، همان نمونه های انیمیشن های غربی است، در حالی که در ایران تولید شده است. در واقع مسئولان که این کارها را سفارش می دهند خاستگاه گروه مخاطب را به رسمیت نمی شناسند.

خودتان هم اخیرا مجموعه جذاب و پرطرفداری ساخته اید. پروسه شکل گیری ایده اولیه مجموعه دیرین دیرین چگونه بود؟

– ایده اولیه کار روزانه از آقای ابوالحسنی بود. از سال ها پیش ایده این بود که ما بتوانیم بدون وابستگی به بودجه های دولتی و به طور مستقل انیمیشن بسازیم و در واقع آرام آرام تلاش کنیم که این صنعت روی پای خودش بایستد.

 

ناگفته های کارگردان مجموعه‌ی محبوب «دیرین دیرین»

تاکنون چند آیتم از این مجموعه تولید شده و گروه تولید کننده آن چند نفر هستند؟

– تصور می کنم حدود نهصد قسمت ساخته شده که حدود هفتصد قسمت آن پخش شده است. گروه تولید کننده را هم تا آنجا که ممکن است، کوچک تشکیل می دهیم که بتوانیم کار را در زودترین زمان تمام کنیم. در واقع اگر بخواهیم درباره کار مفید صحبت کنیم، به جرأت می توانم بگویم یکی از مجموعه هایی است که بالاترین میزان کار مفید روزانه را دارد.

مجموعه انیمیشن دیرین دیرین از سوی مخاطبانش بسیار مورد استقبال قرار گرفته و با آن ارتباط برقرار کرده اند. خودتان به عنوان کارگردان دلایل موفقیت این مجموعه را در چه می دانید؟

– خوشحالم از این که بعد از دو سال با وجود نقدهایی که از آنها آگاه هستیم، گفته می شود که این اثر موفق بوده است. اما کار روزانه اتفاقاتی دارد که کار را سخت می کند. این که مورد توجه مردم قرار گرفته است جای رضایت دارد و شاید یکی از دلایلش این است که اعتماد مردم را جلب کرده ایم و توانسته ایم ثابت کنیم که مستقل هستیم. در آیتم های انتقادی هم که می سازیم حرف دل مردم را می زنیم و به هیچ وجه جناحی نیستیم اما در مقابل به تمام خطوط قرمز و اخلاق پایبند هستیم.

یکی از برگ های برنده در ساخت انیمیشن به شخصیت پردازی آن مربوط می شود. در این زمینه نویسندگان و کارگردان های این پروژه، چه ویژگی هایی را رعایت می کنند؟

– شخصیت پردازی در این پروژه داستانی طولانی دارد. به دلیل این که ایده اولیه ما آن چیزی نیست که الان وجود دارد، کمی متفاوت بود. ما متاسفانه گاهی تعصب هایی غیر منطقی در بسیاری از موارد مانند تاریخ داریم.

 

کاراکترهایی که من ساخته ام اسامی دارند که قرار بوده نمادهای دوره های خیالی تاریخی باشند و به این شکل ما می توانیم دوره های تاریخی را بررسی کنیم و کار یک جنبه فرهنگی – تحلیلی هم داشته باشد. در واقع محمدرضا علیمردانی با صدای خودش به شخصیت ها روح بخشیده است. درباره این موضوع با هم اتود زدیم. من ایده هایی داشتم و او به حساب ظاهر و تیپی که برای آنها ساختم و بر اساس قصه ها اتودهایی برای صدا زد.

تصور می کنم مردم هم با این شخصیت ها خوب ارتباط برقرار کرده اند. ممکن است چندتا از کاراکترها دقیقا همانی نباشند که از ابتدا مد نظرم بوده اما شخصیت اصلی ما یعنی «وِی» تقریبا همانی است که از ابتدا در ذهنم داشتم.

 

پیرمردی می خواستم که با وجود جذاب بودن برای مخاطب، بتواند بخنداند ولی در واقع کم عقل نباشد. معمولا پیرمردها در کمدی کمی به خاطر کم عقل بودن شان می خندانند اما من این شخصیت را دانای کل در نظر گرفتم. این شخصیت عاقل ترین فرد است و در عین حال که می تواند مخاطب را بخنداند، جذاب است و خوشحالم که به این هدف رسیده ایم و من فکر می کنم محبوب ترین شخصیت ما «وی» باشد.

 

ناگفته های کارگردان مجموعه‌ی محبوب «دیرین دیرین»

از نکات قابل توجه در این مجموعه، لحن و زبان آن است که در کنار تصاویر جذابش به موفقیت و گیرایی آن کمک می کند. چگونه به لحن و زبان خاص آن رسیده اید؟

– زبانی که برای شخصیت ها در نظر داشتم از ابتدا همین بود. من سعی8 داشتم در فرم اغراق کنم. همان طور که در فرم، فضا و اشیا دفرمه شده، در زبان هم دوست داشتم این خاصیت باشد تا این یکدستی رعایت شود. البته با محمدرضا علیمردانی سال هاست همکاری دارم و گمان می کنم درک متقابل داریم.

 

ما در اتودهایی که زدیم با ایده های محمدرضا علیمردانی روبرو شدیم و این زبانی که به آن رسیده ایم، حاصل همکاری ماست. در بعضی مواقع روش ها و فرمول هایی داریم اما گاهی هم روش مان حسی است اما خوشحالم که به گویش خاصی رسیده ایم که می توانیم بگوییم این زبان، دیرین دیرینی است و فرمول ثابتی ندارد و سیال است.

روانشناسی و جامعه شناسی چه میزان در انیمیشن دیرین دیرین مورد توجه بوده است؟ آیا گرته برداری از رفتارها و خصوصیات مردم در پروراندن ایده های اجتماعی نقش داشته است؟

– این موضوع در ساخت این مجموعه بسیار نقش دارد اما این معنی را نمی دهد که من و دوست خوبم، آیدین سیارسریع که چند ماهی است به تیم نویسندگی ما اضافه شده است، جامعه شناس یا روانشناس هستیم. ما پیشینه مطبوعاتی داریم و خودم که شروع کننده این پروژه بودم، تجربه کار مطبوعاتی دارم که بیشتر آن در حوزه اجتماعی بود. البته زیاد می خوانم و روی رفتار مردم حساس هستم. رفتارهایی که شاید عجیب یا غلط باشند.

ما معمولا مشکلات را می بینیم، آن را بیان می کنیم و گاهی با مشورت با متخصصان راهکار ارائه می دهیم. از طرفی از ابتدا یکی از اهدافی که با شروع مجموعه دیرین دیرین داشتیم، کارآفرینی بود و الان داریم به آن نزدیک می شویم؛ به این معنی که ما می توانیم این کار را آنقدر گسترده کنیم که نیروهای بیشتری را از بچه های انیمیشن سراسر کشور جلب کنیم.

 

این اتفاق در حال رخ دادن است که اولین مرحله آن در کردستان بود. هماهنگی ها برای ساخت دیرین دیرین در کردستان انجام شد و ما قصد داریم این روش را در تمام استان های کشور اجرایی کنیم تا آنها بتوانند برای مخاطب خودشان با همان فرم دیرین دیرین بسازند تا فرهنگ سازی کنند. در کنار این اتفاقات، به مسئولیت اجتماعی پایبند بودیم و در کمپین های خیریه شرکت داشتیم و حتی خودمان کمپین خیریه راه انداخته ایم و سعی کرده ایم به مسئله مسئولیت اجتماعی توجه کنیم.

 

ناگفته های کارگردان مجموعه‌ی محبوب «دیرین دیرین»

این امکان وجود دارد که نسخه سینمایی مجموعه دیرین دیرین ساخته شود؟

– بله، به ساخت نسخه سینمایی فکر کرده ایم و از ابتدا هم که من طرح را می نوشتم به نسخه سینمایی آن هم فکر می کردم. حتی الان می توانم بگویم که سیناپس سینمایی و کلیات قصه آن در ذهنم هست. امیدوارم به آرامی شرایط برای انجام این کار مهیا شود اما فعلا مقداری سختی در تمام بخش ها داریم و فشار کار زیادی است. امیدوارم که بتوانیم به ثبات بیشتری برسیم تا در آینده ساخت نسخه سینمایی را هم عملی کنیم.

به عنوان سوال آخر، وضعیت انیمیشن را در ایران چگونه ارزیابی می کنید؟

– ما نیروهای خیلی خوبی داریم اما جزیره های جدا افتاده ای از هم هستند. مثلا کارهای انیمیشن کوتاه ما واقعا قابل توجه اند. حتی نامزد انیمیشن کوتاه در اسکار داشته ایم اما هیچ زمان این نیروها یک جا جمع نشده اند. یکی از دلایل آن سوء مدیریت در حوزه انیمیشن، تلقین یک دیدگاه خاص و بی توجهی به خواست مخاطب است.

 

از طرفی هم امیدی به اصلاح این امر نیست، بنابراین اولین قدم برای سروسامان دادن به انیمیشن مستقل شدن است. در واقع باید پروژه هایی مثل دیرین دیرین شکل بگیرد که شاید خود این مستقل بودن رقابت به وجود بیاورد چون در این حالت سازنده ها مجبورند مخاطب واقعی یعنی مردم را جذب کنند. این رقابت نویسنده ها را به سمتی سوق می دهد که ببینند مردم واقعا چه نیازی دارند و همان را بنویسند و بپردازند.

[ad_2]

لینک منبع

10 صحنه متاثر کننده در سریال «بازی تاج و تخت»

[ad_1]

وب سایت روزیاتو: در این رسانه بارها و بارها در مورد سریال محبوب و پرطرفدار «بازی تاج و تخت» (Game of Thrones) سخن گفته شده است. در حالی که در هفته ی آینده شاهد پخش اولین قسمت از فصل هفتم این سریال هستیم و تماشاگران و طرفدران آن بی صبرانه منتظر اتفاقات فصل جدید هستند می خواهیم مطلب دیگری در مورد این سریال داشته باشیم. سریال «بازی تاج و تخت» همه چیز برای جلب نظر بیننده دارد از اژدها و شمشیر و پیشگویی گفته تا دسیسه های خاندان سلطنتی و صحنه های نبرد بسیار جذاب اما شاید با قاطعیت بتوان گفت که هر قسمت از این سریال دارای صحنه های احساسی متعددی است که به شدت بیننده را تحت تاثیر قرار می دهد.

تماشاگران این سریال بدون شک در طول تماشای سریال به وضوح غم، ناامیدی، درماندگی و بالاتر از همه ی آن ها خشم را در واکنش به بعضی از صحنه های غیرمترقبه حس خواهند کرد و البته عصبانیت آن ها نیز قابل درک است زیرا در این سریال اتفاقاتی می افتد که تماشاگر نه انتظار آن را داشته و نه خوشایند اوست. در ادامه ی این مطلب قصد داریم ۱۰ صحنه ی سریال که به وضوح تماشاگران را غافلگیر کرده، متاثر ساخته و به خشم می آورد به شما نشان دهیم. با ما همراه باشید.

 
۱- شب عروسی سانسا استارک با رمزی بولتون

بگذارید در همین ابتدا با یکی از وحشیانه ترین و متاثر کننده ترین صحنه های سریال شروع کنیم. بدون شک تماشاگران سریال «بازی تاج و تخت» از دیدن رفتار ناشایست و بسیار خشن رمزی بولتون با نوعروسش، سانسا استارک بسیار خشمگین و متاثر شده بودند. تا زمانی که این صحنه در سریال رخ داد بسیاری از تماشاگران از تغییرات شخصیت سانسا استارک در فیلم نسبت به آن چه که در کتاب آمده بود خرسند و راضی بودند زیرا ترسیم جدید از شخصیت سانسا به آن عمق و اهمیت بیشتری در سیر داستان داده بود.

 

10صحنه غیرمنتظره در سریال «بازی تاج و تخت» که تماشاگران را به شدت متاثر ساخت

اما در اپیزود موسوم به «تعظیم نکرده، خم نشده، خرد نشده» (Unbowed, Unbent, Unbroken) در فصل پنجم تماشاگران بار دیگر با همان شخصیتی از سانسا آشنا می شوند که در تمامی بخش های کتاب مانند یک کیسه بوکس از این طرف به آن طرف پرتاب می شد  هر کسی هر جور که دلش می خواست از او سوء استفاده کرده و او را آزار می داد.

 

۲- مرگ جان اسنو

همه می دانیم که جان اسنو یکی از معدود شخصیت های کاملاً مثبت و دوست داشتنی سریال «بازی تاج و تخت» و شاید تنها قهرمان داستان است بنابراین وقتی که او در اپیزود «مهربانی مادر» (Mother’s Mercy) توسط نیروهای خودش به قتل رسید طبیعی بود که تماشاگران دچار خشم و ناراحتی شدیدی شوند. بلافاصله پس از پایان این اپیزود می شد ناراحتی و خشم طرفداران سریال را در شبکه های اجتماعی مشاهده کرد و همه نومیدانه به دنبال ارائه سناریوهایی برای بازگشت شخصیت جان اسنو به سریال بودند و دوست داشند به هر طریق ممکن این شخصیت به نحوی به داستان بازگردانده شود.

 

10صحنه غیرمنتظره در سریال «بازی تاج و تخت» که تماشاگران را به شدت متاثر ساخت

این سناریو و احساساتی ترکیبی از ناامیدی و امید به بازگشت جان اسنو تا پخش فصل بعد همچنان ادامه داشت حتی بعد از این که شخصیت «زن سرخ» مرگ او را تایید کرد. تا کنون کسی نمی داند که در فصل بعدی و در نهایت چه اتفاقی برای جان  اسنو خواهد افتاد اما این سریال «بازی تاج و تخت» نام دارد و تجربه نشان داده که حتی اگر اسنو بار دیگر زنده شود به این معنا نخواهد بود که عاقبت خوب و خوشی در نهایت در انتظار اوست.

 

۳- راهپیمایی شرمندگی سرسی

در طول فصل پنجم سریال «بازی تاج و تخت»، شخصیت سرسی لنیستر دو بار موجب خشم تماشاگران شد و باعث گردید که برخی واقعاً از کوره در بروند. در ابتدا بسیاری برای او و بیرحمی که در طول راهپیمایی شرمندگی در حالت عریان از میان جمعیت شلوغ شهر برای وی رخ داد احساس دلسوزی کرده و خشمگین شدند.

 

10صحنه غیرمنتظره در سریال «بازی تاج و تخت» که تماشاگران را به شدت متاثر ساخت 

 

اما تماشاگران ریزبین نکته ی دیگری را نیز در این راهپیمایی متوجه شدند و آن استفاده از شخصی دیگر غیر از لینا هیدی برای ایفای نقش سرسی در این صحنه ی شرم آور بود که شاید بتوان آن را یکی از جنایت های سریال «بازی تاج و تخت» دانست و به اعتقاد بسیاری از تماشاگران اگر قرار بود چنین صحنه ای ساخته شود باید خود بازیگر اصلی آن را بازی می کرد نه کس دیگری به جای او.

 

۴- مرگ شاهزاده اوبرین

مرگ شاهزاده اوبرین در اپیزود «صخره و افعی» (The Mountain and the Viper) در فصل چهارم بسیاری از طرفداران سریال را شوکه و وحشت زده کرد. مارتل تقریباً دوئل خود با کوه (Mountain) را برده بود و تنها در تمام کردن کار درنگ کرد. او به جای تمام کردن کار کوه شروع به حرف زدن بیش از حد نمود و همین موضوع مرگ وحشیانه اش را در پی داشت.

 

 10صحنه غیرمنتظره در سریال «بازی تاج و تخت» که تماشاگران را به شدت متاثر ساخت

بعد از این اپیزود نیز سر و صدای بسیاری در رسانه های اجتماعی آنلاین به پا شد و هم به غیرمنتظره بودن مرگ مارتل اشاره کرده بودند. یکی از کاربران توییتر در حساب شخصی خود نوشته بود:” اوه، باید از دوست داشتن شخصیت های سریال بازی تاج و تخت دست بردارم زیرا همه ی آن ها دارند می میرند”.

 

۵- عروسی سرخ

این صحنه یکی از صحنه هایی بود که جورج آر آر مارتین می توانست بگوید:” همه را می کشم”.عروسی سرخ هم در کتاب و هم در سریال نه تنها به خاطر شخصیت هایی که کشته شدند بلکه به خاطر وحشیانه بودن قتل ها و مقدار خوبی که ریخته شد باعث رنجاندن خاطر تماشاگران شد.

 

10صحنه غیرمنتظره در سریال «بازی تاج و تخت» که تماشاگران را به شدت متاثر ساخت

 

شدت کشتار و تعداد زیاد کسانی که در این صحنه قتل عام شدند به حدی بود که یکی در حساب توییتری خود نوشته بود :” من به آ؛وش نیاز دارم تا حالا تا این حد توسط یک سریال تلویزیونی شوکه نشده و احساساتم جریحه دار نشده بود”. علی رغم ناراحتی شدید تماشاگران از صحنه ی عروسی سرخ، این صحنه بار دیگر بر ناامیدی تماشاگران سریال افزود.

۶- نبود بانوی سنگدل

کاتلین استارک دوست داشتنی ترین شخصیت سریال «بازی تاج و تخت» نبود اما مرگ او با توجه به داستان کتاب پایان کار نبود و تماشاگران منتظر بودند بر اساس چیزی که در کتاب آمده بود وی زنده می شد و با تبدیل شدن به یک زن سنگدل و بیرحم به نام لیدی استون هارت انتقام خون پسرش را بگیرد. اما در اپیزود پایانی فصل چهارم با نام «فرزندان» (The Children) هیچ نام و نشانی از او دیده نمی شد.

 

10صحنه غیرمنتظره در سریال «بازی تاج و تخت» که تماشاگران را به شدت متاثر ساخت

همین موضوع باعث شد بسیاری از بینندگان سریال که قبلاً کتاب جورج آر آر مارتین را خوانده بودند در توییتر به این موضوع عکس العمل نشان دهند. برای مثال یکی از کاربران توییتر نوشته بود:” می خواهم هر چیزی که دارم را آتش بزنم و سپس بر روی خاکسترشان زار زار گری کنم”. بدتر از این آن که هنوز هم مشخص نیست که شاهد زنده شدن و حضور او به نحوی در دو فصل پایانی خواهیم بود یا نه.

 

۷- مرگ شیرین برثیون

در یکی از فصل های سریال که به اندازه ی کافی صحنه ی تلخ و غم انگیز دیده بودیم، مرگ شیرین برثیون بیش از پیش دل تماشاگران را به درد آورد. در یکی دیگر از صحنه هایی که سریال «بازی تاج و تخت» با احساسات تماشاگران بازی می کرد و در اپیزود موسوم به «رقص اژدهایان» (The Dance of Dragons)، شیرین برثیون توس پدرش استنیس برثیون به دستور زن سرخ برای خوش شانسی در نبرد پیش رو در مقابل ارتش بولتون ها زنده زنده دز اتش سوزانده می شود.

 

10صحنه غیرمنتظره در سریال «بازی تاج و تخت» که تماشاگران را به شدت متاثر ساخت 

 

هر چند در نهایت استنیس جنگ را نیز می بازد و کشته می شود و البته بیش از پیش تماشاگران سریال را از خود متنفر کرد. اما این مرگ های دلخراش دیگر برای تماشاگران سریال عادی شده بود و بسیاری از آن ها ادعا کردند که از دیدن این صحنه متعجب نشده اند.

 

۸- مراسم تدفین جافری

هیچ کسی از مرگ جافری ناراحت یا عصبانی نشد و بسیاری حتی بر این باور بودند که مرگش به اندازه ی کافی دردناک نبوده است. اما در این جا هدف ما پرداختن به عکس العمل و حرکات پدر/دایی اش جیمی لنیستر در این مراسم است. در اپیزود «پاره کننده زنجیرها» (Breaker of Chains) جیمی لنیستر به زور خود را به سرسی تحمیل می کند اما این موضوع اصلی که باعث تاثر و خشم تماشاگران شد تغییری است که بار دیگر در داستان کتاب رخ داد. در کتاب، سرسی بعد از کمی تامل و  تردید در ادامه به سرعت به تلاش های جیمی جواب مثبت می دهد.

 

10صحنه غیرمنتظره در سریال «بازی تاج و تخت» که تماشاگران را به شدت متاثر ساخت

اما در نسخه ی سریالی این موضوع دیده نمی شود که بار دیگر صحنه ای دردناک و تامل برانگیز سرشار از خشونت را به سریال اضافه می کند. این صحنه چنان جنجالی و دردسرساز شد که جورج آر آر مارتین مورد نکوهش قرار گرفت. اما در نهایت خشم و درماندگی هیچ کس اهمیتی نمی داد که سرسی و جیمی در واقع برادر و خواهر بودند و جنازه ی پسرشان در چند قدمی آن ها افتاده بود.

 

۹- هُل دادن برن توسط جیمی لنیستر از پنجره ی قلعه

در اولین اپیزود سریال «بازی تاج و تخت» با نام «زمستان نزدیک است» (Winter is Coming) در یک صحنه ی بحث برانگیز نمایی کلی از اتفاقات عجیب و غریب بعدی سریال به بیننده نشان داده می شود. اگر چه این صحنه در مقایسه با صحنه های دلخراش و ناراحت کننده دیگر فیلم از ناراحت کنندگی کمتری برخوردار است اما وقتی جیمی لنیستر با دست خود برن خردسال را از پنجره ی قلعه به بیرون هل داد بسیاری از تماشاگران سریال شوکه شدند و بسیاری را در همان ابتدا از تماشای ادامه ی سریال منصرف کرد.

 

10صحنه غیرمنتظره در سریال «بازی تاج و تخت» که تماشاگران را به شدت متاثر ساخت

این حقیقت که برن در آن زمان تنها حدود هفت سال سن داشت همراه با به تصویر کشیده شدن رابطه ی شنیع جیمی و سرسی برای بسیاری از تماشاگران خارج از تحمل بود. البته این صحنه در مقایسه با صحنه های غیرمنتظره دیگر فصل اول در اپیزودهای بعدی بسیار نیز قابل تحمل تر بود.

 

۱۰- مرگ ند استارک

همه فکر می کردند که شخصیت ند استارک که مشهورترین شخصیت سریال با بازی یک بازیگر بسیار معروف بود به این زودی ها از سریال حذف نشده و اتفاق ناگواری او را تهدید نمی کند. اما در ادامه مشخص شد که این سریال به هیچ شخصیتی رحم نخواهد کرد.

 

10صحنه غیرمنتظره در سریال «بازی تاج و تخت» که تماشاگران را به شدت متاثر ساخت 

 

گردن زدن ند استارک به دستور جافری برثیون صحنه ای دلخراش بود که از لحاظ دردناک بودن و غیر منتظره بودن تنها می توان آن را با مرگ جان اسنو مقایسه کرد. این صحنه نشان داد که سریال «بازی تاج و تخت» سریالی برای افراد ترسو  و دل نازک نیست.

[ad_2]

لینک منبع

شاهکارهایی که اسم‌شان به گوش‌تان نخورده

[ad_1]

خبرگزاری ایسنا: نویسندگان مشهور کتاب‌های بزرگی را معرفی کرده‌اند که شاید تا حالا اسم‌شان هم به گوش‌تان نخورده باشد.

 «تلگراف» نوشت: طراحان یک اپلیکیشن جدید در اقدامی جالب سعی دارند ثابت کنند مطالعه خوب و مفید لزوما به معنای خواندن آثار کلاسیک قدیمی – از «ترولوپ» گرفته تا «تولستوی» – نیست.

اپلیکیشن «الکسی» هر هفته یک باشگاه کتاب‌خوانی دیجیتالی برگزار می‌کند و از نویسندگان مطرح می‌خواهد گنج‌های مخفی خود را زیرورو کنند و پیشنهادی نو اما ارزنده به خوانندگان کتاب‌های دیجیتالی ارائه دهند. نتیجه فعالیت‌های اخیر این باشگاه، فهرستی از کتاب‌های جذاب است که در این گزارش به آن‌ها اشاره می‌کنیم.

«تریسی شوالیه» پیشنهاد می‌کند:

«استخوان سفید» نوشته «باربارا گودی»

 

شاهکارهایی که اسم‌شان به گوش‌تان نخورده

فهمیده‌ام که من همیشه یک نوع کتاب می‌خوانم: معمولا رمانی با ساختار خطی، قهرمانی ترحم‌برانگیز، مشکلی که باید حل شود و یک پایان مشخص. با این حال بد نیست هرازچندگاهی تغییری ایجاد شود. رمان سال ۱۹۹۹ «باربارا گودی» تو را بین یک گله فیل قرار می‌دهد و تا وقتی که مثل آن‌ها فکر و احساس نکنی، آن‌جا نگهت می‌دارد. این واقعا کار بزرگی است که خواننده را وارد واقعیتی این‌چنین غریب قرار دهی و این وضعیت را حفظ کنی.

 

«اِستر فروید» پیشنهاد می‌کند:

«سفر در تاریکی» نوشته «جین رایز»

 

شاهکارهایی که اسم‌شان به گوش‌تان نخورده

این کتابی است که من را تغییر داد. باعث شد درباره امکان نوشتن رمان خودم فکر کنم و روزنه امیدی شد که بفهمم رمانی درباره خاطرات و آرزو، درباره تنهایی و تعلق می‌تواند جذاب و خواندنی شود.

 

«کیتی رنزنبرینک» پیشنهاد می‌کند:

«سه‌گانه بالکان» نوشته «اولیویا مانینگ»

 

شاهکارهایی که اسم‌شان به گوش‌تان نخورده

درست نمی‌دانم چرا به سمت داستان‌هایی که در زمان جنگ روایت می‌شوند، جذب می‌شوم اما گمان می‌کنم با به تعویق افتادن رفتارهای معمولی ارتباطی داشته باشد. در زمان جنگ، مردم قوانین را می‌شکنند چون شواهدی که دورشان را گرفته می‌گوید زندگی کوتاه است. کمتر به مسائل نظامی علاقه‌مندم و بیشتر تحت تأثیر قرار گرفتن روابط، برایم جالب است. این‌که آدم‌ها چطور از پس ترس‌های مختلف برمی‌آیند یا نمی‌آیند.

 

«فرانسیس اسپوفورد» پیشنهاد می‌کند:

«بیداری» نوشته «الیزابت ناکس»

 

شاهکارهایی که اسم‌شان به گوش‌تان نخورده

۱۴ نیوزیلندی از یک حمله دیوانه‌وار و خشونت‌آمیز جان سالم به در می‌برند. همان‌طور که همه تلاش‌شان را برای دفن مرده‌ها می‌کنند و مراقب هم هستند، متوجه می‌شوند که هنوز در دام علت این جنون ناگهانی قرار دارند و این جریان به آن‌ها ختم نمی‌شود. این کتاب ترسناک و عالی توسط رمان‌نویسی با تخیلی نابغه‌وار نوشته شده. «بیداری» از وحشت برای نشان دادن مرز وحشتناک تجربه‌ای شخصی سود می‌برد. وقتی آدرنالین کاهش پیدا می‌کند، تازه متوجه می‌شوید که شاید عقل‌تان به کار افتاده است.

 

«جی مک‌اینرنی» پیشنهاد می‌کند:

«قلعه تنهایی» نوشته «جاناتان لتم»

 

شاهکارهایی که اسم‌شان به گوش‌تان نخورده

این یک رمان عالی نیویورکی است. داستانی که از تاریخ عبور کرده و در بروکلین دهه ۷۰ روایت می‌شود. حین بازسازی چند دهه قبل، قصه غرق‌شده در فرهنگ پاپِ «لتم»، با مفاهیمی چون نژاد، طبقه و خانواده دست به گریبان است، و این در حالی است که به رئالیسم جادویی الهام‌گرفته از کتاب‌های کمیک هم خوش‌آمد می‌گوید.

 

«تسا هادلی» پیشنهاد می‌کند:

«دردسرها» نوشته «جی.جی. فارل»

 

شاهکارهایی که اسم‌شان به گوش‌تان نخورده

همیشه فکر می‌کردم رمان مثل یک خانه می‌ماند: این‌که می‌توانی از اتاقی به اتاق دیگرش بروی، گذشته و حال در کنار هم وجود دارند، شخصیت‌های مختلف در آن زندگی می‌کنند و عوض می‌شوند، تمام این‌ها در قالب رمان قرار دارند. «مجستیک» یک هتل بزرگ رو به خرابی در سال ۱۹۲۰ ایرلند است. هنوز چند میهمان به این هتل می‌آیند، اما گربه‌ها در اتاق‌های طبقه بالا بچه کرده‌اند و حروف تابلو «مجستیک» یکی یکی دارد می‌افتد. رمان به طور شگفت‌انگیزی خنده‌دار است.

«جین اسمایلی» پیشنهاد می‌کند:

«سه‌گانه ترانسیلوانیایی» نوشته «میکلوس بانفی»

 

شاهکارهایی که اسم‌شان به گوش‌تان نخورده

چند سال پیش دوستی گفت که «سه‌گانه ترانسیلوانیایی» را دوست داشته. من هم این اثر را خریدم و حدود سه سال پیش آن را خواندم. به کندی پیش می‌رفتم و کاملا شیفته ترکیب‌ بی‌پروای مناظر، سیاست، عاشقانه‌ها و حس دنیایی برای همیشه از دست‌رفته شده بودم.

 

«آدام فولدز» پیشنهاد می‌کند:

«نام جهان» نوشته «دنیس جانسون»

 

شاهکارهایی که اسم‌شان به گوش‌تان نخورده

کتاب‌هایی هست که من بارها و بارها به خاطر انرژی و قدرت‌شان، برای تخیلات کلامی و تازگی مفاهیم‌شان به آن‌ها بازمی‌گردم. آن‌ها مبهم یا دور از دسترس نیستند، زندگی را در یک فاصله نگه نمی‌دارند. همه آن را به تو تقدیم می‌کنند. این رمان کوتاه خیلی شناخته‌شده نیست، اما باید باشد. اثری بی‌همتا و کاملا قانع‌کننده است. از لحاظ زبانی و تصویری، غیرقابل پیش‌بینی و مسخ‌کننده است.

 

«ریک مودی» پیشنهاد می‌کند:

«دو بانوی جدی» نوشته «جین بولز»

 

شاهکارهایی که اسم‌شان به گوش‌تان نخورده

خروجی «جین بولز» خیلی ناچیز بود؛ یک نمایشنامه و چند داستان کوتاه و این رمان: پدیده‌ای عجیب که در سال ۱۹۴۳ درباره زوجی بیگانه که با هم شدیدا متحد شده و به خارج از کشور سفر می‌کنند، نوشته شده. روابط علی و معلولی به صورت معمولی در این اثر کار نمی‌کند و دیالوگ از انحراف خود متحیر می‌ماند. اما کل ماجرا خنده‌دار و فوق‌العاده اوریجینال است.

[ad_2]

لینک منبع

«پشت درخت توت»، سانسور شده است؟!

[ad_1]

روزنامه اعتماد – ندا آل‌طيب: مانند بسياري از نوجوانان ده، دوازده ساله با خواندن داستان‌هاي پاورقي و پرسوز و گداز عاشقانه، به نوشتن علاقه‌مند شد و نخستين داستان‌هاي كوتاه خود را در مجلات «نگين» و «فردوسي» منتشر كرد اما فعاليت نوشتاري خود را با ترجمه ادامه داد و سال‌ها طول كشيد تا دوباره به نويسندگي بازگردد. احمد پوري حالا كه به سال‌هاي پشت سرش مي‌نگرد، مي‌داند كه اگر قرار باشد به گذشته برگردد، دوست دارد دوباره هجده ساله شود و دوره طلايي دانشجويي را از سر بگذراند. به بهانه انتشار دومين رمانش «پشت درخت توت» با او به گفت‌وگو نشستيم.

 

نمي‌خواستم سوگواري راه بيندازم

يكي از نخستين كنجكاوي‌هايي كه درباره شما وجود دارد اين است كه شما كه از دوره نوجواني دست به قلم شديد و در مجلات «نگين» و «فردوسي» داستان كوتاه نوشتيد، چرا نخستين رمان‌تان با اين همه فاصله منتشر شد؟ چه عاملي سبب شد كه نوشتن رمان‌هاي‌تان اين اندازه با تاخير همراه شود؟

در واقع موضوع تاخير نبود، بهتر است اين گونه بگوييم كه شكل نوشتنم عوض شد. چون من اول داستان مي‌نوشتم. اما مدتي به دليل تلاطم‌هاي سياسي، اصلا چيزي ننوشتم زيرا وضعيت به گونه‌اي بود كه در آن دوره بيشتر درگير تفكرات سياسي بوديم. تا اينكه بعد از سال‌ها دوباره به نوشتن روي آوردم. منتها اين‌بار سراغ ترجمه رفتم. از آنجا كه مدتي از نوشتن دست كشيده بودم، احساس كردم آن راحتي نوشتن از دستم رفته است. بنابراين فكر كردم براي گرم كردن دوباره خودم، چند كار ترجمه كنم كه خوشبختانه ترجمه‌ها به سمتي رفت كه هم مستقيما موجب لذت خود من شد و هم مورد استقبال خوبي قرار گرفت. به همين دليل مدت زيادي به ترجمه پرداختم. بعد دوباره به مصداق «فيلم ياد هندوستان كرد»، برگشتم به طرف نوشتن و البته ترجمه به طور همزمان.

درواقع وسوسه نوشتن با شما بود؟

بله. هميشه بود.

اشاره كرديد تلاطم‌هاي سياسي، شما را از نوشتن دور كرد. مي‌توانيد كمي روشن‌تر توضيح دهيد. درگير كارهاي سياسي كه نشديد؟

درگير نشدم. اما وقتي اوضاع در اطراف شما خيلي سياسي است و در وضعيتي كه تحولات سياسي- اجتماعي، روز به روز و به طور فشرده رخ مي‌دهد، شرايط، شما را به آن خلوتي كه براي خلق اثر هنري نياز داريد، ترغيب نمي‌كند. معمولا همه جا ديده شده وقتي چنين بحران‌ها و تلاطم‌هاي سياسي در منطقه يا جامعه‌اي رخ مي‌دهد، اصحاب هنر در آن لحظات شلوغ نمي‌توانند هنرآفريني كنند و تا حدي فقط مبهوت شرايط هستند. به هر حال از نظر فكري وارد جريان مي‌شوند و بيشتر فكر و انرژي‌شان را صرف آن جريان مي‌كنند. لزومي ندارد كه حتما فعال سياسي شوند. همچنان كه من خود، فعال سياسي نبودم. ولي تمام فكر و انرژي‌ام معطوف به آن ماجراها مي‌شد. دوست داشتم وقايع را ببينم و پيش خودم تحليل كنم، منتظر باشم و دلهره داشته باشم كه فردا چه خواهد شد. چنين اوضاعي داشتيم.

و اينها ته‌نشين مي‌شود و ممكن است سال‌ها بعد خود را نشان دهد.

صددرصد. مانند هر چيز ديگري در زندگي ما. ولي آن برهه هميشه براي همه كشورها اتفاق نمي‌افتد. كشورهايي داريم كه صد سال است آنچه را كه ما در دوران انقلاب ديده‌ايم، نديده‌اند. به همين دليل معناي اين حوادث را نمي‌دانند. زندگي‌شان از نظر تحولات اجتماعي راحت و آسوده است ولي تحولات فشرده‌اي كه ما داشتيم باعث شد كه طي ١٠ سال همه‌چيز از بيخ و بن دگرگون شود، طبيعتا اين موضوع هنرمند را از روال اصلي كارش دور و به خود مشغول مي‌كند.

البته شما مقطعي هم ايران نبوديد.

درست است ولي من قبل از انقلاب از ايران رفتم و سال‌هاي اول بعد از انقلاب برگشتم.

نخستين رماني كه نوشتيد خيلي مورد استقبال قرار گرفت و جزو معدود آثاري بود كه در فاصله يك ماه به چاپ دوم رسيد. اين پرسش پيش مي‌آيد چرا رمان دوم با اين همه سال فاصله منتشر شد؟ به دليل ترس از خراب كردن موفقيت رمان اول بود؟ يا اينكه نتوانستيد شيريني موفقيت قبلي را تكرار كنيد؟

از رمان اولم «دو قدم آن ور خط» استقبال خيلي خوبي شد و الان هم در آستانه چاپ نهم است. رمان دوم را با فاصله زيادي ننوشتم. تقريبا دو سال بعد از رمان اولم آماده بود ولي گرفتاري زيادي در ارشاد پيدا كرد و تمام اين تاخير از جانب من نبود و به من تحميل شد. رمان آماده بود و به گمانم بايد سال ٨٩ يا ٩٠ چاپ مي‌شد.

با اين حساب اين رماني كه به دست ما رسيده با آنچه شما به وزارت ارشاد ارايه كرده بوديد، چقدر متفاوت است؟

خيلي كم. تقريبا ١٠، ١٢ جمله از آن حذف شد.

زماني كه رمان را مي‌خواندم حس مي‌كردم جاهايي از مسائل سياسي گذر كرده‌ايد و نخواسته‌ايد بيشتر بر آن تمركز كنيد. به دليل سانسور بود يا اينكه ترجيح مي‌داديد تاثير ماجراهاي سياسي را بر زندگي اين آدم‌ها نشان دهيد؟

درست است كه صدور مجوز رمان دومم در ارشاد تاخير زيادي داشت اما چيزي از آن كم نشد. يعني تقريبا به همان شكلي كه نوشته بودم، منتشر شد اما اگر حس كرده‌ايد جاهايي نمي‌خواهد به صراحت صحبت كند، من اين گونه فكر نمي‌كنم. واقعا به همان اندازه كه خواسته‌ام و لازم دانسته‌ام، از سياست صحبت كرده‌ام آن هم بدون سانسور. حال اگر احيانا اشاره كنيد كه به دليل شرايط فعلي در ذهن ما، غول سانسور نشسته و در ضمير ناخودآگاه ما كار خود را مي‌كند، بحث ديگري است كه يك منتقد بايد دلايل آن را پيدا كند. اما به ياد مي‌آورم در نگارش اين رمان سعي كردم هيچ ملاحظه‌اي نداشته باشم.

 

نمي‌خواستم سوگواري راه بيندازم

يعني دچار خودسانسوري نشديد.

نشدم. زيرا در واقع، رمان سياسي نبود اما چون از برهه‌اي از زندگي خانواده‌اي گذر مي‌كرد و از آنجاكه سياست در آن برهه در كشور ما گريبانگير همه بود، با افت و خيزهايي همراه بود و طبيعتا آن افت و خيزها در رمان هم منعكس شده است.

يكي از ويژگي‌هاي رمان اين است كه شخصيت مرد داستان كه فعاليت سياسي مي‌كند، حضور ندارد؛ در واقع ماجراها را از زاويه ديد همسر و فرزندان اين مرد مي‌بينيم. آيا غيبت مرد به اين دليل بود كه مي‌خواستيد قهرمان‌سازي نكنيد و نشان دهيد خانواده او يك خانواده معمولي است كه به نوعي درگير ماجراهاي سياسي شده‌اند؟ گويي تلاش كرده‌ايد اين نگاه را كه بر مبناي آن مردي كه دنبال فعاليت‌هاي سياسي مي‌رود، قهرمان يا بت مي‌شود، بشكنيد. اين موضوع ناخودآگاه بود؟

بيشتر ناخودآگاه است اما كلا قهرمان‌سازي و اينكه محور يك حادثه يا زندگي را روي يك قهرمان متمركز كنيم و فقط از او صحبت كنيم و از زندگي‌هاي عادي كه در كنار و اطراف مي‌گذرد، غافل شويم را دوست ندارم. ذهنيت من اصلا اين گونه است. شايد به طور ناخودآگاه بود كه «سيروس» را با وجود قهرمان بودنش، همان اول، فرستادم رفت، لزومي نداشت حضور داشته باشد.

 

به اندازه كافي اين اتفاقات كليشه شده كه بيايند قهرمان را بگيرند و ببرند، شكنجه كنند و… اما آنچه معمولا كمتر ديده شده، كساني هستند كه مي‌مانند. يعني اطرافيان اين قهرمان گاهي قهرمان‌هاي بزرگ‌تري هستند و در زندگي خيلي عادي كه همه ما به سادگي از كنارش رد مي‌شويم، آدم‌هاي بزرگي هستند. مثلا در اين رمان فكر مي‌كنم توانسته‌ام «نسرين» را به عنوان قهرماني بزرگ تصوير كنم؛ قهرماني كه همه او را لمس مي‌كنند و در عين حال هيچ كس نمي‌گويد نسرين يك چهره خارق‌العاده است. شما در زندگي روزمره آدم‌هايي مثل او را مي‌بينيد اما يك رمان است كه مي‌تواند چنين شخصيتي را از درون تجزيه و تحليل كند تا همه دريابند كه «نسرين» خود، يك قهرمان است.

قهرماني با ويژگي‌هاي يك انسان معمولي. او تقديس شده نيست. اين گونه نيست كه چون شوهرش رفته ديگر به هيچ مرد ديگري فكر نكند. او هم وقتي در خلأ قرار مي‌گيرد، ممكن است به سمت مرد ديگري جذب شود.

دقيقا. چون او هم يك آدم معمولي است. از گوشت و پوست و خون است با ويژگي‌ها، توانايي‌ها و ظرفيت‌هاي خود. به همين سادگي.

ما در آغاز با «نسرين» همراه مي‌شويم و بعد با بزرگ شدن بچه‌ها، «حميد » و «مهري» راويان ديگر اين داستان مي‌شوند. درواقع يك راوي نداريم. تركيبي از راويان گوناگون داريم. آيا به اين دليل است كه گفته مي‌شود در جهان امروز چند صدايي حاكم است يا اينكه تكنيك نوشتن شما به اين سمت و سو رفته است؟ همان بحث ناخودآگاه اينجا هم كاربرد دارد.

كاملا حق با شما است اما بعضي جاهاي رمان، آگاهانه به اين موضوع فكر كردم چون آن زمان گذشته كه راوي داناي كل، قلم را بردارد و چيزهايي را توصيف كند و توضيح دهد هر يك از آدم‌هاي داستان چگونه فكر مي‌كنند، حادثه‌ها به چه شكلي رخ داده‌اند و شما حس كنيد كسي از بيرون اينها را توصيف مي‌كند. با اين شيوه، هيچ كس نمي‌تواند يك نفر را از درون بشناسد. بهترين شيوه اين است كه خود آن آدم بتواند درباره خودش صحبت كند. اين موضوع كه فقط به راوي اول شخص نياز داريم هم خيلي كهنه شده و بايد كار ديگري كنيم و همان چيزي را كه گفتيد، به كار مي‌گيريم؛ چند صدايي.

 

تا به كمك آن به جاي اينكه يك داناي كل از همه اينها صحبت كند، هر يك از اين آدم‌ها فرصت داشته باشند و ماجرا را از زاويه ديد خود ببينند. همان طور كه در همين جا مي‌بينيد ماجرا از زاويه ديد هر يك از شخصيت‌ها به شكل متفاوتي ديده مي‌شود، البته نه خيلي متفاوت. ولي از فيلتر آن شخصيت رد مي‌شود. وقتي «حميد» صحبت مي‌كند ماجراها از فيلتر او روايت مي‌شوند به همين دليل وقتي «نسرين» صحبت مي‌كند، مخاطب فكر مي‌كند زاويه ديد او با «حميد» متفاوت است چون از فيلتر «نسرين» مي‌گذرد. احساس كردم اين نوع روايت حداقل تازگي دارد، خسته‌كننده نيست و كليشه نشده است.

 

چرا «سعيد» در ميان اين راويان نيست؟

چون «سعيد» مثل همه ما نيست. او دچار نوعي بيماري است. از مرز نبوغ گذشته. درست در شرايطي كه آمده تا نابغه شود، جرقه‌اي زده و اتصالي داده كه همان تشنج‌هايش است و بررسي مي‌كنند تا ببينند مشكلش چيست. سعيد يك نابغه است بنابراين هرچه من به عنوان نويسنده وارد وجود او مي‌شدم، توانايي آن را نداشتم كه او را توضيح دهم چون من نابغه نيستم.

در كار اول‌تان گفته بوديد دوست نداريد رمان غم‌زده بنويسيد و مخاطب را متاثر كنيد ولي آدم‌هاي رمان دوم اتفاقا هر كدام مشكلات خاص خود را دارند. هرچند لحظه‌هاي شيرين هم دارند اما آن شيريني‌ها خيلي كمرنگ هستند. چه مي‌شود در فاصله يك ساله‌اي كه اين دو رمان نوشته مي‌شود، اين اندازه تفاوت به وجود مي‌آيد؟

در فاصله يك سال به وجود نيامده است تفاوت در موضوعي است كه شما براي اين اثر انتخاب كرده‌ايد. وقتي مي‌خواهيد اين بافت و اين مجموعه را در داستان داشته باشيد، چاره‌اي نداريد جز اينكه زندگي اين آدم‌ها را با تمام تراژدي‌هايش روايت كنيد. نمي‌توانيد يك خوشحالي مصنوعي را به اين بهانه كه مي‌خواهم اميد دهم، تزريق كنيد. خود اين رمان سراسر اميد است كه در خيلي جاهايش ديده مي‌شود اما به هر حال زندگي تلخ است. يعني وقتي مي‌خواهيد اين نوع زندگي را نشان دهيد، تلخ است. اينكه يك زن جوان و زيبا با دو بچه بماند و نداند سرنوشت همسرش چه خواهد شد، بالاخره برمي‌گردد يا نه.

 

بايد منتظر او بماند يا نه. زني كه عاشقانه شوهرش را دوست دارد و بعد هم بچه‌اش با آن وضعيت بيمار باشد و هميشه هم دور و برش دلهره و خطر هست و هر لحظه ممكن است دنبالش بيايند. همه اينها تراژدي است. ما كه آدم‌هاي مصنوعي براي داستان نمي‌سازيم. آنها خودشان ساخته مي‌شوند. از چنين آدمي چه انتظاري داريم؟ البته نمي‌خواهم خيلي داستان را رمانتيك و احساساتي كنم. باور كنيد وقتي «نسرين» مرد، خيلي ناراحت و غمگين شدم ولي چاره‌اي نبود. بايد مي‌مرد. از يك انسان معمولي چه انتظاري داريد؟ يك نفر چقدر مي‌تواند تحمل كند؟ متاسفم از اينكه اين رمان اين اندازه گريه‌آور شده است چون بسياري از مخاطبان گفتند با خواندن چند صحنه از رمان، به گريه افتاده‌اند. واقعا نمي‌خواستم سوگواري راه بيندازم ولي غير از اين نمي‌شد كاري كرد.

 

نمي‌خواستم سوگواري راه بيندازم

آدم‌هاي رمان هم خيلي جاها گريه مي‌كنند. حتي پدر «مهري» كه مرد محكم و جافتاده‌اي است، گاه درگير احساسات مي‌شود.

بايد بشود. اگر دقت كنيد جايي كه حتي او درگير مي‌شود، ديگر اجتناب‌ناپذير است. او مرد بسيار محكمي است كه قبلا زندان ديده و تجربيات بسياري از سر گذرانده و بين اينها از همه خونسردتر و عاقل‌تر است. ولي وقتي براي يك لحظه درجلوي زندان مي‌بيند كه مادر چگونه پسرش را در آغوش مي‌كشد، به زور خود را نگه مي‌دارد كه قطره اشكي نريزد.

اشاره كرديد كه دوست داشتيد شكل تازه‌اي از روايت را در رمان‌تان داشته باشيد، فعاليت مستمر شما در زمينه ترجمه چقدر در ايجاد اين نگاه تاثيرگذار است؟ چون به هر حال با آنچه در دنيا رخ مي‌دهد، از نزديك روبه‌رو هستيد.

شايد اين فضا خيلي كمك مي‌كند. ممكن است با ديدن تنوع روايت‌ها ترغيب شوم و از اين تكثر خوشم بيايد. شايد آن تجربه‌ها ناخودآگاه تاثير مي‌گذارد ولي روايتي كه من اينجا انتخاب كردم، دقيقا احساس مي‌كنم كم‌كم از دل رمان درآمد و خود به خود تحميل شد. الان دارم رمان سومم را مي‌نويسم كه در آن روايت، كلا نوع ديگري است. اصولا براي من روايت در داستان خيلي مهم است.

درست است. «زير درخت توت» جزو رمان‌هايي است كه وقتي شروع به خواندنش مي‌كنيم، ديگر نمي‌توانيم آن را كنار بگذاريم. با وجود اينكه ممكن است جاهايي آزرده خاطر شويم. گويا براي شما عنصر قصه‌گويي خيلي مهم است.

دقيقا. اين موضوع دغدغه من است. بارها گفته‌ام معتقدم رمان را مي‌خوانيم براي اينكه سرگرم شويم. هيچ تعارفي نداريم. ادبيات براي دادن لذت و سرگرمي است. رمان را نمي‌خوانيم كه بيشتر فلسفه بدانيم. اگر چنين قصدي داشته باشيم، كتاب فلسفي مي‌خوانيم. ما فلسفه و زندگي و رازهاي هستي را در لقمه‌اي كه سر تا سر لذت است، مي‌پيچانيم و آن را مي‌خوريم. رمان بايد چنين باشد. اگر شما شروع به خواندن رماني كرديد و بعد از ١٠ صفحه آن را كنار گذاشتيد كه بعد از ١٠ روز ١٠ صفحه ديگر بخوانيد، مطمئن باشيد كه آن رمان موفق نيست؛ هرچند رمان خوبي باشد چون شما را با خود نكشانده، به شمايي كه خسته از كار روزانه آمده‌ايد و كتابي برداشته‌ايد، لذت نداده و سرگرم‌تان نكرده است.

 

يعني يكي از بزرگ‌ترين وظايفش را انجام نداده. وظيفه رمان، سرگرم‌سازي است. از استادان بزرگ رمان چنين چيزي را داريم مثل چارلز ديكنز تا ديگران. فكر مي‌كنيد او و امثال او چه مي‌كردند، در وهله اول به مخاطب لذت مي‌دادند، منتها بحث قدري پيچيده است و ممكن است اين پرسش به وجود ‌آيد كه آيا اگر اثري صرفا سرگرم‌كننده باشد، مي‌تواند به عنوان يك اثر هنري قلمداد شود؟ يا ممكن است اين پرسش پيش بيايد كه منظور كدام مخاطب است.

 

دقيقا همين پرسش را داشتم چون سطح مخاطبان با هم متفاوت است. ممكن است مخاطبي با يك داستان زرد پاورقي سرگرم شود يكي با رمان شما و يكي با يك اثر پيچيده. شما چه سطحي از مخاطب را در نظر مي‌گيريد؟

دقيقا. طبيعي است سطح زرد را در نظر نمي‌گيرم. چه‌بسا مخاطب آن سطح، اصلا رمان مرا جذاب نيابد. چون به سهل‌خواني بسيار عادت كرده است. مطمئنم خودم به عنوان يك كتاب خوان، از رمان‌هاي زرد كه براي بعضي خيلي لذت بخش است، واقعا لذت نمي‌برم. نه اينكه سطح خود را بالا بدانم. باور كنيد چندين بار چنين رمان‌هايي را دست گرفتم و تصميم گرفتم بدون تعصب بخوانم ولي ديدم بيشتر از بيست صفحه نتوانستم بخوانم. خيلي ساده‌لوحانه و غيرواقعي بود. انگار آدم‌هايش از كره ماه آمده‌اند. ديالوگ‌ها سر جاي خود نيست. آدم‌ها نفس نمي‌كشند. آنها زير چادر رويايي كه نويسنده، درست كرده مثل عروسك‌هاي نخي هستند و من با آنها همذات‌پنداري نمي‌كنم.

 

در نتيجه وقتي مي‌گويم بايد لذت‌بخش باشد، منظورم براي مخاطب فرهيخته است كه از خواندن اين آثار و از مرحله زرد گذشته. خود من در يازده، دوازده سالگي كه كتاب‌خوان قهاري بودم، همه كتاب‌هايي كه مي‌خواندم، جزو كتاب‌هاي زرد بود. من با ارونقي كرماني، ر. اعتمادي، حسينقلي مستعان و… شروع كردم و تمام رمان‌هاي عشقي آبكي، گريه‌آور پر از هجران را مي‌خواندم و سني هم بود كه از اين عشق‌ها خيلي خوش‌مان مي‌آمد. دل‌مان مي‌خواست خودمان هم همان طور عاشق شويم. با اينها شروع كردم و اغلب ما با آن كتاب‌ها، كتاب‌خوان شديم. دوره‌اي را گذرانديم تا براي خودمان به عنوان مخاطب جايگاهي را پيدا كرديم و اگر هم نويسنده‌ايم، مخاطب خودمان را
مي‌شناسيم.

در واقع آدم از آن دوره بايد بگذرد. نسل ما البته فهيمه رحيمي و دانيل استيل مي‌خوانديم.

درست است. اما الان همان‌ها را بخوانيد ببينيد همان كتاب را مي‌توانيد ادامه دهيد؟ نه اينكه تعصب داشته باشيد. يا فكر كنيد كتاب‌خوان حرفه‌اي يا روشنفكر هستيد. آن كتاب‌ها ديگر شما را جذب نمي‌كند و به نظرتان مصنوعي مي‌آيد.

شما در زمينه ترجمه بيشتر بر شعرهاي عاشقانه كار كرده‌ايد. در نوجواني هم مخاطب كتاب‌هاي عاشقانه پرتب و تاب بوده‌ايد، آيا اين موضوع نبود كه اين علاقه را در شما ايجاد كرد كه سراغ اشعار عاشقانه جهان برويد؟ يا اينكه در كل علاقه شخصي شما به اين سمت و سو است؟

كلا شعر عاشقانه را دوست دارم چون در عمل هم ديده شده شعرهاي ناب، عاشقانه است. اما دليل انتخابي كه آن زمان در انتخاب شعرهاي عاشقانه داشتم، آگاهانه بود. جامعه بسيار عبوس و گفتن از عشق خيلي سخت بود. معمولا از عشق سخن نمي‌گفتند. از شاعراني مانند پابلو نرودا يا ناظم حكمت شعرهايي را انتخاب كرده بودند كه در دست شاعر مانند يك مسلسل است و مردم يادشان مي‌رفت كه اين شاعر، عاشق است و عاشقانه‌هاي بسيار زيادي دارد.

 

چهره زمخت و بسيار خشني از اين شاعران نشان دادند. من اول با اين قصد آمدم كه وجه ديگر اين شاعران را بشناسانم چون مي‌دانستم نرودا چقدر عاشق است و حكمت هم. آن زمان نياز بود. چون چهره ادبيات آن زمان را با سركه شسته بودند و چهره‌اي درهم بود. دلم مي‌خواست با آب زلال عشق اين سركه را از چهره‌ها بشويم و مردم ببينند اين شاعران عشق‌هاي زيادي را تجربه كرده‌اند و انسان را در محور عشق مي‌شناسند.

 

نمي‌خواستم سوگواري راه بيندازم 

 

حتي مبارزه براي اينها عشق است. عشق به معناي وسيع و خوشبختانه تا حدي هم موفق بودم. آنقدر از همين سري اول عاشقانه‌ها استقبال شد كه همه سراغ هر شاعري رفتند تا عاشقانه‌هايش را پيدا كنند. تا جايي كه بعدا ديگر، وضعيت خنده‌دار شد؛ مثلا عاشقانه‌هاي كوئيلو و… افراط شد و براي مدتي طولاني ديگر از ترجمه عاشقانه‌ها دست كشيدم. اخيرا دوباره به اين فضا برگشتم و عاشقانه‌هاي تسوه تايوا را براي «چشمه» منتشر كردم.

البته به نظر مي‌رسد در شرايط امروز هم دوباره نيازمند اشعار عاشقانه هستيم چون ميزان خشونت در جامعه گاه هولناك است و شايد همين فضاهاي عاشقانه كمك كند تا آن لطافت و مهر دوباره زنده شود.

بله در همه دوران، يك عشق خوب و تميز و انساني هميشه روح را نجات داده است. صيقل داده، خود عاشق و معشوق را نجات داده و اين هميشه لازم است اما همان طور كه خشونت و تلخي زيادتر مي‌شود، وظيفه عشق بيشتر مي‌شود. درست است الان هم اشعار عاشقانه مورد استقبال قرار مي‌گيرد ولي فضا كمي شلوغ شد. هر چيزي فقط به خاطر اينكه فروش داشته باشد، با نام عاشقانه منتشر شد ولي اين شيوه درست نيست. وقتي سخن از عشق مي‌رود، موضوع ژرف‌تري منظور نظر ما است. صرف احساسات زودگذر رمانتيك نيست. عشق مقوله‌اي عميق‌تر از اينهاست. اميدوارم آثاري از اين دست بيشتر منتشر شود.

البته فضاي مجازي هم در شكل‌گيري اين وضعيت به نوعي تاثيرگذار است. مثلا مي‌بينيم به نقل از شاعراني مانند حكمت و نزار قباني و… اشعاري منتشر مي‌شود كه اهل فن به سرعت متوجه مي‌شوند سطحي است.

درست است. اصلا اين شعرها غلط است، كساني شعرهاي خودشان را به نام آنها منتشر مي‌كنند.

خب همين باعث گمراهي مخاطب مي‌شود. اگر آن شاعر را نشناسد و به واسطه آنچه در فضاي مجازي منتشر مي‌شود، ذهنيت نادرستي نسبت به آن شاعر پيدا مي‌كند و اينكه سطح سليقه را هم به نوعي پايين مي‌آورد.

نه. پايين نمي‌آورد. اين گونه بگوييم كه اين سطح سليقه الان در فضاي همگاني خود را نشان مي‌دهد درحالي كه از قبل وجود داشته است. الان شبكه‌هاي اجتماعي فرصتي پيش آورده كه همه با صداي بلند فكر كنيم. قبلا هم همين بود. من نگران اين مسائل نيستم. وقتي سطح شما به سطح يك مخاطب فرهيخته رسيده باشد، صد تا از آن شعرها، سطح سليقه شما را پايين نمي‌آورد. آن شعرها مخاطب جدي نخواهد داشت كه همه مستقيما فقط آنها را بخوانند. اتفاقا الان همه جور شعري هست. فقط انتخاب ما آسان‌تر است. طبيعتا انتخاب‌هاي غلط خواهيم داشت و اينها غربال خواهد شد. درنتيجه كلا به شبكه‌هاي اجتماعي به صورت پديده‌اي مثبت نگاه مي‌كنم و خيلي هم طرفدارشان هستم. در اينستاگرام و تلگرام هستم ولي در توييتر فعال نيستم.

چرا؟

چون ترامپ توييتر دارد، (خنده)!

ترجمه شعر در مقايسه با نثر دشوارتر به نظر مي‌رسد. حتي بعضي معتقدند كسي كه مي‌خواهد شعر ترجمه كند بايد دستي هم بر سرودن شعر داشته باشد. با تجربه‌اي كه در اين زمينه داريد، از ديدگاه شما ترجمه شعر چگونه است؟

ترجمه شعر سخت نيست. بلكه متفاوت است. براي من ترجمه شعر خيلي راحت‌تر از ترجمه يك متن فلسفي است. اگر قرار باشد، متني فلسفي را ترجمه كنم، عزا مي‌گيرم. چون معلوماتم در اين زمينه كم است و به واژگاني كه لازم است، مسلط نيستم و در نتيجه اين ترجمه برايم خيلي سخت است اما ترجمه شعر برايم خيلي آسان است. گاهي ترجمه شعر براي من از نثر راحت‌تر است اما درباره بخش دوم پرسش‌تان كه آيا مترجم شعر بايد دستي بر سرودن شعر هم داشته باشد، بايد بگويم مترجم شعر لزوما نبايد كسي باشد كه كتاب شعر از او منتشر شده اما ذاتا بايد شعر را بشناسد چون شعر ترجمه مي‌كند و ترجمه شعر يعني شعر را در زباني ديگر به قالب شعر ريختن. اصولا وقتي داريد شعر ترجمه مي‌كنيد درواقع داريد شعر مي‌گوييد. به همين دليل وقتي از من مي‌پرسند آيا خودت شعر گفته‌اي، مي‌گويم هم بله و هم نه. با اسم احمد پوري نگفته‌ام ولي به ترجمه احمد پوري، همه آنچه را ترجمه كرده‌ام، چه خوب و چه و بد، دوباره همه را سروده‌ام.

 

در اين زمينه خيلي تفاوت ديدگاه وجود دارد، مثلا در مورد شاملو برخي معتقدند ترجمه‌هايش دقيق نيست چون خودش شاعر بوده است، به زبان خودش برگردانده. بعضي هم مي‌گويند كسي كه مي‌خواهد شعر ترجمه كند بايد خودش شاعر باشد و…

الان به اين بحث‌ها نمي‌پردازم چون خيلي مفصل است اما براي اينكه از پرسش شما فرار نكنم، خلاصه مي‌كنم كه مترجم شعر حتما بايد شيفته شعر باشد، از شعر چيزي بداند و حتما تشخيص دهد كدام شعر واقعا شعر است. اگر اينها را داشته باشد، مي‌تواند كاري كند. به هر حال شاملو اينها را داشت اما ريزه‌كاري كه ترجمه او چگونه بوده، بحث مفصلي است.

درست است. قصد نداشتم وارد جزييات شويم. شاملو را مثال زدم چون براي همه ما خيلي ملموس است. اشاره كرديد درگير نوشتن رمان سوم‌تان هستيد، مي‌توانيد جزيياتي از آن توضيح دهيد.

صددرصد نمي‌توانم! ببينيد دو روش وجود دارد. اخيرا يكي از دوستانم كه مشغول نوشتن رماني است، پيش من آمد و همه ماجرهاي آن را تعريف كرد. من از ترس داشتم قالب تهي مي‌كردم مگر مي‌شود آدم رمانش را تعريف كند، قبل از اينكه آن را بنويسد؟! اما روش‌ها متفاوت است. رمان براي من از يك زيرزمين تاريك در بسته به وجود مي‌آيد كه تجربه‌ها، افكار، حس‌ها و… در آن تلنبار شده و آنجا دانه‌هاي انگور تجربه بدل به شراب شده و وقتي شما زودتر از موعد در آن را باز مي‌كنيد، نور به آن مي‌تابد و ديگر تمام است، شرابش به سركه تبديل مي‌شود. اصلا نمي‌توانم درباره رمان‌هاي تازه‌ام چيزي بگويم حتي به فردي كه به من خيلي نزديك است. حتي نمي‌توانم بگويم درباره چيست. شايد قدري افراطي باشد ولي دست خودم نيست. براي من چنين است.

 

نمي‌خواستم سوگواري راه بيندازم

مثل آدم‌هاي همين داستان‌تان كه نوشته‌هاي‌شان خيلي خصوصي است.

من به اين روش معتقدم. البته قطعي نيست ولي براي من چنين است كه معتقدم بخش ژرف و اصلي هنر از بخش خصوصي روح ما برمي‌خيزد. جايي كه خودمان خيلي به آن دسترسي نداريم. بايد شرايطي پيش بياوريم كه خود را نشان دهد.

در ابتداي اين رمان به نظر مي‌رسد داريد خودتان را روايت مي‌كنيد. اين شگرد شما بود؟ چون گاهي نويسنده ما را وارد بازي مي‌كند.

بله كاملا بازي است. در رمان اولم، آنقدر راوي را شبيه خودم كردم كه حتي اسمش هم مال من بود. مترجم شعر بود و از آخماتوا ترجمه كرده بود. ولي بازي بود. عمدا اين كار را كردم تا آنقدر مطمئن باشيد كه راوي خود من است كه همه ‌چيزهاي ديگر را هم باور كنيد. يعني وقتي داستان را ٥٠ سال به عقب برمي‌گردانم، بسيار راحت باور مي‌كنيد، همه دوستاني كه آن را خوانده‌اند، مي‌گفتند كاملا باور كرده‌اند كه نويسنده‌اي به ٥٠ سال پيش بر مي‌گردد چون همه‌چيز باورپذير بود. اما در رمان دومم، اگر بخواهم درباره نويسنده‌اي بگويم كه مي‌خواسته رماني بنويسد و نتوانسته بنويسد، شايد بدون اينكه بخواهم، خودم الگو هستم.

 

دارم يك نويسنده را مطرح مي‌كنم درست مثل اينكه وقتي مي‌خواهم افسري را در رمانم مطرح كنم، حتما بايد يك نفر را در ذهن داشته باشم تا كمك كند كه شخصيت و لباس او و نوع رفتارش را روايت كنم. اينجا هم وقتي درباره نويسنده صحبت مي‌كنم، بخش بسيار زيادي از خود من است.

بيشتر آدم‌هاي اين رمان ناچار به مهاجرت مي‌شوند و در پايان مي‌بينيم خود نويسنده هم تصميم به رفتن مي‌گيرد. گويي كه ديگر راهي وجود ندارد، زندگي اينها را به سمتي مي‌برد كه تنها راه‌شان مهاجرت است.

نه. من چنين فكري نكردم نمي‌دانم ممكن است چه برداشتي شود. در فصل اول مساله مهاجرت را به طور روشن بحث كردم. در فصل‌هاي مياني كه «حميد» و «سعيد» از مهاجرات سخن مي‌گويند كه «سعيد» بيشتر معتقد به جهان وطني است و «حميد» بيشتر از وطن مي‌گويد اما در مجموع، هركه مهاجرت كرده، يك حالت اجبار داشته است و مثلا «سعيد» براي درمان رفته. «حميد» همراه او بود و «مهري» ديگر نمي‌توانست از همسرش دور باشد. «نسرين» يا «ناهيد» و «حسن» يا حتي پدر «مهري» با تمام امكانات و ثروتش نمي‌خواستند مهاجرت كنند ولي كلا فرصتي بود كه خود اين مساله را كه الان يكي از معضلات فكري ما است، قدري به محك و چالش بكشم. اينكه مساله مهاجرت چيست و مي‌بينيم «شهرزاد» جور ديگري صحبت مي‌كند.

ولي در كل وزنه جهان وطني سنگين‌تر است.

حق با شماست. اين كار را آگاهانه نكرده‌ام ولي خود من معتقدم به جهان وطني. البته اين را هم بگويم كه معتقدم به ويژه وقتي نويسنده‌اي، كشور خودت بهترين جاست. چون اينجا ريشه داري و آب را از همين جا مي‌گيري و تجربياتت هم همين جاست. به همين دليل هرگز نمي‌تواني در كشوري ديگر تجربه آنجا را داشته باشي. در واقع ريشه را كنده‌اي و بر دوشت گذاشته‌اي و با خودت ‌مي‌بري و شايد به ثمر نرسد چون ممكن است اصلا آب به آن نرسد. به اين معتقدم اما در عين حال به اين هم باور دارم كه زياد طول نمي‌كشد كه انسان مرزها را برمي‌دارد و چيزي به نام كشور من، كشور تو، ويزا، اجازه اقامت و… وجود نخواهد داشت. دنيا يك مرز خواهد شد.

يكي از اختلاف نظرهاي شما با آقاي ترامپ است.

بله. اين است كه ايشان وقتي در توييتر هستند، من نمي‌روم!

اگر بخواهيد مثل رمان‌تان به عقب برگرديد و نگاهي بيندازيد به سال‌هايي كه پشت سر گذاشتيد، اين روند براي خودتان چقدر راضي‌كننده است؟

سال‌هاي دانشجويي‌ام در اروپا سال‌هاي طلايي من بود. اگر بخواهند به من فرصتي بدهند كه به گذشته برگردم- كه همه اينها رويا و تخيلي است و چقدر هم زيباست برعكس كساني كه مي‌گويند رويا‌پردازي و نوستالژي خوب نيست، من عاشق رويا و نوستالژي هستم- اگر قرار باشد برگردم، ترجيح مي‌دهم به آن سال‌ها برگردم كه سال‌هايي بود پر از شور و نشاط، پر از آفرينش، ديدن و تجربه كردن؛ سال‌هاي بسيار خوبي بود.

اگر دوباره به آن سال‌ها برگرديد، چه مي‌كنيد؟

اگر به هجده سالگي برگردم، خيلي كارها مي‌توان كرد اما ديگر خيلي دور از ذهن است. با اين حال همين هم شايد جرقه‌اي شود براي نوشتن يك رمان كه در آن يك نفر در اين شرايط و با تمام تجربياتش ناگهان به هجده سالگي‌اش برگردد، نگارش چنين رماني بد نيست.

[ad_2]

لینک منبع

اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

[ad_1]

هفته نامه همشهری جوان – محمدرضا جعفری: دیگر کسی شک ندارد که «ماه عسل» مهم ترین برنامه تلویزیون در ماه مبارک رمضان است و سال هاست که حتی سریال های طنز هم به اندازه اشک در آوردن سوژه های احسان علیخانی مخاطب ندارند.

 

ماه عسل 10 سال پیش روی آنتن شبکه سوم سیما رفت و حالا بعد از گذشت یک دهه از آغاز پخشش، آنقدر محبوب شده که معمولا موسیقی تیتراژهایش جزء قطعات پرطرفدار سال دسته بندی می شود و خیلی ها سرودست می شکنند تا تیتراژ آغاز و انتهای برنامه را بخوانند و ره یکساله را یک شبه طی کنند. همین ماجرا باعث شده که در این یک دهه اتفاق های هیجان انگیزی برای تیتراژهای برنامه پیش بیاید و کلی موسیقی به یادماندنی خوانده شوند، ما هم سراغ این آهنگ ها رفتیم و تیتراژ های هر سال را بررسی کردیم. البته سال 87 به دلایل مختلف از جمله تغییر تهیه کننده و مجری، این برنامه تیتراژ نداشت.

1386، محسن یگانه

نام قطعه: خیال تو

شاه بیت: «با من غریبگی نکن، با من که درگیر توام/ چشماتو از من بر ندار، من ماتِ تصویر توام»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

اولین سالی بود که احسان علیخانی آستین بالا زد و برنامه اختصاصی اش را برای لحظات پیش از افطار روی آنتن شبکه سه سیما می فرستاد. «ماه عسل» خیلی زود گل کرد ولی مهم تر از خود برنامه، تیتراژ شنیدنی و جذابش بود که سروصدا به پا کرد. محسن یگانه قطعه «خیال تو» را برای شروع برنامه خواند و بدون شک به یکی از هیت ترین آهنگ های آن سال تبدیل شد. یگانه تنظیم این قطعه را به شهاب اکبری سپرد و ترانه به یادماندنی اش را هم از روزبه بمانی گرفت.

 

1388، مهدی یراحی

نام قطعه: هوای تو

شاه بیت: «بیا، تا پیدا شم، تو باش تا من باشم/ هنوز می شینم به هوای دیدن تو»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

بعد از یک سال پر حاشیه برای «ماه عسل» و بی تیتراژ ماندن برنامه، علیخانی در سخت ترین سال دهه 80 باز هم تهیه کنندگی و اجرای برنامه را بر عهده گرفت. این بار مهدی یراحی تیتراژخوانی «ماه عسل» را بر عهده گرفت تا یک قدم به مجوزدار شدن نزدیک تر شود. باز هم روزبه بمانی ترانه ای خاطره انگیز نوشت تا یراحی تیتراژ ابتدایی برنامه را بخواند. خواندن این تیتراژ راه را برای انتشار اولین آلبوم رسمی یراحی هموار کرد و دو سال بعد آلبوم «منو رها کن» منتشر شد.

 

1389، محمد علیزاده

نام قطعه: خدا باهام به هم زده

شاه بیت: «چقدر خدا خدا کنم، دلش بلرزه؟/ گریهی دلشکسته ها، چقدر می ارزه؟»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

سال 89 سال عجیبی بود. مشخص نشد که تلویزیون با احسان علیخانی مشکل مالی پیدا کرده بود یا مدیران سازمان نمی خواستند یک مجری این قدر محبوب شود. ماجرا هر چه بود، باعث شد آن سال تهیه کنندگی و اجرای برنامه از علیخانی گرفته شود و مرحوم حسن جوهرچی روی صندلی اجرا تکیه بزند. متاسفانه برنامه به شدت کند و کسالت بار اجرا شد و سوژه ها هم چنگی به دل مخاطب نزدند و تنها تیتراژ برنامه بود که توانست جور باقی قسمت ها را بکشد. محمد علیزاده قطعه «خدا باهام به هم زده» را با ترانه ای از فرزاد حسنی و تنظیم بهروز صفاریان خواند و حال و حوای احساسی اش حسابی روی مخاطب اثر گذاشت.

 

1391، بنیامین بهادری

نام قطعه: گریه در ماه

شاه بیت: «غروبا چه حالی داره این فضا چه حالی داره/ که برای گریه کردن یه هوای عالی داره»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

یکی از محدود دفعاتی که بنیامین بهادری تیتراژ خوانده، برای برنامه «ماه عسل» بوده که برخلاف انتظار خیلی مورد استقبال قرار نگرفت. سال 91 که علی ضیا اجرای برنامه را بر عهده داشت، تیتراژ ابتدایی برنامه را به بنیامین سپرد. با این که قطعه «گریه در ماه» با ترانه فرید احمدی و تنظیم های مختلف، یک ماه تمام پخش شد ولی حتی در همان دوران هم هیت نشد.

 

1390، مهدی یراحی

نام قطعه: هر جای دنیایی

شاه بیت: «هر جای دنیایی دلم اون جاست/ من کعبه مو دور تو می سازم/ من پشت کردم به همه دنیا/ تا رو به تو سجاده بندازم»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

اما برگ برنده گروه تولید «ماه عسل» تیتراژ پایانی برنامه بود. مهدی یراحی باز هم به کمک علیخانی آمده بود تا با قطعه ای تاثیرگذار هم مخاطب مذهبی تر را جذب کند و هم مورد اقبال عمومی قرار بگیرد. ترانه قطعه «هر جای دنیایی دلم اون جاست»: باز هم از روزبه بمانی بود و مهدی یراحی با صدای جادویی اش آن را طوری اجرا کرد که لحظات پیش از افطار چشم خیلی از بیننده های تلویزیون حسابی اشک باران می شد.

 

1390، مهدی یغمایی

نام قطعه: حس می کنم تو رو

شاه بیت: حس می کنم تو رو، تو هر شب خودم/ من عاشق همین، احساس تو شدم»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

با شکست مفتضحانه ایده تغییر تهیه کننده و مجری برنامه، مدیران سازمان تصمیم گرفتند که دوباره کار را به کاردان بسپارند. علیخانی هم برای این که خودی نشان بدهد، در همه سطوح سنگ تمام گذاشت. برای مثال آن سال برنامه با دو تیتراژ ابتدایی و انتهایی پخش شد تا آقای مجری – تهیه کننده، حسابی قدرت نمایی کند. تیتراژ آغازین برنامه به مهدی یغمایی سپرده شد تا برنامه با حال و هوایی عاشقانه آغاز شود. با این که قطعه «حس می کنم تو رو» مثل دیگر تیتراژها به اسم «ماه عسل» شناخته نشد ولی خیلی شنیده شد و مورد استقبال عموم قرار گرفت.

 

1391، حامد زمانی

نام قطعه: دستمو بگیر

شاه بیت: «دستمو بگیر نذار اشتباه برم/ جز در خونت تو بگو کجا برم»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

سال 91 سال عجیبی برای «ماه عسل» بود. برخلاف انتظار و وعده خواندن رضا صادقی، تیتراژ پایانی این برنامه به حامد زمانی سپرده شد. زمانی که پیش تر با قطعات انقلابی شناخته می شد، قطعه «دستمو بگیر» را با همکاری کامران میرزایی و داوود محمدی آماده پخش کرد که شکست سختی خورد.

 

1392، فرزاد فرزین

نام قطعه: ماه عسل

شاه بیت: «هوایی رو که تو نفس می کشی/ دارم راه می رم بغل می کنم/ تو با من بمون تا ته این سفر/ من این ماهو ماه عسل می کنم»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

احسان علیخانی به قدری بین هنرمندان و مسئولان جایگاه و پایگاه دارد که تقریبا پای تمام خواننده های پاپ محبوب را به «ماه عسل» باز کرده است. فرزاد فرزین هم یکی از خواننده های محبوبی است که دعوت علیخانی را پذیرفت و یکی از بهترین آهنگ هایش را برای تیتراژ این برنامه خواند. روزبه بمانی باز هم ترانه ای به یادماندنی گفت تا فرزین یکی از بهترین کارهایش را بخواند و به جرگه تیتراژخوان های «ماه عسل» بپیوندد.

 

1392، مهدی یراحی

نام قطعه: سازش

شاه بیت: «کی گفته این خواهش منو تو چشم تو کم می کنه؟/ این التماس آخرم، خیلی بزرگم می کنه»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

یراحی دوباره در ماه عسل موفق بود و تیتراژ پایانی همان سال را با ترانه ای از روزبه بمانی خواند تا به یکی از خوانندگان ثابت تیتراژهای «ماه عسل» تبدیل شود. قطعه «سازش» هم به خاطر محتوا و هم به خاطر سبک اجرای خاص یراحی به یکی از تیتراژهای شنیدنی ماه عسل تبدیل شد و بعدها به عنوان یکی از قطعات آلبوم «امپراتور» منتشر شد.

 

1393، مرتضی پاشایی

نام قطعه: نگران منی

شاه بیت: «نگران منی که نگیره دلم، واسه دیدن تو داره می ره دلم/ نگران منی مثل بچگیا، تو خودت می دونی من ازت چی می خوام»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

طبق نظرسنجی ها و مطابق پیش بینی، قطعه «نگران منی» با صدای مرتضی پاشایی با ترانه ای از مهرزاد امیرخانی، با همه ایراداتش محبوب ترین تیتراژی است که تا به امروز برای برنامه «ماه عسل» خوانده شده. طبیعی است وقتی یکی از آخرین آثار پاشایی، این تیتراژ باشد، در نظرسنجی ها محبوب می شود.

 

1393، مهدی یراحی

نام قطعه: بغض تو

شاه بیت: «ببین دنیای من می لرزه بی تو/ چه جوری باید از این غم رها شم/ باید پایان کابوسم تو باشی/ شاید تعبیر رویای تو باشم»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

حاصل چهارمین همکاری مهدی یراحی و گروه «ماه عسل» قطعه «بغض تو» بود که مثل دیگر تیتراژهای یراحی شنیده نشد. ترانه این قطعه را سروش دادخواه گفته بود که قوام لازم را برای هیت شدن نداشت و برای همیشه در سایه تیتراژ ابتدایی برنامه ماند.

 

1394، امیرعلی بهادری

نام قطعه: ماه عسل

شاه بیت: «یه جاده یه سفر، یه ماه عسل، یه سقف که از ستاره پره/ هم مسیر بهشت، منو تو و عشق جدا شده از دلهره»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

جوان ترین خواننده تیتراژهای برنامه «ماه عسل» سال 94 با خواندن تیتراژ ابتدایی این برنامه سری در میان سرها در آورد. دیگر آثار امیر علی بهادری پیش و پس از این قطعه مورد توجه قرار نگرفت تا قدرت برنامه بیش از پیش به چشم بیاید.

 

1394، احسان خواجه امیری

نام قطعه: بغض

شاه بیت: «حال هیشکی توی دنیا، برتر از حال من نیست/ دردی رو زمین بدتر از تنها شدن نیست»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

بالاخره انتظارها به پایان رسید و احسان خواجه امیری که در تیتراژخوانی ید طولایی دارد، پایش به ماه عسل هم باز شد. قطعه «بغض» یکی از کارهای شنیدنی خواجه امیری است که با ترانه ای از روزبه بمانی تولید و پخش شد. در آن سال تیتراژ پایانی تولید نشد و کارهای یراحی به تناوب روی آنتن رفت.

 

1395، محسن یگانه

نام قطعه: هر چی تو بخوای

شاه بیت: «دیگه بعد از این سمت من بیای/ هر چی تو بگی، هر چی تو بخوای»

 

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

قرار بود مهدی یراحی باز هم تیتراژ این برنامه را بخواند ولی مدیران سازمان اجازه انتشار قطعه «نگو نگفتی» را ندادند و راه برای محسن یگانه باز شد تا با خواندن قطعه «هر چی تو بخوای» و ریتم خاصش حسابی ترک تازی کند. در اتفاقی نادر، محمد علیزاده هم قطعه «دستان مرا بگیر» را برای تیتراژ این برنامه در شب های قدر آماده کرد.

 

ماه عسل 1396

 اوج و فرود تیتراژهای برنامه «ماه عسل»

 

امسال هم روند نزولی تیتراژهای برنامه «ماه عسل» ادامه داشت و با این که سه قطعه برای برنامه ساخته شد ولی هیچ کدام مثل گذشته محبوب نشد. محمد علیزاده در سومین همکاری اش قطعه بدون نامی را با ترانه ای از روزبه بمانی اجرا کرد که سروصدایی به پا نکرد. سینا شعبانخانی هم که تازه ترین خواننده ماه عسل است برای پایان بندی برنامه، قطعه ای را با ترانه ای از روزبه بمانی خواند که کمتر شنیده شده. حتی قطعه «علی دریاست» مهدی یغمایی و ایمان قیاسی که برای شب های قدر تولید شده بود هم نتوانست تیتراژهای «ماه عسل» را سر زبان ها بیندازد.

[ad_2]

لینک منبع